ساختارگرایی ( Structuralism )، یک شیوه اندیشیدن و یک روش فراکافت* در قرن بیستم، بویژه در نیمه نخست آن است. از نظر روش شناسی ، ساختارگرایی به تجزیه و تحلیل سیستم های عمده با استفاده از بررسی سازه ها و عناصر تشکیل دهنده آن می پردازد.

عالِم اجتماعی ساختارگرا بر این باور است که جامعه، شبکه ای از عناصر برهم تنیده و مرتبط است و به بررسی الگوها و اهمیت این عناصر می پردازد.

روانشناس ساختارگرا به سازماندهی تجربیات ذهنی بر پایه سلسله مراتب از آسان به دشوار می پرداخت. به بیان رساتر، روانشناس ساختارگرا معتقد بود که کارکرد روانشناسی ، همانا بررسی عناصر بنیادین ذهن است. برای نمونه، ادوارد برادفورد تیچِنِر ، روانشناس آمریکایی و بنیانگذار روانشناسی ساختارگرا، سازه های احساس مزه را بدین ترتیب عنوان کرده بود : شیرین، ترش، شور، تلخ.

روانشناسی کارکردگرا در مقابل روانشناسی ساختارگرا قرارداشت. بر پایه باور پیروان این مکتب، وظیفه روانشناسی، بررسی کارکرد ذهن است و نه ساختار آن.

با انتشار کتابِ Course de linguistique generale (دوره زبانشناسی عمومی) در سال 1916 ساختارگرایی در زبانشناسی پا به عرصه وجود گذاشت. این کتاب حاوی دیدگاههای ”فردیناند دو سوسور“ بود که بوسیله شاگردان وی گرداوری و منتشر شد(خود سوسور در سال 1913 درگذشته بود).

ساختارگرایی را شاخه ای از زبانشناسی توصیفی (Descriptive Linguistics) می دانند که در نخستین سالهای قرن بیستم بجای زبانشناسی تجویزی (Prescriptive Linguistics) شکوفا شد.

برای آشنایی بیشتر با زبانشناسی توصبفی، توجه شما را به پژوهش فرانتز بوآس (مردم شناس آمریکایی آلمانی الاصل) و ادوارد سِپیر (زبانشناس و مردم شناس آمریکایی) که در ضمن بنیانگذاران روش های زبانشناسی توصیفی محسوب می شوند جلب می کنم :

این دو در نخستین سالهای قرن بیستم به ضبط و بررسی زبانهای بومی آمریکا پرداختند. آنها با گوش دادن به زبان بومیان، ابتدا داده هایی درباره آواها و واج های زبان مورد نظر را گرداوری و بررسی می کردند، سپس به بررسی چگونگی ترکیب این آواها برای تشکیل یک تکواژ می پرداختند.

آنگاه رابطه معنایی و دستوری واژگان و تکواژها را برای تشکیل یک جمله مورد کنکاش قرار می دادند. زبانشناس توصیفی با استفاده از این روش می توانست بدون آنکه زبانی بصورت مکتوب موجود باشد و یا دستوری مکتوب از آن زبان در دست باشد، قواعد و گرامر آنرا درآورد.

فردیناند دو سوسور میان سخن حقیقی (زبان گویشی) و دانشی که در زیر آن نهفته است (گرامر) تفاوت قائل شد.

برای زبانشناس توصیف گرا، ”گرامر“ مجموعه ای از نمونه های زبان بود؛ درحالیکه از دیدگاه زبانشناس ساختارگرا، ”گرامر“ مجموعه ای از روابطی به شمار می رفت که سخن را تشکیل می داد.

در بررسی بّعدِ اجتماعی یا گروهی زبان، سوسور بررسی گرامر را بر کاربرد وبررسی قوانین را بر اصطلاحات ارجح می دانست. سوسور به ژرفساخت زبان بیش از روساختِ آن اهمیت می داد و به تحول تاریخی توجه نداشت. یعنی پژوهش های وی ایستاسنجانه (Synchronic) بود و نه ترازمانی (Diachronic).

چون ساختارگرایی، به ژرف ساخت بیش از روساخت اهمیت می دهد، در بسیاری از موارد، مشابه دیدگاههای مارکس و فروید است. هر دو متفکر یاد شده، به علت های پنهان ، انگیزه های ناخودآگاه ، و نیروهای مافوق فردی اعتقاد داشتند.

ساختارگرایی، همچون مارکسیسم و فرویدیسم، درپی کوچک انگاشتن نقش فرد است و به همین دلیل معمولا آنرا ضد انسانگرایی و انسانمداری (Antihumanistic) می دانند. توجه داشته باشید که فرد در زبانشناسی با فرد در جامعه شناسی تفاوت دارد. آیا می توانید این تفاوت را بیابید؟

سوسور را همچنین پایه گذار علم نشانه شناسی (Semiotics) می دانند؛ گرچه چارلز سُندِرز پیِرس، فیلسوف آمریکایی و دانشمند معاصر سوسور، این علم را مدون و طرح کلی آن را ترسیم نمود. نشانه شناسی، پای خود را از زبانشناسی فراتر گذاشت و به حوزه ادبیات، معماری و حتی پزشکی وارد شد.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