منشاء ترس ها ، نگرانی ها و رویاهای ترسناک

« رویاهای ترسناک نیز مثل نگرانی ها و ترسها در کودکان شایع هستند و یکی دیگر از تجلیات اضطراب محسوب می شوند . اخیرا موریس ، مرکلباخ ، گاده و مولائرت ( 2000 ) سیر رشدی رویاهای ترسناک ، ترسها و نگرانی های کودکان 4 تا 12 ساله و میزان دخالت شرطی شدن ، الگو برداری و اطلاعات منفی در سبب شناسی آنها را بررسی کردند .

سیر رشدی رویاهای ترسناک نیز شبیه سیر رشدی ترسها بود : رویاهای ترسناک بین 4 تا 6 ساله ها و 11 تا 12 ساله ها شایع بودند هر چند بیش از همه بین 7 تا 9 ساله ها دیده می شدند . اما نگرانی ها همپای افزایش سن کودکان بیشتر می شدند . اگر چه شیوع برخی از ترسها ، نگرانی ها و رویاها در رده های سنی مختلف متفاوت بود ( برای مثال ، فراوانی ترسها و رویاهای ترسناک در مورد موجودات خیالی با افزایش سن کم می شد ولی نگرانی در مورد امتحان دادن بیشتر می شد ) ولی ترس ها ، نگرانی ها و رویاهای خیلی ترسناک در تمام مقاطع سنی ، ثبات نسبی داشتند . رویاهای ترسناک عمدتا در مورد موجودات خیالی ، صدمه دیدن خود یا دیگران و دزدیده شدن بودند ( در بین 4 تا 6 ساله ها رویاهای مربوط به حیوانات از رویاهای مربوط به دزدیده شدن بیشتر بود ) . اطلاعات ( برای مثال از طریق کتاب ها ، رسانه های جمعی و مردم ) مهمترین راه ایجاد رویاهای ترسناک بودند . تا جایی که 70 درصد کودکان گزارش می دادند تصاویری که در تلویزیون دیده اند ، باعث شده رویاهای ترسناک ببینند .

اطلاعات منفی نیز در 55 % موارد علت ترسهای اصلی کودکان بودند . 33 درصد رویاهای ترسناک به شرطی شدن و 25 درصد به الگو برداری بر می گشت . این آمار با نتایج مطالعه اولندیک و کینگ ( 1991 ) که نشان می داد 8/88 % کودکان ، اطلاعات منفی را منشاء ترس خود می دانستند ، فرق دارد . در مورد نگرانی ها ، شایع ترین راه های ایجاد نگرانی ، شرطی شدن ( در 58 % موارد ) و اطلاعات منفی ( در 33 % موارد ) بودند . یکی از یافته های مهم این مطالعه آن بود که شاید دلیل تفاوت معنادار محتوا و ریشۀ ترسها ، نگرانی ها و رویاهای ترسناک کودکان این است که سه پدیده مجزا هستند .

خلاصه این که ترسها ، نگرانی ها و اضطراب در تمام رده های سنی دوران کودکی شایع اند . نحوۀ بروز آنها به سن کودک ، تعداد آنها به سن و جنسیت کودک ، و محتوای آنها به سن ، جنسیت ، قومیت ، فرهنگ و پایگاه اجتماعی اقتصادی کودک بستگی دارد . ترس های ناراحت کننده و اضطراب بر کارایی شخصی و اجتماعی کودکان تأثیر می گذارند . برای مثال ، اولندیک و کینگ ( 1994 ) در بررسی 648 نوجوانان 12 تا 17 ساله فهمیدند ترس ها و اضطراب های 60 درصد این نوجوانان مزاحمت زیادی برای انجام تکالیف و کارهای موردعلاقه آنهاایجاد می کرد . مزاحمت ترس ها و اضطراب 20 درصد هم در حد متوسط بود . »

سبب شناسی ترس :

دربارۀ علل بروز ترس ، اگر چه نظریه های عمده ای وجود دارد اما آنچه در این مقاله بررسی خواهد شد نظریه تحلیل روانی خواهد بود .

« دید تحلیل روانی : در مطالعۀ موردی فروید از هانس کوچک ، هراسهای هانس از تعارضهای اودیپی حل نشدۀ وی مایه می گرفت ، یعنی آنچه که در قالب تمایل کودک به مادر ، ترس از پدر و اخته شدن بروز می کرد . تصور غیر قابل قبول تملک مادر و جانشین سازی پدر ( و اضطرابی که همراه با آن بود ) سرکوب می شد . در پی این سرکوبی فرافکنی می آمد – یعنی هانس باور می کرد که پدرش می خواهد از شر او خلاص شود یا به وی آسیبی برساند . گام نهایی و مظهر هراس جانشین سازی بود . به این معنی که اضطراب ناخودآگاه یا برخی اشیای خارجی جابجا می شد که به طریقی با خواستۀ ناآگاهانه ، مرتبط بود یا نمادی از آن به حساب می آمد . هانس علاوه بر چیزهای دیگر ، پدرش را به اسب تشبیه می کرد ، بدین شکل که می پنداشت پدرش اسب است و در ظاهر چشم بند اسب را نمادی از سبیلهای پدر ، و گاز گرفتن او را نمادی از اختگی به حساب می آورد . جانشین سازی به هانس این امکان را داد که از چیزی که می ترسد – اسب – دوری کند ، در حالی که او نمی توانست از پدرش بگریزد . افزون بر آن ، جانشین سازی، احساسهای دوگانۀ وی را نسبت به پدر را از بین برد .

