کتاب قرمز" نوشته کارل یونگ-

 
ایده نوشتن و نقاشی کردن کتاب قرمز از طرف یونگ، در سال 1913 شکل گرفت. در این سال بود که یکروز کارل یونگ که با ترن از شهری به شهر دیگر می رفت، در طول راه و از پشت پنجره ترن با تصویر خوفناکی روبرو شد. در این " واقعه"[1]و بازبینی ژرف، یونگ رود پرخونی را جاری دید که سراسر اروپا را در برگرفته بود. در راه بازگشت با همان قطار، او دوباره این وضعیت را مشاهده کرد: رودی از خون به همه جای اروپا روانه بود...
این منظره بسیار تکان دهنده باعث شد که یونگ تصمیم بگیرد که همه افکار روزانه اش را به تصویر و به قلم بکشد و در احوال خودش تعمق کند. او با خودش اندیشه کرد که اگر خودش را بررسی و تحلیل نکند و بگذارد جنون بر او غلبه کند، پس چطور خواهد توانست به بیماران خودش کمک کند.

دز سال 1914 جنگ جهانی اول آغاز شد و همانطور که یونگ دیده بود، همه اروپا را در خون کشید. در این ایام یونگ کماکان مشغول نوشتن و نقاشی کتابی بود که خودش نام " کتاب خبر" Liber Novus به آن نهاد اما بعدها این


[1] قبل ازادامه بخش های دیگر مکاشفات کارل یونگ روانشناس دذ " کتاب قرمز" ، شاید توضیحی درباره خواب و خیال مردم عادی و خواص، بیفایده نباشد. خواب عوام شامل تصاویر و مناسبات با افرادی است که در زندگی انها به گونه ای حضور دارند و این خوابها نیاز به تعبیر روانکاوان و یا خوابگزاران با کفایت و با بصیرت دارد زیرا این خواب ها شفاف نیستند و ظنی و گمانی هستند و همین ابهام و عدم شفافیت در خواب عوام بر اثر پیچیدگی و تو در تویی شخصیت آنان نیاز به تعبیر دارد. خواب عوام از منظر روانکاوی به دلیل سرکوبی ها و جابجایی ها و مکانیسم های دیگر بر خودشان هم مکشوف نیست و به قول معروف " نمی دانند در ذهن و ضمیر آگاه و نا آگاه آنان چه می گذرد؟ ذهن زمانی شفاف و سبک و دقیق و کارآمد می شود که معطوف به مشغولیات ذهنی جورواجور و پراکنده نباشد. در مقام تمثیل، مانند کامپیوتری که آلوده به ویروس باشد و ظرفیت آن به دلیل داده های نامربوط و پراکنده، کاهش یافته و در نتیجه سرعت آن کند شده باشد، ذهن اکثر انساهنای متوسط هم مثل کامپیوتری است که به دلیل آلودگی دچار کاهش ظرفیت شده باشد.
در حالیکه ذهن بیشتر افراد مغشوش و مشغول نگرانیهای روزمره است و خواب آنها هم محتاج ذهن معبران و روانکاوان مبرز و آگاه است. ذهن راه یافتگان، سبکبار و تیز رو و تیزپرواز و سریع است. اذهان صاف و روشن مثل آیینه عمل می کنند و تصاویر عالم حقایق به صورت تصویر و خیال در ان ها بازتاب می یابد. پس خواب عارفان و خواص و ابدال و اخیار هم متفاوت است.
عارفان و ابدال و اولیاء دو گونه خواب و رویا دارند: یکی رویای صادقه و دیگری " واقعه" .
رویای صادقه در خواب رخ می نماید و واقعه در زمان بیداری. اول ( رویای صادقه) با چشم بسته و دومی ( واقعه ) با چشم باز. رویای صادقه بسیار دقیق و شفاف و مطابق با فهم انسانی است و پر رمز و راز نیست، لذا نیاز به تفسیر و تعبیر چندانی ندارد، زیرا که حقایق عالم معنا در رویای صادقه به وجهی غیر سمبلیک و شفاف رخ می نماید. منشاء هر دو دسته از این مکاشفات، چه رویای صادقه و چه واقعه، عالم " خیال" است. عالم خیال عالمی است بین عالم جسم و روح. این عالم، عالمی است که صورت دارد ولی ماده ندارد. مانند تصویری از خودمان در آیینه یا در آب یا در خواب می بینیم که هر چند قابل لمس نیست ولی وجود دارد و قابل دیدن می باشد. ( در اصطلاح یونگی، به عالم خیال " ناآگاه جمعی" می گویند.)
در واقعه ها ا واقعیات نیز همین شفافیت وجود دارد و آن هم انعکاس زیباییها و حقایق عالم معنا( یا به قول مولوی" بستان خدا" ) می باشد:
" آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مهرویان بستان خداست"
شخصیت خواص و روانکاوان برجسته و معبران مبرز، ساده تر و بازتر و شفافتر است و نقاط تاریک اعماق وجودشان کمتر است. ذهن اولیاء و اصیفا و ابدال و اخیار بی گره و صاف است و حقایق در اشکال اصلی شان به صورت آیینه وار در آن ها انعکاس می یابد. به همین دلیل است که خواب فرعون و زندانیان در سوره یوسف، جلوه ی سمبلیک دارد و نیاز به رمز گشایی شخصیتی چون یوسف پیامبر دارد. در این خوابها هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را می خورند یا هم بند یوسف در خواب می بیند که ظرفی از غذا بر سر دارد که پرندگان از آن می خورند که تعبیر خواب اول قحطی است و تعبیر خواب دوم اعدام زندانی.
فردی که کشفیات درونی یک فرد برجسته و یا یک عارف را مطالعه و بررسی می کند باید بداند که با جهان عقل و مناسبات و محاسبات معقول منطقی و عقلی سر و کار ندارد بلکه قدم به عالم خیال گذاشته است و در آنجا باید مثل موسی پیامبر که کفش خود را در دیدار خداوند از پای درآورد، او نیز ذهن خود را از سر در بیاورد و به زمین بگذارد و " جور دیگر دیدن" را تجربه کند و از تماشای چنین جهان حیرت انگیزی نهراسد و از جا بدر نرود. البته یک آمادگی و مقدمات لازمه برای هضم و جذب بررسی مکاشفات بزرگان لازم و ضروری است و گرنه مکانیسم تدافعی ذهن فرد عادی، فورا یک برچسبی را به رسم حراست از ایگو تدارک می کند و انگ دیوانگی و جنون و هجویات و اوهام و خرافات به شنیده و خوانده، می زند تا نفس (عقل، ایگو) در دیوارها و حصار های امن خودش محفوظ بماند. پس حتی تماشا و شنیدن گزارش گردش این بزرگان در بستان خدا، کار هر کسی هم نیست و آمادگی و البته تدارکات مقدماتی لازم را می طلبد...

کتاب به " کتاب قرمز" معروف شد. یونگ دریافته بود که او " حامل جنگ در وقوع " در روان خودش بوده است و از پیش می دانسته است. آنجا بود که تئٞوری " روان ناآگاه دسته جمعی" برای او بتدریج شکل گرفت.
