قبل از پرداختن به مفاهیم زیربنایی هوش هیجانی، ابتدا باید به تعریفی از هیجان پرداخت؛ واژه‌ای که روانشناسان و فلاسفه بیش از یک قرن درباره معنای دقیق آن به بحث و جدل پرداخته‌اند. ریشه واژه هیجان از کلمه لاتین «motore» به معنای حرکت، با اضافه پسوند «e» به معنای دورشدن نشان‌دهنده میل به عمل در هر هیجان است. هیجان به احساس و افکار همراه آن و حالات روان‌شناختی و محدوده‌ای از تکانه‌ها برمی‌گردد (گلمن، 1995 ). در فرهنگ لغت آکسفورد، معنای لغوی هیجان چنین تعریف شده است: «هر تحریک یا اغتشاش در ذهن، احساس، عاطفه، هدایت، هر حالت ذهنی قدرتمند یا تهییج شده» و در فرهنگ جامع روانشناسی، هیجان این گونه تعریف شده است: «هیجان معمولا واکنش کوتاه مدت، شدید، مقطعی به شمار می‌آید و از خلق که حالت مسلط و دوام یافته بر شخص است، متمایز می‌شود».

«گلمن»(1995) واژه هیجان را برای اشاره به یک احساس، فکر و حالت روانی و بیولوژیکی مختص آن و دامنه‌ای از تمایلات برای عمل براساس آن به کار می‌برد. تعاریف هیجان، متعدد و اغلب متناقض است، اما از نظر برخی از نظریه‌پردازان مجموعه‌ای از هیجانات جهان‌شمول هستند؛ مانند خشم، اندوه، ترس، شادمانی، عشق، شگفتی، نفرت، شرم هر یک از این هیجانات یک هسته واحد دارند. به عبارت دیگر شکل اصلی هر هیجان در افراد مختلف یکسان است؛ اما در جوامع مختلف تحت تاثیر شرایط فرهنگی خاص آن جامعه، شکل بروز هیجان متفاوت است. امروزه بر اثرات روانشناختی هیجان تاکید زیادی می‌شود و این موضوع عموما پذیرفته شده است که هیجان به جای تداخل با سایر ظرفیت‌های شناختی، موجب افزایش آن‌ها می‌شود. علاوه براین، اتفاق نظر زیادی وجود دارد که هیجان‌ها منبع اولیه انگیزشی هستند (لزارد، 1971؛ لیپر، 1948؛ تام کینز، 1962؛ شوارز، 1990؛ نقل از سالوی و همکاران، 2000،

نظریه‌های هوش هیجانی:

تاکنون بحث‌های متفاوتی درمورد چیستی هوش مطرح شده است و نظریه‌های متعددی در پاسخ به این پرسش‌ها که «آیا هوش یک توانایی کلی است یا مجموعه‌ای از توانایی‌ها ؟» یا این‌که «آیا هوش ذاتی است یا می‌توان آن را آموخت؟ » شکل گرفته است.

فیلسوفانی چون افلاطون، ارسطو، دکارت و کانت علاقه‌مند به موضوع نقش هیجانات در تفکر و رفتار بودند. افلاطون عقیده داشت که هیجانات، جنبه ابتدایی و حیوانی انسان هستند و با عقل و منطق ناسازگارند ).

«فروید» (نظریه‌پرداز روانکاوی) معتقد بود که هیجانات تفکر منطقی را تضعیف می‌کنند و «آرتور کاستلر» اظهار کرد که ناتوانی ما در آگاهی به واکنش‌های هیجانی، خشم و کنترل آن‌ها به علت بروز اشکالاتی در رشد سلسله اعصاب مرکزی در دوران جنینی است که خود ناشی از یک اشتباه تکاملی است و جنبه‌های حیاتی نوع انسان را تهدید می‌کند.

