نقش ترس در شکل گیری شخصیت فردی و اجتماعی از دیدگاه روان تحلیل گری :

فروید ( 1909 ) ترسها را بر 3 قسم تقسیم کرده است :

الف ) ترسهای بخردانه       ب ) ترسهای نابهنجار             پ ) ترسهای ارزشی

وی می گوید « خطر بخردانه عبارت است از خطری که ما بر آن آگاهی داریم ترس بخردانه ترسی است که ناشی از یک خطر واقعی باشد »

بر خلاف ترسهای بخردانه ، ترسهای نابهنجار دارای علت ها و منشاء های نا روشن وناآگاه می باشند به همین دلیل فرد دچار به ترس نابهنجار برای ترس خود باید علتی بتراشد . این مسأله از آنجا مشکل آفرین می گردد که فرد در راه یافتن علل ترسهای نابهنجار متمایل به منطقی جلوه دادن این ترسها بوسیله آفریدن عوامل خارجی بی ربط گشته و ترسهای خود را به آنها نسبت
می دهد .

یافته های تاکنونی روان تحلیل گری بر این دلالت دارند که ترسهای نابهنجار زاده به خطر افتادن محرکهای غریزی انسان می باشند و به عنوان ندایی هستند که از بن و ضمیر ناخودآگاه ) شنیده می شوند . بدین معنی که یکی از غرایز انسان که نیاز به ارضا شدن داشته و دارد مورد سرکوب واقع شده و اثر این سرکوبی علت اینگونه ترسهای نابهنجار را شکل می دهد نوع سوم ترسها یعنی ترسهای ارزشی به اعتقاد فروید زاده تسلط سرکوبگرانه فراخور بر اجزاء دیگر ساختمان روانی انسان است هر چه دامنه محدودیت های یک جامعه بر فرد بیشتر باشد و هر چه این محدودیت ها بیشتر با غرایز انسان در تعارض باشند به مراتب دامنه شیوع ترسهای اخلاقی در بین انسانهای آن اجتماع وسیع تر است .

در سالهای آغازین عمر « خود » چنان ضعیف است که نمی تواند به تنهایی و بدون از خارج بر کشانتره های نیرومند « بن » غلبه یابد به همین دلیل کنترل این غرایز توسط « فرا خود » فرد که بر اثر امر و نهی های پدر و مادر در حال شکل گیری می باشد ، پایه گذاری می گردد . رفتار مستبدانه و شخصیت سخت گیر پدر و مادر با کودک ( برای مثال در زمانی که کودک هنوز قادر به کنترل ادرار خود نیست ولی با زور و شاید تنبیه های بدنی پدر و مادر به این کاروادار می گردد ) از طرفی « فرا خود » کودک را نیرومندتر می کند یعنی کودک رابیشترفرمانبر می کند و از طرف دیگر از رشد « خود » کودک  کاسته و کنش های آنرا بیش از اندازه فرمانبر فرمانهای فرا خود می سازد و به این دلیل در کودک اتکاء به نفس را مورد تضعیف قرار می دهد .

اینگونه رفتارهای ناسالم پدر و مادر منجر به آن می شوند که کودک فرمانبرداری از محیط را در خود تبدیل تبدیل به خواستی درونی کرده به آنها استواری ارزشی و اخلاقی ببخشد و فرمانبری را به قانون زندگی خود تبدیل کرده و در طول زندگی خود فردی فرمانبر عوامل محیطی بگردد .

فردی که با چنین شخصیت ضعیف شده ای می خواهد با مسایل زندگی برخورد کند بی شک با احساس ترس مواجه می گردد و به علت ناتوان دیدن خود در برابر وظایف زندگیش هر حادثه و یا هر محیط جدید روی آورنده توأم با برانگیخته شدن احساس شدید ترس خواهد بود .