از آنجایی که یونگ تجربیات عمیق درونی خودش را جدی می گرفت، نوشتن این کتاب ( کتاب قرمز) را با خوش نویسی به سبک قرون وسطایی و با مرکب و قلم و همینطور نقاشی های تهذیب گونه با حاشیه را آغاز کرد. کتاب بسیار زیبا و هنرمندانه تزیین شده بود . هر بخش از نقاشی با دقت رنگ آمیزی شده بود. خط زیبای خوش نویسی با دوات به سرحد زیبایی در آن منقوش گشت.
کتاب قرمز، کتابی است که یونگ برای تحلیل روان خودش نوشته است و به گونه ای شخصی است. این کتاب سه بخش دارد و یک نوع روش و بررسی روانشناسانه درباره ترمیم، شفا و درمان ایگو ( ایگوی مدل فاوست در گوته) یک ایگوی جسور و گستاخ که خودش را سرور دنیا می داند- می باشد. در این کتاب، یونگ که به تحلیل روانی خودش می پرداخت، همه مشاهدات روحی خودش را بررسی و سپس آنها را به رسم الخط و نقاشی ترسیم می کرد. ضمنا در همان ایام بود که یونگ کتاب " چنین گفت زرتشت" نیچه را با دقت مطالعه کرد و افکار نیچه بر روی او عمیقا اثر گذاشته و در طرز نوشتن یونگ هم این تأثیر دیده می شود.
قسمت اول از بخش اول کتاب قرمز، با تحریر یک پاراگراف به زبان لاتین از عیسی مسیح شروع می شود: " چه کسی به ندای من باورمند شد؟ و بازوی خداوند به چه کسی نمایان شد؟" بعد ادامه جمله بعدی در بشارت به آمدن مشیا است: " در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و ... کلمه به تن تبدیل شد...و الی آخر " و در آخر پاراگراف، با داستان سبز کردن صحراها و شفا دادن کوران و بینا شدن شان بدست عیسی، پایان می گیرد و بالاخره یونگ خودش می نویسد:
" اگر من با حال و هوای زمانه خودمان بخواهم سخن بگویم، باید اظهار کنم هیچ چیزی توجیه گر این سخن نیست که علاوه بر روح ای که من از خودم می شناسم که در زمان و مکان حاضر است، یک روح دیگر هم در جریان است که مقلب و مدبر همه چیزها است، به آن اندازه که این روح زمانه مایل است که از طرف من شنیده بشود . مورد قدردانی قرار بگیرد اما آن روح دیگر چه بخواهم و یا نخواهم من را بی توجیه و بی معنا و بی مورد، وادار به سخن گفتن می کند. "
برای خواننده این کتاب کشاکش این دو ندای مختلف ( روح در زمان و مکان و آن روح دیگر ) در نوشته یونگ کاملا منعکس است. یونگ خودش می نویسد: آن روح، عمیقا فهم و دانایی من را در خدمت تناقض ها و پارادوکس ها قرار داده است.
یونگ می گوید که بیشتر بخش های کتاب قرمز را " فیلومون" به او دیکته کرده است. در این کتاب، یونگ گاهی چنان با فیلومون نزدیک می شود که نیچه با زرتشت...اما بعد او خودش را با فیلومون شناسایی و اینهمانی نمی کند و از او منفک می شود و می گذارد که فیلومون تنها آموزنده و راهنمای او باشد. بعد رفته رفته فیلومون صدا و لحن انسانی به خود می گیرد و به موعظه می پردازد. به عنوان مثال به یونگ می گوید: " تصویر خدا یک سایه ای هم دارد که درست به بزرگی خود اوست" .
یونگ در نگارش کتاب قرمز دایما در حال تخیل فعال است. در خلال بخش های پایانی کتاب، ( نوشتن این کتاب 16 سال به طول انجامید) او نزدیک به چهل سال دارد و مردی موفق و متاهل است و طرفداران بیشماری دارد ولی او در جستجوی چیزی بیشتر از این در درون خود جستجو می کند و پایه " تئوری فرایند تفرد" در همین دوران چهل سالگی خود یونگ، شکل می گیرد. در طول نوشتن کتاب قرمز، یونگ از راه تخیل فعال، با زنی در درون خود سخن می گوید و از او می پرسد: " با کدامین واژه و کلام با تو سخن بگویم و به تو بگویم که چطور یک ستاره تابان، راهنمای من شد و من را به سوی تو رهنمون کرد؟ به من گرمای دستت را بده ای نیمه فراموش شده من " . ( در زمان نوشتن این اوراق، نام آنیما هنوز از زبان یونگ وضع نشده بود ).
یونگ در آغاز فکر می کند این زن " خدا " است که در درون اوست. اما بعد رفته رفته او در می یابد که این موجود از اعماق روح خودش برمی آید و در رویا خود را به او نشان می دهد. او می نویسد: " معنی این کار تو بر من تاریک و پوشیده مانده است. چرا با من چنین می کنی؟ من لنگ لنگان به دنبال توام تا تو را بشناسم". علیرغم آنکه یونگ به این زن اعتماد نداشته با این وجود، یونگ به سوی درهای ناشناخته ها می رود و آن را می گشاید و آشفتگی و خائٞوس را مشاهده می کند. بعد به خودش می گوید بی نظمی و بی معنایی، مادر نظم و معنا است. در اینجاست که تئٞوری پیچیدگی روانی ( کمپلکسیتی) کارل یونگ شکل می گیرد. آن زن او را به سوی کویر می برد. ولی یونگ که روحیه اش را باخته بود و از کویر هم خوشش نمی آمد، شروع می کند به شکایت کردن. آن زن به او می گوید: با من طوری حرف می زنی انگار که من مادرت هستم ولی من مادرت نیستم. همه اش دنبال راحتی و خوشی خودت هستی! صبر و حوصله ات کجاست؟ ضمنا آن زن یونگ را خطاب می کند: " رگی که در مغز استخوان است" !

