صورت مساله ها و سوالات روان شناسی نوین چندان تفاوتی با صورت مساله ها و سوالات روان شناسی کلاسیک ندارد و در واقع تا حدودی تکراری به حساب می آیند. با وجود این در روان شناسی نوین پاسخ ها در قالب های جدید و متفاوت ارائه شده است. به عبارت دقیق تر در هر دوره ای روان شناسان به شیوه ای متفاوت به سوالات متداول روان شناسی پاسخ داده اند. در این مقاله به برخی از این سوالات پاسخ های اجمالی داده شده که به آنها خواهیم پرداخت.

● چیستی ماهیت انسان

یکی از سوالات قدیمی و اصلی روان شناسی، سوال درباره ماهیت واقعی انسان است. مقصود از چنین سوالی بررسی این مطلب است که انسان هنگام تولد به چه استعداد ها و امکاناتی مجهز است؟ از سوی دیگر چه مقدار از میراث حیوانی در ماهیت انسان وجود دارد؟ آیا ماهیت انسان خوب و صلح آمیز است یا آدمی ذاتا موجودی پرخاشگر است؟ و آیا می توان از اراده آزاد به عنوان بخشی از ماهیت انسان سخن به میان آورد؟

روان شناسان با گرایش های مختلف پاسخ های متفاوتی به سوالات فوق داده اند که مجال بررسی مفصل آنها دراین مقاله امکان پذیر نیست. با وجود این می توان به اختصار بیان کرد که روانکاوانی چون فروید، پرخاشگری را ذاتی ماهیت انسان می دانند و انسانگرایانی همچون مزلو و راجرز معتقد به صلح آمیز بودن ماهیت انسان هستند.

در این میان رفتار گرایانی همچون واتسون و اسکینر نیز معتقدند ماهیت انسان نه خوب است و نه بد، بلکه خنثی است. پیرامون اراده آزاد نیز روان شناسان وجودنگر از اراده آزاد و اهمیت آن سخن به میان می آورند و روان شناسان با گرایش علمی به رد اراده آزاد پرداخته اند.

● ارتباط ذهن و بدن

سوال درباره ماهیت ذهن و ارتباط آن با بدن قدمتی به درازای تاریخ روان شناسی دارد. در پاسخ به این سوال رویکرد های زیر شکل گرفته است.

۱) ماده گرا (materialist): روان شناسان طرفدار این رویکرد معتقدند رویداد های به اصطلاح ذهنی را می توان در نهایت از طریق قوانین فیزیک و شیمی تبیین کرد. درواقع آنچه واقعیت دارد تنها ماده است و همه چیز از جمله رفتار را بر حسب ماده می توان توجیه کرد.این گروه به عنوان وحدت گرا (monist) نیز نامیده می شوند، زیرا تنها به یک واقعیت یعنی ماده اعتقاد دارند.

۲) ایده آلیست (idealist): روان شناسان ایده آلیست تلاش می کنند همه امور را بر حسب هوشیاری توضیح دهند. در واقع ایده آلیست ها نیز به عنوان وحدت گرا در نظر گرفته می شوند.

۳) دوگانه نگر (dualist): طرفداران این رویکرد معتقدند رویدادهای مادی و ذهنی هر دو وجود دارند. آنچه برای این گروه دغدغه اصلی به شمار می آید توصیف چگونگی ارتباط رویدادهای ذهنی و مادی و در واقع رابطه ذهن و بدن است، در حالی که برای وحدت گراها چه از نوع ماده گرا و چه از نوع ایده آلیست مساله ذهن ـ بدن مطرح نمی شود. در بحث پیرامون دوگانه نگری مواضع مختلفی مطرح شده که به اختصار به آنها می پردازیم:

تعامل گرایی (interactionism): این رویکرد معتقد به تعامل ذهن و بدن است. به عبارت دیگر تاثیر این دو بر هم به صورت متقابل است. مطابق این دیدگاه ذهن می تواند سر آغاز رفتار باشد. مواضع دکارت و اغلب انسانگرایان همان رویکرد تعامل گرایی است. روانکاوان نیز بر همین امر تاکید کرده و معتقدند رویدادهای ذهنی مانند تعارض، اضطراب یا ناکامی می تواند موجب برخی بیماری های جسمانی شود.

پدیدارگرایی (emergentism): پدیدارگرایی شیوه رایج توجیه رابطه ذهن و بدن در عصر حاضر به شمار می آید. پدیدارگرایی معتقد است رویدادهای ذهنی از فعالیت مغز ناشی می شود.

پدیدارگرایی خود بر ۲ نوع است: نوعی از پدیدارگرایی تعامل گرا که معتقد است وقتی رویداد ذهنی از فعالیت مغز ناشی شد می تواند بر فعالیت بعدی مغز تاثیر بگذارد. نوع دیگر، پدیدارگرایی غیرتعامل گرا یا اپی پدیدارگرایی (epiphenomenalism) است.