تأثیر گذاری ترس ها بر شخصیت فردی و اجتماعی انسان بدینگونه خواهد بود که در طی جریان زندگی « بن » انسان که میل به ارضاء غرایز خود را دارد رفته رفته تحت کنترل خود و فرا خود قرار می گیرد .

در راستای این روند نفوذ ناآگاه بن بر روی « من » یا « خود » جهت ارضاء غرایز افزوده می شود هنگامیکه این کشاننده ها ناخود آگاه بر خود یورش می آورند ، در سالهای کودکی « خود » این توانایی را ندارد که آنها را آگاهانه درک کند و بدین جهت این کشاننده ها در کودک احساس ترس را بوجود می آورند . این احساس ترس که فروید آنرا ترس خنثی می نامد به منزله تهدید
« خود » توسط « من » می باشد بدین صورت که خود از طرفی وادار می گردد که به کشاننده ها پاسخ گوید و از طرفی زیر فشار منع و نهی های فرا خود قرار می گیرد . در این گیر و دار نحوۀ فعالیت « خود » عامل اصلی تولید و عملکرد ترس می شود . وظیفه دومین « خود » این است که به هر طریق ممکن ثبات روانی فرد را توسط جلوگیری از آگاهی از احساس ترس حفظ کند .
« خود » برای این منظور سیستم های دفاعی را بکار می گیرد .

اگر دامنه این ترسها آنقدر وسیع باشند که تمام سیستم های دفاعی « خود » در برابر آن احساس ترس نا کارآمد گردند در این حال تلاش خارج از حد « خود » در تحت کنترل در آوردن ترس به نوبه خود موجب شکل گیری علائم بیمار گونه روانی در فرد می شود ( فروید 1909 – 1954

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

 

اضطراب ترس و نگرانی، سه سازۀ فرضی هستند که یک رشته رویدادهای ذهنی را نشان می دهند...  در گذشته ترس کودکان در تکوین نظریه های جدید رفتار نقش عمده ای داشته است . ( باریوس هارتمن ، شایگتومی 1981 ) . تجربه فروید از هانس کوچولو ( 1953 – 1909 ) در شکل گیری مفاهیم تحلیل روانی از هراس ( ترس بی اساس ) حکم پایه را داشته است . این تجربه همچنین در حکم آغازی است بر تحلیل روانی کودک ، و در ضمن چندین جنبه از نظریۀ تحلیل روانی را مورد تأیید قرار می دهد . تجربۀ واتسون از آلبرت کوچولو ، کمی بعد از تجربه فروید روی داد
( واتسون و رینر Rayner ، 1920 ) . این تجربه نه تنها شرطی شدن ترس را نشان می داد ، بلکه یکی از اولین آزمایشهای رفتارگرایی نیز بود . سرانجام ، جونز ( 1924 ) برای درمان ترس پیتر از اجسام پشمالوی سفید ، یکی از اولین تلاشهایی را که از اصول رفتاری بهره گرفته بود عرضه داشت . با توجه به این تاریخچه ، انتظار می رود کتابها و نوشته های کامل و جامعی دربارۀ پیدایش و درمان ترس در کودکان در دسترس باشد . اما هنوز در این زمینه راه درازی در پیش است ( ر . ک . به بریتس Berecz ، 1968 ؛ گرازیانو Graziano ، دی جیوانی DiGiovanni ، و گارسیا Garcia ، 1979 ) .

اگرچه محققان ، چند دهه است که ترس ، اضطراب و نگرانی را بررسی کرده اند ولی هنوز بر سر تعریف و مفهوم بندی آنها اتفاق نظر ندارند و گاهی آنها را به جای یکدیگر بکار می برند .

« اضطراب » ، « ترس » و « نگرانی » ، سه سازۀ فرضی هستند که یک رشته رویدادهای ذهنی را نشان می دهند رویدادهایی که آنها را از علائم رفتاری، پاسخ های فیزیولوژیک و گزارش اشخاص استنباط می کنیم اما اتفاق در مورد ترس و هراس بیشتر است که در ذیل به معرفی این مفهوم و تفاوت های آنها از همدیگر پرداخته می شود .