نظریه پردازان تحلیل روانی نظریۀ فروید را دگرگون ساخته و توسعه داده اند ، اما ساخت اصلی این نظریه همچنان بدون تغییر باقی مانده است . تغییرات اولیۀ این نظریه،این امکان رافراهم می سازد تا هیجان ناشی از پرخاشجویی ، اضطراب جدایی ، و تمایلات جنسی غیر اُدیپی ، در حکم پایه ای برای رشد هراس به کار آید ( ر . ک . به نمیه Nemiah ، 1980 ) . برای مثال برتیس ، از مورد پینچون ( Pinchon ) و آرمیندا ( Arminda ، 1950 ) سخن به میان می آورد. مورد ، دختری 11 ماه است که به هراس از بادکنک دچار است .

هراس او از بادکنک طی دوران بارداری دوم مادرش به وجود آمده است ، و تصوری شود این هراس ، از انگیزۀ ویرانگری کودک که مایل است محتوی شکم برآمده و گرد مادر را از بین ببرد، نتیجه شده است .

مانند موارد دیگر ، چارچوب تحلیل روانی در مورد هراسهای کودکان تقریباً تنها بر اساس تحلیل داده های موردی بنا شده است . و در جزئیات بالینی غنی است .

دیدگاههای نظریۀ تحلیل روانی ، حکایت دارد که مادران کودکان مبتلا به هراس از مدرسه ، اغلب خود به مادرانشان وابستگی داشته اند ، با کودک احساس همدردی می کنند ، بشدت مراقب وی هستند ، تمام نیازهای کودک را بر می آورند ، و در برابر پرخاشجوییهای کودک تعارضهای غیر معقول و غیر منطقی دارند که تربیت وی را مشکل می سازد . نقش پدر در این بین منفی است – یعنی نمی تواند در برابر حمایت بیش از اندازۀ مادر از کودک کاری انجام دهد ( دیویدز ، 1973 ، کسلر 1966 ) . در این مورد که مادران کودکان مبتلا به هراس از مدرسه ، همواره به برخی اختلالهای عصبی دچارند ، مسائل چندی وجود دارد . همین تعارضها در مورد مادرانی که کودکانشان به مسائل دیگری دچارند ، نیز عنوان شده است . با این حال ، معلوم نیست آیا برخی از این مادران مبتلا می توانند کودکانشان را عاری از این هراسها بزرگ کنند یا خیر . افزون بر این ، تحقیق زمانی انجام می شود که کودک بیش از آن دچار هراس شده است ؛ از این رو جدا کردن علت از معلول بسیار مشکل می شود .

توضیحات تحلیل روانی ، کودک مبتلا به هراس از مدرسه را کودکی می داند که نسبت به والدین تمایلات پرخاشجویانه ای دارد و از این که تمایلات را به صورت ترس از ترک گفتن و جدا شدن از پدر و مادر ابراز کند عاجز است ؛ از این رو به گذشته باز می گردد و به یک نیازمندی قبلی توسل می جوید ، و خشم خود را از دنیای خارج و بویژه از مدرسه ظاهر می سازد . با وجود این توضیحات تحلیل روانی در این باره می گوید که حضور و شرکت در مدرسه حقیقتاً می تواند بطور مستقیم از اضطراب جدایی ناشی شده باشد ، و چنین نیست که امتناع از مدرسه تنها حاصل خشمی تغییر شکل یافته باشد . » ..................نقش ترس در شکل گیری شخصیت فردی و اجتماعی از دیدگاه روان تحلیل گری :

فروید ( 1909 ) ترسها را بر 3 قسم تقسیم کرده است :

الف ) ترسهای بخردانه ب ) ترسهای نابهنجار پ ) ترسهای ارزشی

وی می گوید « خطر بخردانه عبارت است از خطری که ما بر آن آگاهی داریم ترس بخردانه ترسی است که ناشی از یک خطر واقعی باشد »

بر خلاف ترسهای بخردانه ، ترسهای نابهنجار دارای علت ها و منشاء های نا روشن وناآگاه می باشند به همین دلیل فرد دچار به ترس نابهنجار برای ترس خود باید علتی بتراشد . این مسأله از آنجا مشکل آفرین می گردد که فرد در راه یافتن علل ترسهای نابهنجار متمایل به منطقی جلوه دادن این ترسها بوسیله آفریدن عوامل خارجی بی ربط گشته و ترسهای خود را به آنها نسبت
می دهد .