تصویر: جان جهان یا آنیما موندی-سمت چپ کتاب کلمه عربی" بنات" دیده می شود که یونگ آن را خودش نقاشی کرده است. " واقعه " بعدی ( مکاشفات درونی یونگ) در یک زیرزمینی اتفاق می افتد که آنجا یونگ سه باشنده ( موجود ) را ملاقات می کند؛ یک پیرمرد که بسان پیامبران است، یک زن جوان و زیبا و یک مار سیاه. پیرمرد جلو می آید و خودش را "الیخا" معرفی می کند و می گوید این هم دخترم سالومه است. این دختر کور است. یونگ ناگهان سالومه را بخاطر می آورد. این همان رقاصه ای بود که در رویای قبلی سر بریده " جان غسل تعمید دهنده" را طلب کرده بود. آنگاه می بیند که این دختر سر او را هم طلب کرد چرا که یونگ در سر مشغول تفکر و روشنفکری بود و آن دختر سر او را بریده می خواست. یونگ ناگهان احساس انزجار شدیدی از آن دختر می کند. بعد به آنها می گوید شما سه نفر نماد و سمبل چه چیزهایی هستید؟ پیرمرد پاسخ می دهد ما سمبل و نماد چیزی نیستیم، بلکه همین هستیم که هستیم. یونگ این سه موجود را نام های مختلفی می گذارد: مرد پیر خردمند و آنیما – لوگوس و اروس- الیخا و سایکی- فیله مون و سالومه و حتی مغ ای به نام سیمون که موسس عرفان مسیحیت بود و یار او هلن که حلول دوباره هلن تراوا است. هر اسمی که یونگ به آنها داده، یک چیز مسلم است و ان اینکه در "روان" موجودند و او اینها را نساخته. این فیگورها در اعماق ناآگاه به سر می برند و آگاهی فرد هیچ شناختی از آنها ندارد. آن موجودات ( فیگورها) یونگ را خوب می شناختند و حتی وقتی یونگ می خواست آنها را به حیطه عقل خود بکشاند باز هویت خود را از دست نمی دادند و با او مراوده را ادامه می دادند. یونگ می نویسد: در بیشه اندیشه من جنگلی وسیع با حیوانات مختلف بسرعت در حال رویش بود. اما از آنجا که انسان به حکم آنکه عقل دارد و همیشه تفکرش مسلط است، لذت جنگل و حیوانات وحشی را در خود می کشد و تلف می کند. بدون تردید، این رویارویی و این " واقعه" در روانشناسی تئٞوریک یونگ یک نقطه عطف به شمار می رود. تا آن موقع روانشناسی و روانپزشکی زمان او به این امر قایل بود که تمام تصاویری که انسان در رویا و یا فانتزی و خیالات می بیند مربوط به خودش است و ساخته و پرداخته ذهن خود. اما آن سه موجود تاکید کردند که سمبل و نماد نیستند بلکه هویت خارجی دارند و همانطور که هستند وجود دارند. در اینجاست که یونگ ناگهان از خود می پرسد نکند راست باشد؟ نکند اینها موجودات مستقلی باشند؟ و اگر بپذیرم که چنین است، آیا اذعان به این امر به معنای جنون و دیوانگی نیست؟ من اگر بپذیرم که خود را دیوانه و مجنون بدانم پس چگونه است که من قادرم در کنفرانس های مختلف شرکت کنم، بیماران را ویزیت کنم، کتاب بنویسم، به خانواده ام رسدگی کنم، به نامه ها پاسخ بدهم و به طور کلی همه امور را به خوبی در اختیار داشته باشم؟ چطور ممکن است که یک فرد دیوانه بتواند تا به این حد زندگی اش را منسجم و منظم مدیریت کند؟ فردای ان شب سالومه باز می گردد و در عالم خیال فعال به یونگ می گوید که خواهر یونگ است. وقتی او از سالومه می پرسد پس مادرمان کیست سالومه پاسخ می دهد: " مریم مقدس" که یونگ از این حرف جا می خورد و مکث می کند. در صحنه ای دیگر یونگ شاهد جنگ میان دو مار سیاه و سفید است. اندکی بعد مار سیاه بطرف یونگ می آید و او را به خود می گیرد و به دور او می پیچد در این حال یونگ به صلیب التجا می برد و درخواست کمک می کند در حالیکه دستهایش چلیپا وار به روی سینه اش گذاشته شده اند. شاید این مار که دانش اش باعث فرو افتادن آدم و حوا از بهشت ناآگاهی شد، مسیح درون یونگ را می فشارد. ( سالومه به او گفته بود که او مسیح و پسر مریم است ). یونگ در همین هنگام متوجه " الیخا" می شود که نورانی به نظر می رسد و بر او می تابد؛ پیرمرد خرد، دارنده نور روشنایی است. " سالومه" در گوشه ای به زانو افتاده و نگاه می کند.

 

 بخش دوم کتاب قرمز، کماکان درباره " واقعه " ها و مکاشفات درونی یونگ است. در اولین مکاشفه از این بخش، او خودش را می بیند که بر سر برجی بلندی ایستاده و دارد از برج مراقبت می کند. متوجه می شود که ردای سبز زنگ بلندی پوشیده، و بوق شکارچیان بر روی شانه هایش آویزان است. بعد ناگهان یک سوار جامه سرخ از دور به تاخت به او نزدیک می شود. کمی که سوار نزدیک تر می شود، یونگ به نظرش می آید که آن سوار، خود شیطان است. آنها وقتی با هم روبرو می شوند به مشاجره لفظی می پردازند و بعد مرد سرخپوش یونگ را تمسخر می کند که او یک مسیحی قشری است و مطالب انجیل را به طور تحت الفظی گرفته است. به او می گوید آیا بهتر نیست که به جای این همه جدی بودن به رقصیدن این زندگی پرداخت؟ همینطور که اینها با هم در جر وبحث هستند، رنگ سرخ آن سوار هم همینطور ملایم تر می شود و بعد سوار ناگهان تبدیل به گوشت و استخوان می شود و بعد رنگ سبز ردای یونگ مثل یک درخت بهاری می شود. ( استحاله ایگو به موازات استحاله ناآگاه-در شرح کتاب به ان خواهم پرداخت). بعد ناگهان صحنه عوض می شود و یونگ از پلکانی به سوی پایین سرازیر می شود می رود و در انجا راهب خلوت نشینی را می بیند که در کویری واقع در کشور لیبی نشسته است. آن راهب به یونگ هشدار می دهد که به حرفها و کلمات ظاهری خیلی باور نداشته باشد. بعد صحنه دوباره عوض می شود..." هلیوس" خدای خورشید، با درخشش بسیار اما در لباس سیاه مرگ ایستاده و به یونگ دریای سرخ خون را نشان می دهد و راهب و مرد سوارکار سرخ پوش حالا در کنار یونگ ایستاده اند و به ان منظره می نگرند. یونگ می بیند که ردای سبزاش دارد آرام آرام برگ می دهد.... بعد رو به آن دو همسفر می کند و می گوید که چطور است با هم همپای سفری بشوند. مرد راهب می گوید: " آخر چه کاری از دست ما برمی آید؟ مگر نه اینکه حتی شیطان در این سفر لازم است و گرنه چطور می توانیم به آدمها دستور تبعیت و احترام گذاشتن بدهیم؟ شیطان می گوید: خب، من هم باید با کشیش یک قرار و مداری بگذارم و گرنه مشتری هایم را از دست می دهم. یونگ می گوید: من هم دیگر آن مردی که قبلا بودم نیستم. کسی بیگانه از درون من سر بر زده. یک باشنده خندان جنگلی شده ام، یک جن سبز برگی، یک دیو جنگلی جلف، که تنها در جنگل زندگی می کند و خودش یک درخت سبز است. من زندگی هر دو دوستم را جذب کرده ام، من یک درخت سبزم که از ویرانه های یک معبد سر بر زده .... ( البته در روزهای پایانی زندگی یونگ، درخت باز دوباره ظاهر می شود. که درختی است که ریشه اش طلای کیمیگرانه است. هیچگاه یونگ صور طبیعت را از اعماق روان خویش بیرون نیاورد. نظرگاه او نسبت به طبیعت در اعماق روان، مبدا پیدایش شاخه ای از روانشناسی مدرن به نام روانشناسی محیط طبیعی escopsychology شد. در آمریکا این رشته جدید eco-psychology دارد یواش یواش شکل می گیرد و دانشجویان را رفته رفته به خود جلب می کند ) من با درختان و همه جنگل صحبت خواهم کرد و سنگ ها راه را به ما نشان خواهند داد. آن راهی است که سیاه و سفسد است و به سوی کوهستان می رود. این راهی است که یونگ در آنجا با یک غول شاخدار و یک تبرزین روبرو می شود. این غول، همان ایزدوبار، شکارچی آشوری است که نام دیگرش گیل گمش و نابودکننده جنگل است. وقتی یونگ به ایزدوبار می گوید که او دستش به خورشید نمی رسد چون جهان گرد است، ایزدوبار تبرزین خود را خرد می کند و یونگ را متهم می کند که او را مسموم کرده است. یونگ محزون و غمگین به او پاسخ می دهد: " اوه، ایزدوبار، ای قویترین، آنچه تو زهر می نامی اش، دانش است, علم است.... اتفاقا این منم که وقتی تو را می بینم، در می یابم که همه چیز در این عالم زهرگین و مسموم شده. چه چیزی جایگزین آن دانشی می شود که حالا به آن خرافات می گویند؟" همینطور که آن خدای چلاق دراز می کشد، یونگ متوجه می شود که ایزدوبار یک موجود خیالی است و یونگ می تواند او را به اندازه یک تخم مرغ کوچک کند. او تخم مرغ کوچک شده را در جیب می گذارد و به راه اش ادامه می دهد, شکرگزار از اینکه او فهمید که چگونه می شود یک رب النوع را که روزی واقعی بوده حالا فانتزی و خیال واهی ببیند. بعد یونگ برای آن تخم مرغ سرود نیایش می خواند و بعد بر روی تخم مرغ دراز می کشد، ناگهان پوسته می شکافد و یک خدای از نو متولد شده و استحاله یافته از جا برمی خیزد که درخشان و پر از آتش است. یونگ در این وقت احساس خستگی و بی رمقی فراوان می کند گویی نیروی زندگی از او بدر رفته است. .... حالا او در دوزخ است و دوشیزه ای او را به قلاب ماهیگیری آویزان کرده و و حشیانه به او می نگرد تا او را بکشد. یک عروسک خیمه شب بازی با سر بریده و جسد یک دختر که جگرش باید به رسم قربانی خورده بشود می آیند و کمی به او نیروی زندگی می دهند.... این دختر بعدها در رویاهای دیگر ظاهر می شود... تصویر: "ایزدوبار" با تبرزین-یونگ در مقابل او زانو زده است  ادامه مکاشفات درونی یونگ- ( متن نرجمه کتاب نیست، گزارش از مطالب نسبتا پیچیده کتاب است. ) یونگ در اینجا از آن جهنم ای که نجات پیدا کرده بود به یک کتابخانه می رود و با کمال تعجب مشاهده می کند که دستش بسوی کتاب " تقلید مسیح" اثر توماس کمپیس می رود. این انتخاب یونگ نشان می دهد که باشنده های درونی او می دانند که او " عقده مسیح" دارد ( یعنی می خواهد ناجی مردم بشود) . مرد ادیب ای که در کتابخانه است به یونگ نزدیک می شود و می گوید این یک کتاب دینی است. آشپز آن مرد از آشپزخانه به این صحنه نگاه می کند و فکر می کند که یونگ کشیش است. همینطور که یونگ با آن مرد مشغول صحبت می شود یک گروه اصلاح گرای مسیحی به طرف آشپزخانه خیز بر می دارند و می دوند. آنها می گویند می خواهند به اورشلیم بروند و می گویند با اینکه ما در دینداری حقیقیمان کشته شدیم ولی هیچ آرامشی اینجا نداریم. بعد همین موقع یک پلیس سر می رسد و یونگ را به نزد دکتر می برد تا معاینه اش کند. یونگ در نزد دکتر به عنوان "بیمار مذهبی" ارزیابی می شود و دکتر به او می گوید که مثل اینکه خود او اصلا درباره بیماری اش هنوز وقوف و بصیرت ندارد. وقتی یونگ به آنها اعتراض می کند که او بیمار نیست و حالش خوب است آنها به او گوش نمی دهند و او را در یک دیوانه خانه مسیحی بستری ( زندانی ) می کننند. روح یونگ ( روح خودش) در تیمارستان به دیدن او می آید و می گوید: حرف، حرف، اینقدر حرف سازی نکن! خاموش باش و گوش بده . تو دیوانگی خودت را شناخته ای و حالا دیگر قبول اش کن. بعد می شنود که یکی از دیوانه های آنجا شکایت می کند که " خدابا چرا بستگان من، من را نزدیک دیوانه ای اینچنین ( یعنی یونگ ) می گذارند؟ آخه من قرار است که دنیا را نجات بدهم، من ناجی هستم. وقتی خورشید طلوع می کند، یونگ می بیند که یک مار بیحال و سست بر صلیب آویخته شده، ( ایگو مصلوب شده ) بعد می بیند که یک درخت از دریا به پا می خیزد و بسوی آسمان کشیده می شود. یونگ زیر لب می گوید: من راه را گم کرده ام و سرگردانی را حس می کند. بعد ندایی در می رسد که به او می گوید: تو احتیاجی به راه نداری دیگر ...." راه، حقیقت، مسیر، همه برای تو مسٗله آفرین شده زیرا که هم محدود کننده و هم مختلف و گوناگون اند و پیچیدگی بوجود می آورند. بعد یونگ از این خواب " واقعه" بیدار می شود و وارد " واقعه " قبلی می شود که همان آشپزخانه کتابخانه است. بعد او به کتابی که قبلا در آنجا پیدا کرده بود خیره می شود و یک جمله می بیند که درباره آرامش یافتن در مسیح نوشته شده، ولی در آخر هر کلمه های یک علامت سوال می بیند. در صحنه بعدی یک مرتبه یک تغییر کلی رخ می دهد. او ناگهان خودش را صحنه نمایش در باغ " کینگ سور" می بیند که دارد در نقش " پارسیفال" جوینده جام مقدس، روی صحنه بازی می کند، ولی بجای هر حرکت قهرمانانه ای، او لباس رزم ای را که به تن دارد را از تن برمی کند و می رود در یک رودخانه خودش را شستشو می دهد و بعد برمی گردد و لباس عادی به تن می کند و بسوی صحنه نمایش باز می گردد. " من بپا خواستم و با خودم یکی شدم" .( بنظر می رسد اینجا عقده مسیح ( -ناجی مردم شدن- در یونگ گشوده می شود و یونگ از این عقده خلاصی می یابد). " آن زن" =آنیما در شب 22 ژانویه 1914، یونگ از روح خودش می خواهد که به سوی اعماق شیرجه برود.... از ورای سیل و طوفان صدای " آن زن" را می شنود: آیا آنچه برایت می آورم را قبول می کنی؟ بعد زن به او زره و جوشن و ابزار جنگی کهنه و همینطور سنگ های نقاشی شده، استخوان های کنده کاری شده با علایم جادویی، موی سر انسان، پوست حیوانات، اسباب شکنجه، و لوازم قربانی کردن را می دهد و می گوید اینها متعلق به پدرانمان است. آن زن به یونگ می گوید این تصاویر باشکوه خدایان و معابد بزرگ و نقاشی ها و کتیبه های پاپیروس، غنایم و خزانه های فرهنگی کهن ما هستند. یونگ نی داند اینها را چگونه قبول کند. اینجاست که یونگ در می یابد که لازم است خودش را مقید کند و بلندپروازیش را کاهش بدهد و فقط باغبانی یک باغچه کوچک را بکند. در کنار همه لطف و بخشش های سفرهای روحی، یونگ سه چیز را غیبگویی پیامبرانه می نامد: یکی نکبت جنگ، یکی سیاهی جادوو یکی هدیه دین. " آن زن" به او یک میله سیاه آهنی که به شکل یک مار با چشمهایی از مروارید و گردن بندی از طلا به گردن، می دهد. اما در ازای آن " آرامش خاطر" او را طلبکار می شود. ( آن مار باید رمز آگاهی و دانش باشد. یونگ بعدها می نویسد که حس غریبی و انزوا طلبی او تا پایان عمرش به درازا کشید. ) برای دستورالعمل جادوگری ( مجوسی)، یونگ به پیش " فیلومون" می رود که از طریق او فهمیده بود که خودش ( یعنی خود یونگ) یک جادوگر است و یک زن جادوگر دستیاری دارد که نام اش " بائٞوسیس" است. فیلومون در آغاز به او یک دستورالعمل گیج کننده سرسری می دهد و به او توصیه می کند که عقل و محاسبات عقلی را باید برای یادگرفتن جادوگری کنار بگذارد. ( یونگ از طرف این فیگورهای ناآگاه درونی، همیشه به روشنفکری و عاقلی متهم بود!) یونگ یواش یواش می فهمد که از او چه می خواهند..... فیلومون به او می گوید: من در جستجوی اینم که بگیرمت و از تن ات بکشم ات بیرون. چون مسیحی ها یاد گرفتند که خدا را ببلعند و چقدر طول می کشد که آن اتفاقی که بر خدا افتاد بر مردمان هم بیفتد؟ فیلومون ادامه می دهند: من به یک سرزمین وسیع نگاه می کنم و چیزی نمی شنوم جز ناله و فریاد و چیزی نمی بینم جز اینکه آدم ها دارند همدیگر را می خورند". یونگ دوباره به راه خود ادامه می دهد و هر بار که با هر رویایی زخم برمی دارد، روح یونگ هم آگاه تر و هشیارتر هم می شود و این بار این روح ( آن زن) به شکل یک مار بر او نمایان می شود و یونگ فلوت را بر می دارد و برایش می نوازد تا افسون اش کند و با او سخن بگوید." آن زن" ( روح او) به یونگ می گوید: مذهب هنوز دارد تو را زجر می دهد. چقدر زره دیگر لازم داری؟ یونگ می بیند که زیر لباس اش زنجیری جنگی پوشیده است. یونگ می پرسد: پس اخلاق چه می شود؟ آیا اخلاق و ضد اخلاق هم در این زمانه با هم یکی شده اند؟ ( یک حرکت بسیار هشیارانه ایگو در اینجا از طرف یونگ دیده می شود که دوئی ها را می خواهد از هم تجزیه کند)- " آن زن" به او می گوید: اخلاق؟ تو که خودت به " فاوست" که به همه چیز پشت پا زده رشک می بری! در اینجا مار " آن زن" سعی می کند که قلب یونگ را نیش بزند اما آن لباس زنجیری بر تن یونگ مانع می شود. شیطان هم که همان دور و برها بود، یونگ را مسخره می کند از این که یونگ بین اخلاق و بی اخلاقی فرق قایل است و آنها را بر ضد هم می بیند. شیطان می گوید: " این بوی وحدانیت می دهد. من این مردان وحدت طلب را شناسایی کرده ام و اتاق های مخصوصی در جهنم برایشان تدارک دیده ام" . در اینجا یونگ تصدیق می کند که یک اتفاق غیرمترقبه رخ داده: بعد از آنکه تضادها با هم به وحدت رسیدند هیچ اتفاقی نیفتاد و زندگی یک خط ممتد ساکن شد. ولی شیطان متعجب نیست و می گوید: تو یک ابله کور چشم هستی، یک گستاخ بی حیا. چرا خودت را از دردسر دور نکردی؟ تو چطور می گویی که نظم این عالم را فهمیده ای؟  