ترس

هیجان « ترس » هشدار دهنده است و با فعال کردن دستگاه عصبی خودمختار که با حالات فیزیولوژیک مختلفی مثل عرق کردن ، لرزیدن ، تنیدگی عضلانی ، ناراحتی معده ای – روده ای ، نفس نفس زدن و تپش قلب نمود می یابد ، شخص را آماده پاسخ « جنگ یا گریز » می کند ؛ یعنی یا شخص می گریزد یا می جنگد ( بارلو ، چورپیتا و تارووسکی ، 1996 ) . این پاسخ ها با از بین رفتن تهدید واقعی یا ذهنی ، محو می شوند . ترس یک واکنش انطباقی است و شخص به تجربه یاد می گیرد تهدیدهای واقعی را از محرک یا وضعیت های بی خطر تشخیص بدهد . رشد شناختی هم بر ادراک و برداشت شخص از تهدید تأثیر می گذارد . برای مثال ، کودکان در طول رشد بتدریج به محرک ها و وضعیت های مختلف ، واکنش هشدار دهنده نشان می دهند ( برای مثال در 6 ماهگی از صداهای بلند می ترسند ، در 7 تا 8 ماهگی از غریبه ها می ترسند ، در 2 سالگی از اشیای بزرگی که به آنها نزدیک می شوند می ترسند ، در 3 سالگی از تاریکی
می ترسند ، در 6 سالگی از ارواح می ترسند و در 6 تا 12 سالگی از مصدومیت های جزیی )
هراس :

« تفاوت هراس با ترس عادی در این است که هراس شدید است ، دوام دارد ، و سازش
نمی پذیرد . کودکانی که هراس دارند می کوشند از موقعیت یا چیزی که از آن می ترسند دوری کنند . زمانی که این کودکان با محرکی ترس آور برخورد می کنند ، در جای خود خشک
می شوند از حرکت باز می ایستند . در فریاد در فریاد برای کمک امکان دارد کودک احساسهای هیجانی ، یا حتی ترس از مرگ را ابراز کند . همچنین امکان دارد به تهوع ، دل آشوب ، تپش شدید قلب نفس تنگی دچار شود . امکان دارد واکنش در برابر یک محرک تهدیدکنندۀ بی خطر، نیز هراس نامیده شود ، که در این مورد جایی برای ترس وجود ندارد . سرانجام امکان دارد ترسی که در سن معینی طبیعی و درست به نظر می آید ، از نظر بالینی در مورد کودکان بزرگتر از آن سن ، غیر عادی تلقی شود . » ،برای طبقه بندی ترس کودکان نظام منسجمی وجود دارد . زمانی رسم بود فهرست بلندی از هراسها را ردیف کنند . از جملۀ آنها می توان از ترس از آتش ، ترس از زنده بگور شدن ، ترس از فعالیت ، و حتی ترس از هراس را برشمرد ( بریتس Berecz ، 1968 ) « بتدریج که به شمار فهرست افزوده می شد ، در واقع امکان هراس از هر چیزی می رفت ، اما این روش طبقه بندی فایده ای در بر نداشت . از این رو محققان در تلاشهای جدید خود کوشیدند هراسها را در طبقه های جامعتری گروهبندی کنند .

میلر و همکارانش ( 1974 ) یک نظام طبقه بندی پیشنهاد کرده اند که واکنشهای هراسی را به ترس از آسیب دیدگی بدنی ، ترس از رویدادهای طبیعی ، اضطراب از اجتماع و ترس از چیزهای متفرقه تقسیم می کند . پایه های اولیۀ این طرح پیشنهادی ، نتایج چند بررسی بود که برای گزارش ترس کودکان ، از روش تحلیل عوامل بهره گرفته بود .