یافته های تاکنونی روان تحلیل گری بر این دلالت دارند که ترسهای نابهنجار زاده به خطر افتادن محرکهای غریزی انسان می باشند و به عنوان ندایی هستند که از بن و ضمیر ناخودآگاه ) شنیده می شوند . بدین معنی که یکی از غرایز انسان که نیاز به ارضا شدن داشته و دارد مورد سرکوب واقع شده و اثر این سرکوبی علت اینگونه ترسهای نابهنجار را شکل می دهد نوع سوم ترسها یعنی ترسهای ارزشی به اعتقاد فروید زاده تسلط سرکوبگرانه فراخور بر اجزاء دیگر ساختمان روانی انسان است هر چه دامنه محدودیت های یک جامعه بر فرد بیشتر باشد و هر چه این محدودیت ها بیشتر با غرایز انسان در تعارض باشند به مراتب دامنه شیوع ترسهای اخلاقی در بین انسانهای آن اجتماع وسیع تر است .

در سالهای آغازین عمر « خود » چنان ضعیف است که نمی تواند به تنهایی و بدون از خارج بر کشانتره های نیرومند « بن » غلبه یابد به همین دلیل کنترل این غرایز توسط « فرا خود » فرد که بر اثر امر و نهی های پدر و مادر در حال شکل گیری می باشد ، پایه گذاری می گردد . رفتار مستبدانه و شخصیت سخت گیر پدر و مادر با کودک ( برای مثال در زمانی که کودک هنوز قادر به کنترل ادرار خود نیست ولی با زور و شاید تنبیه های بدنی پدر و مادر به این کاروادار می گردد ) از طرفی « فرا خود » کودک را نیرومندتر می کند یعنی کودک رابیشترفرمانبر می کند و از طرف دیگر از رشد « خود » کودک کاسته و کنش های آنرا بیش از اندازه فرمانبر فرمانهای فرا خود می سازد و به این دلیل در کودک اتکاء به نفس را مورد تضعیف قرار می دهد .

اینگونه رفتارهای ناسالم پدر و مادر منجر به آن می شوند که کودک فرمانبرداری از محیط را در خود تبدیل تبدیل به خواستی درونی کرده به آنها استواری ارزشی و اخلاقی ببخشد و فرمانبری را به قانون زندگی خود تبدیل کرده و در طول زندگی خود فردی فرمانبر عوامل محیطی بگردد .

فردی که با چنین شخصیت ضعیف شده ای می خواهد با مسایل زندگی برخورد کند بی شک با احساس ترس مواجه می گردد و به علت ناتوان دیدن خود در برابر وظایف زندگیش هر حادثه و یا هر محیط جدید روی آورنده توأم با برانگیخته شدن احساس شدید ترس خواهد بود .

تأثیر گذاری ترس ها بر شخصیت فردی و اجتماعی انسان بدینگونه خواهد بود که در طی جریان زندگی « بن » انسان که میل به ارضاء غرایز خود را دارد رفته رفته تحت کنترل خود و فرا خود قرار می گیرد .

در راستای این روند نفوذ ناآگاه بن بر روی « من » یا « خود » جهت ارضاء غرایز افزوده می شود هنگامیکه این کشاننده ها ناخود آگاه بر خود یورش می آورند ، در سالهای کودکی « خود » این توانایی را ندارد که آنها را آگاهانه درک کند و بدین جهت این کشاننده ها در کودک احساس ترس را بوجود می آورند . این احساس ترس که فروید آنرا ترس خنثی می نامد به منزله تهدید
« خود » توسط « من » می باشد بدین صورت که خود از طرفی وادار می گردد که به کشاننده ها پاسخ گوید و از طرفی زیر فشار منع و نهی های فرا خود قرار می گیرد . در این گیر و دار نحوۀ فعالیت « خود » عامل اصلی تولید و عملکرد ترس می شود . وظیفه دومین « خود » این است که به هر طریق ممکن ثبات روانی فرد را توسط جلوگیری از آگاهی از احساس ترس حفظ کند .
« خود » برای این منظور سیستم های دفاعی را بکار می گیرد .

اگر دامنه این ترسها آنقدر وسیع باشند که تمام سیستم های دفاعی « خود » در برابر آن احساس ترس نا کارآمد گردند در این حال تلاش خارج از حد « خود » در تحت کنترل در آوردن ترس به نوبه خود موجب شکل گیری علائم بیمار گونه روانی در فرد می شود ( فروید 1909 – 1954 )

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