ادامه مکاشفات درونی کارل یونگ اینجا بنظر می رسد که آن بازیگر درونی ( شیطان ) می دانست که یونگ شک اش نمی برد که آن چه را که او بعنوان تقسیم بندی های جهانی universal divisions ، دریافت و ادراک می کند، در واقع چیزی جز علایم و نشانه های تفرقه های روانی خود او نیست ( در کتابهای بعدی، یونگ نظر می دهد که وقتی ایگو از تلاش های تفکیک و تمییز و طبقه بندی کردن های خودش خسته شد، وقت است که ناآگاه وارد میدان بشود . کارهای خودش را انجام بدهد. ) همین موقع" کبیری" Kabiri، کوتوله ای که در گودی اعماق زمین زندگی می کرد، سرو کله اش پیدا می شود و به یونگ می گوید: تو می خواهی با قدرت خودت آن چیزی را بکشی بالا که تنها باید آهسته آهسته رشد کند و بالا بیاید. نمی خواهد خودت را خسته کنی. تو با ایت کار فقط داری کار خودت را خراب می کنی. یونگ توصیه کبیری کوتوله را می پذیرد( در این زمان است که، یونگ چند ماهی بدون تجربه مکاشفه، به زندگی روزانه عادی اش می پردازد.) پس از چندی یونگ به عالم خیال فعال و جهان مکاشفه باز می گردد و گشت و گذارها را ادامه می دهد. او دوباره با " کبیری" برخورد می کند و " کبیری " کوتوله، به او شمشیری می دهد که یونگ عقده ها و گره هایی که در هم تنیده بودند را از هم جدا کند. بنا به گفته کبیری، این گره ها همه در مغز (Brain) یونگ بودند. هم مغز و هم شمشیر، هر دو را " مادر طبیعت " فرستاده بود. کبیری کوتوله توضیح می دهد که این گره ها، دیوانگی یونگ هستند و این شمشیر، باعث گشایش این گره ها ..... یونگ از مبیری می پرسد: خب، راستی چه می شود اگر من با شمشیر به مغز خودم ضربه بزنم؟ کبیری می گوید: آنوقت دیگر تو فقط " مغز " خودت نیستی بلکه در ماورای دیوانگی وجود خواهی داشت. ( یعنی خودت را فقط با تفکر و انتلکت و عقل محاسبه گر، همسان پنداری نکن) یونگ شمشیر را بلند می کند و به فرق خودش می کوبد ( در کیمیگری به این می گویند تفریق کردن-separation – و بعد خودش را در یک سرزمین جدیدی می بیند که یک برج آهنی بلندی که کبیری ساخته بود سراسرش را فراگرفته. یونگ اینجا می نویسد: " درست همانطور که برج در قله کوه برافراشته و ایستاده بود، من هم بالای سر مغز خودم ایستاده بودم و از آنجا رشد و نمو می کردم". حالا یونگ احساس می کند که آن مار " آنیما" دوباره دارد به او نزدیک می شود. بعد یونگ خودش را می بیند که با آن مار " آنیما " در دوزخ ایستاده اند. یونگ متوجه می شود که یک مردی که هم همسر و هم پدر و مادر خودش را مسموم کرده و کشته بود به دار آویخته شده است. گویا آن مرد این قتل را بخاطر حرمت خداوندی انجام داده بود. همسر آن مرد هم در جهنم بود و مرد حلق آویز شده به یونگ گفت که من و زن مقتولم گاهی در جهنم راجع به چیزهای سطحی و مبتذل روزانه با هم گفتگو می کنیم. وقتی یونگ از مار " آنیما" می پرسد که معنی این چیزها چیست، مار به او پاسخ می دهد مرد حلق آویز شده یک مثال بی رنگ از جعلی بودن و هویت نداشتن جهنم است. ( شاید دارد به ازدواج خود یونگ اشاره می کند ) بعد آن مار " آنیما" یونگ را به خاطر نداشتن کفایت برای وفق ندادن زندگی اش با زندگی اصیل و حقیقتی سرزنش می کند. در اینجا یونگ از مار" آنیما" می پرسد: می شود که کسی این تضادها را وحدت ببخشد؟ مار پاسخ می دهد: آنهایی که تو اسمش را تضاد می گذاری، اصلا تضاد نیستند بلکه تفاوت ها هستند. به همین سادگی که مثلا تو شب را در تضاد با سال بدانی و یا مثلا قپان اندازه گیری را با ذرع در تضاد بدانی. وقتی که مار " آنیما" بطور غیرمنتظره ای به یونگ می گوید که آنها ( یعنی یونگ و مار) همه تضادها را متعادل کرده اند و زوج شده اند و ازدواج ( کیمیاگرانه) کرده اند. یونگ بیدرنگ می پندارد که او یک " کار بزرگ" را به انجام رسانیده است. اما مار " آنیما" بلافاصله می گوید این تازه اول کار است. " تو باید خواستار از این بیشترها باشی" و از یونگ گله می کند ( او را سرزنش می کند) که پیش خودش خیال می کند که می تواند " تو ( یعنی آنیما ) را به چنگ بیاورد و صاحب اش بشود و آن را تبدیل به جسمیت خودش کند" . ( یونگ بعدها می نویسد که هرگز ما نمی توانیم بر آرکی تایپ غالب شده و آن را تابع و با آن کاملا یکی بشویم. ) با همه اینها، یونگ پیش خودش فکر می کند که سزاوار یک پاداش برای همه این کارهایی که انجام داده می باشد... و همین موقع الیخا ( که همان فلومون است ) و سالومه دخترش ظاهر می شوند. الیخا دخترش را پیشکش یونگ می کند. ( اما متاسفانه یونگ هنوز درگیر تفکر عقلانی و متعرف خود است و لذا آن دختر را نمی خواهد و آن را رد می کند و به الیخا می گوید که او قانونا مردی متاهل است و زن دارد). الیخا بابت بازگشت عقده مسیح در یونگ، آهی می کشد و می گوید: مرد بینوا! عجب کودن ای هستی! این دختر کور نیست بلکه چشم دارد و می بیند! ( نشان می دهد یونگ می ترسد که کورکورانه گرفتار عشق بشود و یادمان نرود که او از همان روز اول به آن دختر اعتمادی نداشت و به او مظنون بود – چون این دختر- یعنی سالومه- هم سربریده " جان غسل تعمید دهنده" را خواسته و هم سر بریده کارل یونگ را. ) دختر به یونگ می گوید که می خواهد برای او شادی به ارمغان بیاورد و دیگر قربانی شدن او را نمی خواهد. اما یونگ هیچ اعتنایی به این وعده دختر نمی کند تا آنجایی که دختر می پرسد: " مشکل چیه؟ تو چته؟ " ( شاید هم ضعف خودستایانه هنوز حل نشده یونگ است که از رابطه نزدیک هراس دارد) . یونگ بالاخره پاسخ می دهد: " بله تو به من بخشش می کنی ولی خوب هم از من طلبکاری و درخواست می کنی" ( عین همین سوء ظن را یونگ با همه زنهای زندگی اش داشت ). بعد دختر تبدیل به مار می شود و مار هم تبدیل به پرنده و به آسمان پرواز می کند. ولی از او یک تاج طلا باقی می ماند که روی آن حک شده بود: " عشق هرگز پایان نمی پذیرد" . وقتی این اتفاق می افتد، یونگ خودش را کشیده شده ( کش آمده) بطور معلق می بیند. این آویزان شدن از پا برای یونگ دردناک است و از روح خودش می خواهد به او کمک کند. اما روح او ( آن زن) هیچ کاری نمی تواند برایش انجام بدهد و به او می گوید" آخر چطور؟ تو خیلی بالا بلندی معلق شده ای. این طرد شدگی از جانب روح خودش، برای یونگ خیلی دردناک و عذاب آور است. پس حالا این خود توست که باید به خودش کمک کند...."