در طرح ، همچنین از آگاهیهای سنتی بهره گرفته شد و موارد درمانی و ارزیابی نیز به کار آمد . برای مثال ، ترس از آسیب دیدگی بدنی به دو شاخۀ فرعی تر غیر انتزاعی ( واقعی ) و انتزاعی
( مجرد ) تقسیم می شود ، زیرا شاخۀ واقعی می تواند در مورد درمان کودک قابلیت پذیرش بیشتری داشته باشد . میلر و همکارانش دربارة طرح خود اظهار می دارند که این طرح تنها جنبة آزمایش دارد ، زیرا هنوز بررسی قابل اعتمادی در مورد آن صورت نگرفته است .

در DSM – III ، برای ترسهای دوران کودکی ، طبقه ای منظور نشده است . اما می توان طبقه ای را که به اختلال هراس در بزرگسالان اختصاص یافته است ، در مورد کودکان نیز به کار گرفت . اشکالی که به کارگیری این شیوه خصوصاً در مورد کودکان خردسال به دنبال خواهد داشت ، این است که بیمار احتمالاً از بیش از حد بودن یا غیر منطقی بودن ترس آگاه است . در عین حال روشن نیست که آیا این طبقه بندی در مورد تمام کودکان مبتلا به رفتار هراسی قابل استفاده است یا خیر . » (                                        اضطراب

« اضطراب » بر خلاف واکنش هشدار دهنده و فوری ترس ، نوعی هیجان یا حالت خلقی است که مشخصة آن عاطفة منفی ، برای مثال ، تنش و ناآرامی و بیمناکی و نگرانی است ( بارلو ، 2002 ) . نشانه های فیزیولوژیک اضطراب عبارتند از بی قراری ، تند شدن ضربان قلب و تنیدگی عضلانی . اضطراب ، انسان را وامی دارد برای آینده برنامه ریزی کرده و وقایع آتی را اداره کند ( برای مثال، اضطراب ، کودک را وامی دارد برای امتحان درس بخواند یا عملکرد خود را بهتر کند ) . بعضی از آدمها در برابر محرک های مختلف مضطرب می شوند در حالی که عده ای لحظات اضطراب آمیز کمتر و کوتاه تری دارند و مدت و شدت اضطراب آنها نوسان دارد . اسپیلبرگر ( 1972 ) این دو گروه را با دو اصطلاح اضطراب « صفتی » و اضطراب « حالتی » از هم جدا می کند . اضطراب صفتی ، اضطراب مزمن و نسبتاً با ثباتی است که ربطی به شرایط شخص ندارد . در نتیجه شخص مبتلا به اضطراب صفتی ، بسیاری از وضعیت ها را خطر و تهدید می بیند . اما اضطراب حالتی ، اضطراب نوسان دار و متغیری است که به وضعیت بستگی دارد . البته این دو سازه کاملاً از یکدیگر مستقل نیستند : کسی که اضطراب صفتی بالایی دارد بیش از دیگران پاسخ اضطرابی حالتی می دهد ؛ یعنی بیش از دیگران تنیدگی و بیم دارد و دستگاه عصبی خودمختار او بیش از دیگران فعال می شود . »                                                   ترس در برابر اضطراب

فرق ترس و اضطراب در این است که در ترس ، تهدیدی آنی را حس می کنیم . همچنین در ترس ، به جای تنیدگی و بیمناک شدن ، پاسخ فیزیولوژیک واکنش هشدار را بروز می دهیم . با توجه به این که ترس و اضطراب دو سازة فرضی هستند و از گزارش های خود شخص ، بازبینی های فیزیولوژیک و مشاهدات رفتاری استنباط می شوند و خصایص مشترک زیادی دارند ، در این مورد که آیا آنها دو سازة متفاوت هستند یا تظاهرات سازة کلی تر و پراکنده تری به نام « عاطفة منفی » ، اختلاف نظر هست ( آلبانو ، کازی و کارتر ، 2001 ) .