در پی پدیدارگرایی مغز رویداد ذهنی را به وجود می آورد، ولی رویداد ذهنی نمی تواند موجب فعالیت بعدی مغز یا رفتار شود. در واقع رویداد ذهنی صرفا پیامد جنبی فرآیندهای مغز است.

توازن گری روانی ـ جسمانی (psychophysical parallelism): در این رویکرد تجربه محیطی به طور همزمان موجب پدید آمدن رویداد ذهنی و پاسخ جسمانی می شود، هرچند هر دوی اینها کاملا مستقل هستند.

دو جنبه نگری (double aspectism): در نظر طرفداران این رویکرد دوگانه نگر، تقسیم انسان به ذهن و بدن امری نادرست است و باید به وحدت انسان توجه کرد. درواقع همان گونه که یک سکه از دو روی شیر و خط تشکیل شده، رویدادهای ذهنی و رویدادهای فیزیولوژیکی دو جنبه از فرد را تشکیل می دهند. در این میان دیدگاه مالبرانش از فیلسوفان دوران جدید پیرامون رابطه ذهن ـ بدن قابل تامل است. وی معتقد بود هنگام تجربه میلی در ذهن، خداوند موجب می شود بدن ماعمل کند. همچنین وقتی چیزی برای بدن رخ می دهد خداوند موجب تجربه ذهنی آن می شود.موضع مالبرانش در تاریخ فلسفه به سبب سازانگاری (occasionalism) معروف است.

● فطری نگری و تجربه نگری

سوال درباره این که چه مقدار از صفات انسان منشأ ارثی دارد و چه مقدار از آن از طریق تجربه شکل می گیرند موجب پدید آمدن ۲ دیدگاه متضاد فطری نگری (nativist) در مقابل تجربه نگری (empiricist) شده است. مجادله فطری

نگری ـ تجربه نگری که زمانی چالشی بزرگ برای روان شناسان به شمار می آمد امروزه با تاکید بر این مساله که رفتار انسان محصول هم وراثت و هم تجربه است تا حدودی کمرنگ شده است. نکته قابل تامل این که این مجادله ارتباط مستقیم با مساله ماهیت انسان دارد. به عنوان مثال کسانی که پرخاشگری را بخشی از ماهیت انسان تعریف می کنند معتقدند انسان ها ذاتا برای پرخاشگری آمادگی دارند.

● ماشین انگاری در برابر حیاتی نگری

طرفداران موضع ماشین انگاری (mechanism) معتقدند رفتار انسان را می توان همانند رفتار هر ماشین دیگر مطابق با اجزا و قوانین حاکم بر آن توضیح داد. تنها تفاوت میان رفتار انسان با رفتار ماشین در پیچیده تر بودن آن است. در مقابل، رویکرد حیاتی نگر با نگاه ماشینی به رفتار انسان مخالف است و اعتقاد دارد که نمی توان حیات را به امور مادی و قوانین ماشینی تقلیل داد.

● مطالعات انسانی و مطالعات حیوانی

برخی روان شناسان همچون رفتارگرایان معتقدند اصول یکسانی بر رفتار انسان و حیوان حاکم است و در نتیجه با پژوهش روی رفتار حیوانی می توان چیزهایی در مورد رفتار انسان آموخت. موضع رفتارگرایان بشدت مورد نقد روان شناس انسانگر ا قرار گرفته و اعلام می کنند تفاوت انسان با حیوان نه در کمیت بلکه در کیفیت است.عنصر اختیار، مسوولیت ناشی از این اختیار، قضاوت اخلاقی از جمله مواردی است که رفتار انسان را از رفتار حیوان متمایز می کند.

● منشأ دانش

مطالعه ماهیت دانش، چگونگی کسب و محدودیت های مربوط به آن در حوزه ای به نام معرفت شناسی مورد بررسی قرار می گیرد. روان شناسی نیز به دلیل علاقه به تبیین چگونگی فرآیند کسب اطلاعات توسط انسان، ناگزیر است که حوزه معرفت شناسی را مورد توجه قرار دهد.

۳ رویکرد تجربی گرا، خردگرا، و فطری گرا هر کدام مواضع خاصی در حوزه معرفت شناسی و منشأ دانش انسان مطرح کرده اند، که به اختصار توضیح داده می شود.

● تجربی نگرها

این گروه برای مباحث مربوط به معرفت شناسی از ذهن منفعل سخن به میان می آورند. چنین ذهنی مسوول بازنمایی تجربیات مادی در قالب تصاویر ذهنی، خاطرات و تداعی هاست. در واقع دانش عبارت است از شرح دقیق واقعیت مادی به صورتی که توسط تجربه حسی آشکار و در ذهن ثبت می شود.

● خردگرا

این گروه هرچند تجربه حسی را به عنوان اولین مرحله مهم در کسب دانش قبول دارند ولی معتقدند این اطلاعات زمانی می تواند به عنوان دانش محسوب شود که ذهن تغییراتی در آنها اعمال کند. به همین دلیل از ذهن فعال (active mind) سخن به میان می آورند. در واقع در نگاه خردگرا «دانش از مفاهیم و اصولی تشکیل می شود که فقط با ذهن تامل کننده و فعال می تواند کسب شود».

