برخی افرادی را می شناسیم که سراسر عمرشان را در حالت بیم از رخداد بیماری سپری وهر جا مطلبی پیرامون آن بخوانند و یا بشنوند،همه ی نشانه هایش را در وجود خود می یابند. مردی را می شناسم که پسرش در دانشکده ی پزشکی درس می خواند.او در سال سوم تحصیل می کرد که پدرش باز نشسته شد وچون خانه نشین شده بود،شروع به مطالعه کتاب های درسی پسرش،که طبعاً راجع به انواع بیماری ها بود،کرد و یک ماه بیشتر طول نکشید که همه ی آثار و علایم (کاملاً مشخص) ده ها بیماری علاج ناپذیر  را برای خود تشخیص داد و در این قلمرو به قدری پیش رفت که کم مانده بود واقعاً بستری شود.روان شناسان چنین افرادی را خود بیمار انگار یا «هیپوکندر یاک» می نامند.آنان به محض این که از سر تو هم به نشانه های بیماری خاصی پی بردند،روحیه ی خود را از کف می دهند ودر نتیجه بیش از پیش منکوب ومقهور اندیشه و توهمات شان می گردند واین وضع به شکل دور تسلسلی در می آید که احتمالاً آدمی را کلاً از پای در می آورد.حتی در بین این گروه اشخاص اسیر مرض خیالی،عده ای را می توان یافت که در کمال نا امیدی می گویند:«نمی میرم تا راحت شوم !» آنان غالباً خویشاوندان ،دوستان و یاران شان را می بینند که اندوه عزیز از دست رفته ی خویش را به دل دارند و اشکباراند.

«هیپوکندر یاک ها »به کسانی اطلاق می شود که شدیداً محتاج مهر ومحبت می باشند واین توهم موهوم در مغزشان ایجاد شده است که موجوداتی مطرود ونا باب اند.حتی در ایشان می شود به گونه ای احساس «سربار دیگران بودن را هم دریافت و احتمالاً از همین روست که جان باختن را تنها راه برداشتن بارشان از دوش اطرافیان می پندارند.نکته ای را که باید در اینجا خاطر نشان سازم این است که «هیپو کندر یاک » به فردی اطلاق می شود که مدام از وضع مزاجی اش دلواپس است واین تشویش به خاطر ابتلا به بیماری خاصی نیست و حال آنکه بعضی ها صرفاً از دچار شدن به مرض مخصوصی هراسانند.برای اینان،نام ویژه ای در نظر گرفته شده واکثر قریب به اتفاق مبتلایان به ترس از بیماری،جزو این گروه می باشند.

عوامل بیم از بیماری

همان گونه که یادآوری شد اکثریت مطلق با افرادی است که از ابتلا به بیماری خاصی در وحشت اند و انتخاب این مرض به عوامل گوناگونی بستگی دارد.به طور مثال کسانی که در چاپخانه سرگرم کاراند،دستخوش توهم مسمومیت از سرب می شوند یا کارگران کارخانه ی سیمان،ولو اینکه واکسن «ب.ث.ژ» زده وبه آنان اطمینان داده شده باشد که در برابر بیماری سل به کلی مصونیت یافته اند،دچار ترس ابتلا بدین مرض می شوند و از همین رو اگر کار کسی مربوط به عملکرد یکی از حواس خاصش مانند بویایی، چشایی، بینایی و جز این ها با باشد بیم او از درگیری به بیماری آن عضو مسلم خواهد بود.

یکی دیگر از عوامل اثر بخش در بروز توهم مرض،علاج ناپذیری آن است.سال ها قبل هرکس احساس کسالت می کرد،اظهار می داشت:«بیم از آن دارم دچار سل شده باشم!»سپس نوبت به روماتیسم رسید واکنون اعصاب شان ضعیف شده و قلب شان خوب کار نمی کند وهر گونه احساس ناراحتی در اندام های شان را به سرطان نسبت می دهند.این حس،زمانی تشدید می شود که یکی از نزدیکان در واقع به یکی از این امراض گرفتار شود. هیچ بعید نیست که شما هم در ردیف مبتلایان به وحشت از بیماری باشید.در این صورت نخستین توصیه ی ما به شما این است که به یک متخصص مراجعه نمایید تا دست کم از تندرستی کامل تان مطمئن شوید.متأسفانه پاره ای از مبتلایان به هراس از مرض به هیچ وجه اطمینان خاطر نمی یابند ولو اینکه چند پزشک،سلامت کامل شان را طی قطع نامه ای تأیید کنند.آنان بر این باورند که اولاً پزشکان نمی توانند بیماری وی را به درستی تشخیص دهند یا اینکه مرضش به اندازه ای شدید وحالشان به حدی وخیم است که پزشکان بهتر دانسته اند حقیقت را از آنان مخفی سازند.وضعیت روانی اینان چنان است که گویی «نیاز مند »تصور نا گوارترین حالت برای تندرستی شان می باشند واز پروردگار، مرگ فوری را آرزو دارند.