ترس و اضطراب مثل سایر هیجانات سه مؤلفه متمایز اما بسیار مرتبط دارند : ( 1 ) واکنش های شناختی یا ذهنی شامل افکار ، تصورات ، باورها و اسنادها و پیامدهایی مثل ناراحتی و وحشت ؛
( 2 ) واکنش های حرکتی یا رفتاری مثل اجتناب ، گریز یا برخورد توأم با تردید ، گریه ، روی هم فشردن فک ها ، کمک خواستن ، مناسک قدم زدن و عدم تحرک ؛ و ( 3 ) واکنش های فیزیولوژیک مثل تند زدن قلب ، زیاد عرق کردن ، تند نفس کشیدن ، تنیدگی عضلانی ، ناآرامی، اختلال خواب و عدم تمرکز حواس ( باریوس و هارتمن ، 1997 ) . نکته تلویحی دیدگاه سه مؤلفه ای در زمینه اضطراب و ترس این است که پاسخ های ذهنی ، فیزیولوژیک و حرکتی به صورت های مختلف بروز می کنند . برای مثال دو کودکی که از مدرسه رفتن امتناع می کنند ، می توانند واکنش های متفاوتی داشته باشند . یکی ممکن است مشکلات و ناراحتی های جسمی داشته باشد و شب قبل از روزی که باید مدرسه برود ، گریه کند در حالی که دیگری با اکراه به مدرسه برود و در هیچ کاری شرکت نکند . در ضمن ، پاسخ کودک مضطرب ، به فراخور شرایط تکالیف و وضعیت ها تغییر می کند . به عنوان نمونه ، کودک مضطرب در وضعیت های اجتماعی از تعامل با دیگران خودداری کرده و فکر می کند می خواهد دیوانه شود . اما وقتی در مدرسه قرار می گیرد ، گیج و گنگ می شود ، می لرزد ، دچار لکنت زبان می شود و اشک می ریزد
( باریوس و هارتمن ، 1997 ) .

نگرانی

سازة « نگرانی » درک دو مفهوم ترس و اضطراب را برای ما سخت تر می کند . سازة نگرانی از این جهت مهم است که نگرانی یکی از مؤلفه های اصلی اختلالات اضطرابی کودکان در ویراست چهارم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی ( DSM – IV ) است . نگرانی بر خلاف اضطراب که پاسخ هیجانی پیچیده ای است و مؤلفه های شناختی ، فیزیولوژیک و حرکتی دارد ، جزء مؤلفه های شناختی اضطراب است ( بارلو ، 2002 ؛ واسی و دالایدن ، 1994 ) . نگرانی ، افکار و تصورات ما در رابطه با پیامدهای منفی یا تهدیدآمیز است . کنترل این افکار و تصورات سخت است و این افکار و تصورات می توانند عذاب آور باشند . همان طور که ترس یکی از حالات دستگاه هشدار زیست شناختی است ، نگرانی یکی از حالات دستگاه هشدار شناختی است که ما را وامی دارد خطرات آتی را پیش بینی کنیم . در نگرانی ، رویدادهای آزارنده را مرور
می کنیم و راه های اجتناب از آنها را می یابیم . این حل مسئله ، یکی از فواید انطباقی نگرانی است چون ما را آماده می کند با وقایع مواجه شویم و با آنها کنار بیاییم . اما اگر در این زمینه افراط کنیم ، عملاً فرایند حل مسئله مختل می شود ( متیوز ، 1990 ) . مطالعات تجربی اخیر از این فرضیه که نگرانی و اضطراب کودکان ، دو سازه به هم مرتبط اما مستقل هستند حمایت می کنند
( موریس ، میسترس ، مرکلباخ ، سرمون و زواخالن ، 1998 ؛ سیلورمن ، لاگرکا و واسرستاین ، 1995 ) .

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