درسال‌های 1969 – 1900 هوش و هیجان به صورت جداگانه مورد بررسی قرار گرفتند و هوش به عنوان توانایی استدلال انتزاعی درنظر گرفته شد. دیدگاه‌های متعددی نیز در این زمینه به وجود آمد. برخی از نظریه پردازان، هوش را توانایی منحصربه فرد برای یادگیری دانستند و برخی دیگر معتقد بودند که افراد در زمینه‌های مختلف، توانایی‌های گوناگون دارند. «ورنون» و «اسپیرمن» هوش را به عنوان یک کل تعیین کردند، «ترستون»، «گیلفورد» و «گاردنر» نیز مطرح کردند که هوش مجموعه‌ای از توانایی‌های ذهنی جداگانه‌ای است که کم و بیش مستقل عمل می‌کنند. طی سال‌های 1920-1990 پژوهشگران زیادی در پی شناسایی هوش هیجانی بودند. درسال 1920 «ثرندایک» (روانشناس رفتارگرا) در دانشگاه کلمبیا از عبارت «هوش اجتماعی» برای توصیف مهارت سرکردن با دیگران استفاده کرد. او توانمندی‌های اجتماعی را یکی از عنصرهای مهم هوش می‌دانست (هدلند، استنبرگ، 2001،

«دیوید» و «کسلر» (1958) هوش را یک توانایی کلی معرفی کردند که فرد را قادر می‌سازد تا به‌طور منطقی بیندیشد، فعالیت هدفمند داشته باشد و با محیط خود به طور موثر به کنش متقابل بپردازد (سیف، 1380).

«کرانباخ» (1960) عقیده داشت که هوش اجتماعی را نمی‌توان تعریف کرد و اندازه گیری هم نشده است.

در سال‌های 1980 شکاف‌هایی در تجزیه و تحلیل ماهیت هوش ظاهرشد. به این ترتیب دیدگاه‌های جدید، هوش شناختی سنتی را به چالش کشیدند و بیشتر روانشناسان به نتیجه مشابهی رسیدند که براساس آن مفاهیم قدیمی هوشبهر تنها محدود به مهارت‌های کلامی و ریاضی و عملکرد خوب در محیط‌های تحصیلی است، اما در زمینه‌هایی که با این محیط‌ها فاصله دارند، پیش‌بینی‌کننده قدرتمندی نیستند. معروف‌ترین این دیدگاه‌ها نظریه‌های «استرنبرگ» و به‌خصوص «گاردنر» و «سالوی» است که هوش را از منظر فراختری نگریستند.

مهارت‌های اجتماعی – هیجانی

واژه هوش هیجانی (EI)‌ و بهره هیجانی (EQ) به ‌عنوان پرکاربردترین لغات ومفاهیم جدید درسال 1995 از سوی آمریکا انتخاب شدند. ازآن پس تاکنون نیز تحقیقات درمورد هوش هیجانی رو به افزایش است.

درسال 1980 میلادی «رون بار- آن»، برای اولین بار مخفف «بهره هیجانی» یا «EQ» را برای این دسته توانایی‌ها به کار برد و اولین آزمون در این مورد را ساخت. در سال 1990 «پیتر سالوی» استاد دانشگاه ییل و «جان مایر» مفهوم اساسی تئوری خود را برای اولین بار تحت عنوان «هوش هیجانی» به چاپ رساندند. در سال 1995 این مفهوم در پرفروش‌ترین کتاب سال 1995 نوشته «دانیل گلمن» تحت عنوان «هوش هیجانی» ظاهر شد و عمومیت یافت

سالوی و مایر (1990) هوش هیجانی را به عنوان توانایی درک احساسات در خود و دیگران معرفی کردند.

مایر و سالوی اظهار می‌دارند: ‌گرچه بعضی اوقات درکاربرد عملی، لازم‌ است که هوش هیجانی به عنوان یک سازه واحد محسوب شود، اما در بیشتر کارهای ما پیشنهاد می‌شود که هوش هیجانی می‌تواند به چهارشاخه تقسیم شود:

اولین شاخه، احساس و بیان هیجان شامل بازشناسی و وارد کردن اطلاعات کلامی و غیرکلامی از سیستم هیجانی است.

شاخه دوم تسهیل تفکر به ‌وسیله هیجان، (بعضی اوقات به کارگیری هوش هیجانی نامیده می‌شود) و عبارتست از به کارگیری هیجان‌ها در تکالیف شناختی مانند خلاقیت و حل مسئله.