********** یونگ سه شبانه روز از پا آویزان بود. خودش می نویسد: " بیزار و کسل و خسته ام از اینهمه ناگواری". مدتی بعد یک کلاغ سیاه به پیش او می آید و به یونگ می گوید که تو خیلی آرمانی و ایدئٞو لوژیست هستی. همان موقع شیطان همنیشخند زنان سر و کله اش پیدا می شود به یونگ می گوید: " ببین عاقبت کار آشتی دادن تضادها چیست؟ حالا به خطای خود اعتراف کن. توبه کن و به یک چشم بهم زدن می گذارمت در یک دشت خرم و سبز. یونگ آرزو می کند که ایکاش آن پرنده سفید ( آنیما ) بسوی او باز گردد اما شیطان کماکان در حال دست انداختن و مسخره کردن اوست: " ها ها ها .. آشتی دادن تضادها... تساوی حقوق برای همگی!" اینجاست که یونگ از خلال حرفها و تمسخرهای شیطان می فهمد که آشتی پذیری حقیقی میان " بالاتر" و " پایین تر" (تئوری تیپ شناسی یونگ ) باید به جهش و دفعتا از میان اعماق روان برخیزد و این کار که شیطان دارد اینهمه او را بر حذر می کند، باعث متعالی شدن و فراسو رفتن می شود... ادامه مکاشفات درونی کارل یونگ بلاخره بعد از سه روز معلق بودن در فضا، یونگ به زمین باز می گردد و از اینکه در آن برج بلند که " کبیری " برای او ساخته و او در آنجا زندانی بود بسیار گله مند و پر شکایت! در ضمنی که یونگ داشت به ضرورت جدایی و ترک عشقو ترک " مادر" فکر می کرد- ( که بعدها می بینیم یونگ در نظریه اش تاکید بر این نکته دارد که قهرمان باید از عزیزانش جدا بشود) مار " آنیما" به او نزدیک می شود و به حال یونگ رقت می اورد و دلسوزی می کند و به او داستان پادشاهی که مجبور شد تاج شاهی را بدست خودش به پسرش واگذار کند را تعریف می کند. مار " آنیما" به یونگ می گوید: تو برای آفرینشگری و خلاق بودن باید دوباره یک " کودک" بشود! و خلاق ( کودک) به "مادر"ش نیاز دارد زیرا که تو زن و مونث نیستی و بنابراین حتما مادر لازم داری. یونگ مات و مبهوت از اینکه داشت غرور و خودپسندی همسان پنداری با خدای خالق در او طلیعه می کرد، می گوید" این یک حقیقت وحشتناک است" . من هم امید داشتم و هم گمان می کردم که از هر لحاظ یک مرد خواهم بود" ولی ایده اینکه یونگ بچه بماند برای خاطر آنکه " کار- نتیجه، ثمر" او را فروتن و خاکسار و افتاده کند و همینطور ایده اینکه " کار" از خود یونگ بزرگتر خواهد شد و مثل پسری خواهد، شد که یونگ باید به دست خودش تاج را به او واگذار کند، در جریان است. مار " آنیما" به یونگ می گوید: این که تو باید یک کودک بشوی، یک پاد زهر شفابخش و سودمند است برای رفع جاه طلبی و شاید هم برای رفع اشتغالات فکری بیش از حد تو به داشتن هدف هایی مانند بهبودی و کمال. برای اینکه این هدف هایی که در سر داری، از پرسش ها و درخواست های تجزیه شده و ناقص است که از درون تو عبور می کند و می گذرد. یونگ از مار می پرسد او کجا می تواند گنگی ها و تناقض ها را پیدا کند. مار خودش را جمع می کند و بدن اش را گره می کند ( این کار مار، مارپیچ مسخره ای از موقعیت تفکری یونگ است، از آنجاییکه یونگ هنوز غافل است که او در جهان ماورای حساب و کتاب عقلی دارد تجربه می کند. ) انگاه مار با لحن استهزا آمیز به یونگ می گوید: از فردا نپرس، همین امروز برایت بس بود" و باز ملایم تر به او می گوید " بگذار همه چیز خودش رشد کند، جوانه بزند. پسر پادشاه دارد رشد می کند" . سرانجام یونگ تاج را بر سر پسرش می گذارد. پسری که ضمنا خدا هم هست. یونگ همین که قبلا روی آن تخم مرغ دراز کشیده بود " کار بزرگ" Grand Work ای بود. تخم مرغ ای که از گیلگمش غول اسا، تبدیل به گوهر فیلسوف کرده بود. اینجاست که سرانجام یونگ در می یابد که " هیچ کس نمی تواند زمین و آسمان، بالا و پایین را بهم بدوزد، بلکه فقط " کار" می تواند این کار را بکند. ( منظور از کار و کار بزرگ، کیمیاگری و جادوگری و مجوسی است. ) با آزاد کردن فرزند/خدا/کار بزرگ، که به راه خود برود، یونگ دچار یک حزن و افسردگی می شود. می گوید" بدون او ( فرزند پسر) من از هم فرو می پاشم که زندگی من با او میسر است" . این عشق با من مانده است. اما پسر تاجدارش رو به یونگ می کند و می گوید: " اما تو با نامیرندگان به مدت طولانی خواهی ماند. کار تو ( عملکرد تو، آثار تو ) متعلق به زمین است." پسر تاجدار این را می گوید و به آسمان اوج می گیرد در حالیکه یونگ روی زمین و تنها به " کار بزرگی " فکر می کند که دوباره در پیش دارد. ( در این بخش عملیات رمز آمیز کیمیاگرانه کاملا مشهود است. سمبولیسم تخم مرغ، پسر تاجدار، پرواز پیر به سوی آسمان، و ... همگی از آرمایشات کیمیاگرانه حکایت داردن که یونگ بعدها در کتاب روانشناسی و کیمیاگری بعنوان نظریاتش مطرح می کند. ( در شرح ای برای روانشناسی و کیمیاگری خواهم آورد به سمبولیسم این رمزهای کیمیاگری با جزئیات اشاره خواهم کرد) ************************** بخش سوم کتاب قرمز مربوط است به گفتگویی که یونگ با " من خودش " دارد و او را " من متعلق به من " خطاب می کند. یونگ به این " من " ( شاید من پنداری) می گوید که " تو اصلا حرمت نفس نداری " و در تمام بخش سوم به جای آنکه به خودش شفقت و مهر نشان بدهد، از " من " برای غرور، جاه طلبی و تشنه قدرت بودن و بیقرار ستایش شدن، انتقام جو بودن و بقیه گرفتاری های خود شیفتگی اش, همینطور به باد انتقاد می گیرد و با " من متعلق به من اش" بسیار خشونت می کند. ( تزکیه نفس ؟؟ ) وقتی که روح یونگ ( آنیما ) دوباره ظاهر می شود، به یونگ می گوید که مانند سوفیا ( ایزدبانوی حکمت متعالی) شده است و پایین نرفته و سقوط نکرده است و بلکه به سوی بالا صعود کرده است همانجایی که او بدانجا تعلق دارد. (تئوری مراحل مختلف آنیما از همین تجربه می آید). بعد آنیما با پیش بینی اتفاقات شوم و ترسناک در آینده نزدیک، یونگ را هشدار می دهد که در راه خودش بماند و به او می گوید که " راه تو بسوی ژرفاها دارد پیش می رود" . یک ماه بعد جنگ جهانی اولی آغاز می شود. یونگ می بیند که قربانی های درونی ای که در عالم خیال مراسم قربانی شان انجام نشده بود، در بیرون به شکل کشته های جنگی قربانی می شوند!... نگاهی به " کتاب قرمز" نوشته کارل یونگ- قسمت هفتم همانطوریکه یونگ در کتاب " خاطرات، رویاها و ناملات" هم به آن اشاره کرده بود، حالا دیگر مرگ فرا رسیده و خون می طلبید. ( جنگ جهانی اول) اینجاست که فیلومون جهت تعلیم جویندگان که آن چه را می خواستند نمی یافتند، هفت موعظه و خطابه می کند که مردمان آن نسل در زمان حیات خودشان یاد نگرفته بودند. این هفت موعظه عبارتند از: گوهر تفرد، ارجحیت تجربه معنوی به ایمان، حضور " آبراکاس" خدایی که همه تضادهای قابل درک را با هم متحد می کند، نابخردی و حماقت در جایگزینی کثرت متعالی به یک خدای رئیس. فیلومون موعظه می کند: " با این کار شما زجر بی حسابی را تولید کرده اید و خلاقیت ای را ناقص و فلج کرده اید که هدف اش تفکیکی و تمییز چیزها از یکدیگر است. شما چطور می توانید با خودتان صادق باشید وقتی که کثرت را در یک چیز می ریزید؟ مگر نه اینکه روان و پسر تاجدار هر دو تاکید کرده اند که به زمین مربوطند. فیلومون نکاتی را تشریح می کند که ما اکنون به بعد اکولوژی شکست و واماندگی بشری ترجمه اش می کنیم: " آن مردگان به همه چیزها نام داده اند، به باشندگان در هوا و در زمین و در آب... آنها چیزها را مقیاس و شمارش کرده اند... آنها با درختان ستودنی چه کردند؟ بر سر قورباغه مقدس چه امد؟ آیا آنها چشم طلایی را دیدند؟... آیا آنها توبه و طلب بخشش برای طلای مقدس که از دل زمین بیرون کشیدند کردند؟ نه! بلکه آنها همه چیز را نام گذاری، مقیاس، شماره و اندازه گیری کردند.آنها هر کاری میلشان بود کردند....ولی زمان آن فرا رسید که آن چیزها به زبان بیایند و حرف بزنند." چیزهای متعلق به زمین که شاهدند که انسان چطور با زمین در " سابقه روان زمینی" – ( اکو سایکولوژی) – بد رفتاری کرد. و از همه اینها گذشته، آیا انسان کفاره گاو و زمین و قورباغه را داده است؟ فیلومون ادامه می دهد: این اجزای طبیعت که دستشان را بلند نکرده بودند( یعنی نخواسته بودند که اینطور بشود) ولی با این همه خرابی و ویرانی اجتماعی، روانی و زیست شناسی ( اکولوژیکال) بپا خواسته است. ( ما می دانیم که تقریبا صد سال بعد از یونگ و بعد حرفهای فیلومون به یونگ، بیگانگی از خویشتن و از طبیعت نمایانگر هر دو وجه پاتولوژی شوم انسانی است). فیلومون در موعظه های بعدی اش می گوید: حالا از این خونهای قربانی، زمین سبز و پر میوه می شود، گلها می شکفند و موج ها به ساحل می رسند و ابرهای نقره ای در دامنه کوه می نشینند... سنگ با چمن آغاز به سخن خواهد کرد. آنگاه فیلومون زمین را بوسی و ناپدید شد. پس از آن روان یونگ، که دیگر حالا "سوفیا " است ( و بیشتر خدا بانو است تا عملکرد روانی) باز می گردد تا کیهان شناسی هفت موعظه را تفسیر کند و همینطور طبیعت " آباراکساس" و اتصال یونگ با خداوند را از طریق خودش ( یعنی سوفیا). از گذر عشق، یونگ فهم جدیدی از معرفت پیدا می کند که ( روح قلیایی ) اش را غنی تر سازد. ولی بعد فیلومون در لباسی که به رنگ زمین است پدیدار می شود و می گوید که او یک ماهی را صید کرده است. بعد مسیح هویدا می شود( روح مسیح) که یک بدن نازک، رنگ پریده و خونی است. فیلومون از مسیح برای فداکاری اش سپاسگذاری می کند از اینکه بار مشقت رستگاری را به دوش خودش کشیده و به او می گوید: " بشریت رشد کرده و کهن تر شده است و یک ماه نو آغاز شده" . اینجاست که یونگ سر را بلند می کند و سایه مسیح را می بیند دیگر نیست و جایش خالی است. پس از ان نیروی بیرحم و فشار دهنده حوادث درونی آرم تر می شود و اثر پیچ و تاپ و شدت مراسم پاگشایی، کمتر می شود. مدتی بعد سوفیا دوباره به پیش یونگ می اید و به او می گوید: " خدایان تو را برای خاطر خودشان می خواهند. آنچه را تو می دانی مثل اینکه نمی خواهی انجام اش بدهی." یونگ متعجب نیست و می گوید: " آنها می خواهند به اهداف شان برسند، پس من چی؟" سوفیا یکه می خورد و می فهمد که یونگ از تابعیت و اطاعت بدون قید و شرط، شانه خالی کرده است.... ولی این بار مخالفت یونگ توام با بداخلاقی و کج خلقی و عکس العمل یک ذهن خودمحور نیست... حالا حتی اسمان هم نمی تواند به او امر کند و بگوید که چگونه خودش باشد. در بخش پایانی این کتاب، یونگ می نویسد در زیر سایه سارهای پر درخت تابستانی باغ خانه خود در حال قدم زدن بود که فیلومون و مسیح را می بیند. فیلومون به یونگ خوشامد می گوید و سایه مسیح به او رو می کند و می گوید: " اوه ای سیمون جادوگر ( مجوس)، یا هر چه که اسمت باشد، آیا این منم که در باغ تو ایستاده ام یا تو در باغ من ای؟ " فیلومون به مسیح می گوید که این هر دوی آنها هستند که در باغ یونگ ایستاده اند. آنها پذیرای مار بدطینت می شوند و آن " بپا خواسته " را هم پذیرا می شوند. اما مسیح مظنون است که اغواگری در کار باشد چون سیمون مجوس یک دسیسه باز رسوا است اما فیلومون به مسیح می گوید که یادت باشد " اصل تو هم از همین مار است" سایه مسیح تصدیق می کند و می پرسد " می دانی برایت چه اورده ام؟ " تا اینجا که غم و اندوه، نفرت و پلیدی هدیه مار بودند، حالا تو چه آورده ای؟ " مسیح پاسخ می دهد" من زیبایی و شکوه رنج بردن را برایت آورده ام این برای آن کسی که پذیرای کرم لولیده است، ضروری است. با وجودیکه تصاویر عظیمی از ناآگاه در آگاهی یونگ فوران می کند، این فوران ها و حمله ها در زمان جنگ جهانی اول قطع می شود. یونگ در قصر" دوئکس " که بخشی از انجام وظیفه سپاه سوئیس در ان مستقر بود به کشیدن ماندالا می پردازد: سمبل تمامیت ای که از فعالیت ژرف روان برون امده است. این تصاویر یونگ را بسوی مفهوم " خویشتن خویش" می کشاند که آرکی تایپ تمامیت و هدف غائی تفرد است. یونگ کتاب قرمز را به پایان نرسانید. کیمیاگری و توسعه روانشناسی تحلیلی چنان او را مجذوب ساخته بود که بخش های برون گرایانه و انرژی فعال او را به خود می خواند. در سنین پیری یونگ سعی کرد که کتاب قرمز را ادامه بدهد اما دیگر توان ای در او نمانده بود.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٦