در واقع تجربه گرا از بازنمایی سخن می گوید و خردگرا بر سازمان یابی اطلاعات تاکید می کند. به عبارت دقیق تر نزد خرد گرا دانش فراتر از آن چیزی است که از طریق تجربه کسب شده است.

● فطری گرا

طرفداران این رویکرد معتقدند بخشی از دانش به صورت «عنصر طبیعی ذهن» به ارث برده می شود. در واقع در این رویکرد سخن از فطری بودن مقداری از دانش است. افلاطون و دکارت از جمله فیلسوفان مطرحی هستند که به این رویکرد معتقدند و تاکید می کنند تعدادی از اندیشه ها جزء طبیعی ذهن هستند.

● واقعیت عینی در برابر واقعیت ذهنی

از زمان فیلسوفان یونان این سوال مطرح بود که چه رابطه ای میان آنچه ما به صورت ذهنی تجربه می کنیم با آنچه درجهان خارج به صورت مادی وجود دارد می توان برقرار کرد.

رویکردی که به واقعیت باوری ساده اندیشانه معروف است بیان می کند آنچه به صورت ذهنی تجربه می کنیم دقیقا صورت مادی آن شیء در جهان خارج است. برخی با چنین دیدگاهی مخالفند و معتقدند در جریان تبدیل تجربه مادی به تجربه ذهنی یا همان پدیداری، تغییراتی رخ می دهد و چیزی از دست می رود یا کسب می شود.

در این مورد مساله ای به نام شئ انگاری یا گرایش به پذیرش این باور که چون چیزی اسم دارد پس باید دارای وجود مستقل نیز باشد مطرح شده است. این گرایش در واقع مغالطه ای است که جی.اس. میل آن را این گونه توصیف می کند:
«این مغالطه را می توان به این صورت کلی بیان کرد. هرچیزی را که بتوان به صورت مجزا تصور کرد پس به صورت مجزا وجود دارد و بارزترین جلوه آن در شخصیت بخشی انتزاعات وجود دارد. بشریت در تمام اعصار گرایش نیرومندی داشته است به این که نتیجه بگیرد هرچیزی که اسمی دارد باید مطابق با آن اسم، هستی مجزای قابل تشخیصی هم داشته باشد.»

● مساله خود واحساس وحدت

همواره این سوال به ذهن بسیاری از افراد در طول دوران مختلف خطور کرده است که چگونه با وجود گذشت زمان و تغییرات گوناگون در ما و محیط اطرافمان همچنان خود را به صورت فرد یکسانی درک می کنیم. در واقع منشا ادراک این احساس وحدت چیست؟
امروزه پاسخ این سوال را در مفهوم خود (self) جستجو می کنیم که وجودی مجزا دارد و در قالب عباراتی همچون«من به خودم گفتم» و... بدان اشاره می کنیم. فرض خود دارای قدرت مستقل هرچند ابتدای امر جالب به نظر می رسد ولی روان شناسان را با مشکلاتی مواجه کرده است.

● مجادله کلیت باوری و نسبیت باوری

به دنبال وجود واقعیت های کلی یا نفی وجود چنین واقعیت هایی، مجادله ای در قالب مجادله معروف کلیت باوری (universalism) در مقابل نسبیت باوری (relativism) از یونان باستان تا امروز مطرح شده است. طرفداران کلیت باوری معتقدند واقعیت های کلی وجود دارند ولی در مقابل طرفداران نسبیت باوری جستجوی واقعیت های کلی مستقل از هستی انسان را امری بیهوده می دانند.
نسبیت باوران بر این اعتقادند که یک واقعیت وجود ندارد، بلکه می توان از واقعیت های متعدد سخن به میان آورد و در واقع گریزی نیست از این که کل واقعیت در رابطه با دیدگاه های افراد به صورت نسبی در نظر گرفته شود.
امروزه در فضای علمی این مجادله به شکل جدید در تقابل دیدگاه پوپر و کوهن مطرح شده است.
پوپر معتقد است هرچند دانش علمی امری آزمایشی است، اما می توان به وجود دنیای مادی و آگاهی از آن نزدیک شد. به همین دلیل پوپر را باید یک کلیت باور نامید.
در مقابل کوهن معتقد است فعالیت علمی همواره تحت تاثیر یک الگوست و با تغییر الگوها برداشت ما از دنیا نیز تغییر خواهد کرد.نتیجه ای که کوهن می گیرد این است که صحبت کردن از دنیای مستقل از مشاهده انسان بیهوده و بی معناست. به همین دلیل کوهن یک نسبیت باور است. برخی معتقدند تقابل پست مدرنیسم و مدرنیسم جدیدترین تجلی چالش قدیمی بین کلیت باوری و نسبیت باوری است.