ترس از مراجعه به پزشک

خانمی را می شناسم که سالیان سال از بیم ابتلا به سرطان گاو رنج می برد و حاضر هم نبود نزد پزشک برود؛ تا اینکه دوستان به هر زبانی بود راضی اش کردند به پزشک متخصص رجوع کند.آزمایش های صورت گرفته نشان داد که هیچ گونه نشانه ای از این مرض در وی مشهود نیست .ولی او نه تنها این نظر را نپذیرفت، بلکه معاینه های بعدی و اظهار نظر جمعی از پزشکان متخصص حلق،گلو ودهان وغیره نتوانست قانع اش کند که سرطان گاو ندارد، اما عجیب اینجاست چند سال بعد واقعاً بدین بیماری دچار شد و همین امر بهانه ی بسیار خوبی شد برای عده ای که بگویند:«دیدی حق داشت و به راستی بدین بیماری مبتلا بود، اما پزشکان در نیافتند!»حقیقت امر این است که در آن سال ها هیچ گونه نشانه ی بالینی بیماری سرطان در این زن مشاهده نمی شد ودر نتیجه این پرسش پیش می آید که چه عاملی وی را به این پیامد رسانده بود که سرطان گاودارد؟چنان چه مایل باشیم موضوع را از دید گاه روان شناسی بررسی کنیم،باید بگوییم که به احتمال زیاد این خانم در ضمیر نا خود آگاهش تمایلی به ابتلا به مرض یاد شده، داشته است که متأسفانه به دلیل عدم مراجعه به روان پزشک سر انجام بر اثر تلقیناتش وبیم از بیماری متأسفانه موضوع به حقیقت پیوسته است.

نظیر این حالت را در کتاب «اعصاب و درمان آن ها »که دکتر «ادوارد پارکر »به نگارش در آورده است،می توان مشاهده کرد.در اثر مزبور،شرح حال زنی نگاشته شده که دچار ترس از ابتلا به سرطان بوده و وارسی های روان کاوی ریشه ی این هراس را در دوران خردسالی اش می یابد.طی این مطالعه آشکار می گرددکه او کودک بی کس و کاری بوده که عقده ی کمبود محبت داشته است و چون فکر می کرد می شده که هر کس سرطان می گیرد،تمام عطوفت ها،مهربانی ها و دلسوزی ها به طرفش جلب می شود،بنا بر این در ضمیر ناخود آگاه آرزوی ابتلا به سرطان داشته تا مورد مهر ورزی ودر کانون توجه واقع شود! همین نیاز ناخود آگاه، ریشه ی ترس از سرطان به حساب می آید.ممکن است احساس گناه هم سبب پیدایی وحشت از مرض باشد.

چاره چیست؟

چنان چه شما در زمره ی این گونه افراد هستید یعنی از مبتلا بودن به بیماری خاصی در رنج وعذاب بسر می برید،پیش از هر اقدامی به پزشک تان مراجعه کرده،نظر وی را جویا شوید، ولی هیچ بعید نیست که شما بدین عمل مبادرت ورزیده و حتی به متخصص مربوطه نیز رجوع کرده باشید و باز ترسشان برطرف نشده باشد و اینجاست که می خواهید بدانید چه باید کرد؟

از طریق تلقین به نفس این حقیقت را به خویش بقبولانید که اگر پزشک علامت تنهایی از ابتلای تان به مرض را، که از ابتلا به آن می ترسید،نیافته است،در حقیقت به آن بیماری مبتلا نمی باشید،به عبارت دیگر وقتی نشانه ای از ابتلا به مرض نیست،پس از چه رو باید بدان مبتلا باشید؟

*با وجود این، امکان دارد وحشت همچنان وجودتان را فرا گرفته باشد،در این صورت،در نهادتان یک نیاز روانی هست که ترس مذکور ظاهراً آن نیاز را برآورده می سازد.

* این نیاز چیست؟ممکن است هیجان باشد.فکر نمی کنید این گونه باشد؟به یاد داشته باشیم که بیم و وحشت همواره شور و هیجان به همراه دارد.مگر غیر از این است که برخی عاشق فیلم های دهشتناک اند و از تما شای چنین فیلم هایی شدیداً تهییج می شوند.

*احتمال دارد که از راه ترس و«توهم» نیازی که در ضمیر نا خود آگاه تان هست،ارضا شود و در این حالت تأمین نیاز مورد بحث برایتان جنبه حیاتی دارد واین نیاز در بیشتر موارد احتیاج به مورد توجه واقع شدن،محبت دیدن،همدردی شنیدن،تنبیه شدن،برای کار خلاف و یا گریز از زیر بار مسئولیتی است که خیال می کنید به نا حق و ناروا به عهده ی شما محول شده است.به هر جهت به شما توصیه می کنیم که احساسات و پندارهای درونی خویش را صادقانه و عمیقانه مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهید،آنگاه به احتمال زیاد به انگیزه ی نهایی این ترس و توهم پی ببرید.به دیگر سخن،امکان دارد در یابید که این هراس،نوعی آرزو و تمایل قلب شده و تغییر شکل داده شده است.در صورتی که تا این مرحله پیش بروید،آن وقت می توانید اطمینان یابید که از پس حل مشکل تان بر می آیید،به این معنی که متوجه می شوید از چه رو چنین نیاز و احساسی در شما پدیدار شده است و آن وقت این امکان برایتان ایجاد می گردد که در مورد راه های تأمین نیاز یاد شده اندیشه کنید و شیوه هایی به مراتب مطلوب تر از «تمارض »کردن برای برآوردش بیابید

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