هیجان‌ها از دو طریق وارد سیستم شناختی می‌شوند:

1- به عنوان احساسات شناخته شده، مانند مورد کسی که فکرمی‌کند «حالا من کمی غمگین هستم»،

2- به عنوان شناخت‌های تغییر یافته، مانند وقتی که یک شخص غمگین، فکر می‌کند؛ «من خوب نیستم.»

تسهیل هیجانی تفکر بر این موضوع متمرکز است که چگونه هیجان روی سیستم شناختی اثر می‌گذارد و به این ترتیب چگونه می‌تواند برای حل مسئله به‌ نحو موثر، استدلال، تصمیم‌گیری و کارهای خلاق به‌کار رود. البته شناخت می‌تواند به ‌وسیله هیجان‌هایی از قبیل اضطراب و ترس، مختل شود. ازطرف دیگر هیجان‌ها می‌توانند در سیستم شناختی اولویت ایجاد کنند که به چه چیز مهمی توجه کند و به آن بپردازد.

شاخه سوم، فهم یا ادراک هیجانی، شامل پردازش شناختی هیجان است که عبارت است از بصیرت و معلومات به‌دست آمده در مورد احساسات خود یا احساسات دیگران.

شاخه چهارم، اداره یا تنظیم هیجانی در مورد تنظیم هیجان‌ها درخود و سایر افراد است.

مایر و سالوی در کتاب «بار- آن و پارکر»، هوش هیجانی را تحت عنوان سه معنی بررسی کرده‌اند:

الف- طرز تفکر یک عصر یا دوره (روحیه‌ای که در یک زمان وجود دارد): عبارت است از خصوصیات فرهنگی – معنوی یا احساسی که یک دوره را مشخص می‌کند. به نظر مایر و سالوی هوش هیجانی یکی از این «طرز تفکرهای این عصر» است.

ب- شخصیت: خصوصیات شخصیتی مانند پافشاری و مقاومت، انگیزه پیشرفت و مهارت‌های اجتماعی به عنوان هوش هیجانی شناخته می‌شود.

ج- توانایی ذهنی: رویکرد علمی، هوش هیجانی را بیشتر با عبارات «توانایی‌های ذهنی» تعریف می‌کند تا معنی وسیع قابلیت‌های اجتماعی.

در تعریف مایر و سالوی هوش هیجانی توانایی درک، ارزیابی و بیان صحیح هیجان‌ها و توانایی دستیابی و تولید احساسات برای تسهیل فعالیت‌های شناختی؛ توانایی درک مفاهیم مربوط به هیجان‌های خود و دیگران برای رسیدن به رشد، حال خوب و ارتباطات اجتماعی موثر تعریف می‌شود.

مفهوم هوش هیجانی به عنوان تنظیم کننده در موضوع‌های مختلف سودمند بوده است.

در دیدگاه سالوی و همکاران، مفهوم هوش هیجانی متناقض و درمقابل مفهوم هوش نیست. رویکرد هوش هیجانی عقیده دارد که هیجان‌ها سازگارانه و کنشی هستند و برای سازمان‌دهی فعالیت‌های شناختی و در نتیجه رفتار به کار می‌روند. هیجان‌ها و احساسات شدید می‌توانند در خدمت عقل باشند. این عقیده ابتدا به ‌وسیله دو روانشناس تجربی قدیمی «روبرت لیپر» و «ماورر» بیان شد. روانشناسان انسان‌گرایانه، درمیان چیزهای دیگر عقیده برآن داشتند که یکی ازاحتیاجات ضروری و مبرم انسان این است که نسبت به خودش احساس خوبی داشته باشد، هیجان‌های خود را مستقیما تجربه نماید و از نظر هیجانی رشد کند نظام هیجانی شامل تجارب درونی هستند که در پاسخ به الگوهای ارتباطات خارجی به وجود می‌آیند. اگر شخصی اعتقاد داشته باشد که دیگرانی که در زندگی‌اش مهم هستند او را دوست دارند، خوشحال می‌شود، اگر معتقد باشد که آن‌ها با او بد رفتاری کرده‌اند، عصبانی می‌شود و…. گرچه این مدل‌های درونی ارتباطات منعکس‌کننده دنیای خارج هستند، اما عین آن‌چه درخارج اتفاق می‌افتد، نیستند.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۱