اگر فردی با تجربه اندک خود بر روی خواب بر این باور باشد که خواب پدیده بی‌نظم و تهی از مفهوم است ایرادی ندارد، اما اگر آن را به منزله واقعه یی ‌عادی بپذیریم در این صورت باید قبول کنیم که خواب علمی منطقی و یا به لحاظی هدف و یا همزمان هر دو را در خود دارد.


حال کمی در چگونگی پیوند آنچه در خودآگاه و ناخودآگاه ذهن ما وجود دارد موشکافی می‌کنیم، مثالی آشنا بزنیم: گاه می‌شود که شما به ناگهان فراموش می‌کنید چه می‌خواستید بگویید، در حالی که لحظه‌ای پیش از آن برایتان کاملاً روشن بود چه می‌خواهید بگویید. یا درست در لحظه‌ای که می‌خواهید یکی از دوستان خود را معرفی کنید نامش از ذهنتان می‌گریزد و می‌گویید به یاد نمی‌آورید چه نام دارد. در حقیقت در آن لحظه انگار ناخودآگاه شده یا دست کم موقتاً از خودآگاه جدا شده است. همین پدیده برای حواس هم پیش می‌آید وقتی ما به یک نت موسیقی که در مرز شنوایی‌مان قرار دارد گوش می‌دهیم، به نظرمان می‌آید که صدا به تناوب قطع و وصل می‌شود، اما در واقع این کاهش و افزایش تناوبی توجه خود ماست و نه تغییر در آن نت موسیقی.


اما هنگامی که موضوعی از خودآگاه ما گریخت بدین معنا نیست که دیگر وجود ندارد. درست به همان گونه که اگر خودرویی در پیچ خیابانی ناپدید شد، نیست شده است و تنها از دید ما خارج شده است و همان گونه که ممکن است ما بعدها دوباره آن خودرو را ببینیم، اندیشه‌های از یاد رفته را نیز می‌توانیم دوباره بازیابیم.


بخشی از ناخودآگاه شامل انبوهی اندیشه، تأثر  نمایه موقتاً پاک شده، اگرچه در ذهن خودآگاه حضور ندارد اما بر آن تأثیر می‌گذارد. فردی که سر به هواست یا حواسش جای دیگری است، وقتی اتاقی را برای برداشتن چیزی می‌پیماید، حیران بر جای می‌ایستد چون فراموش کرده است چکار داشته و مانند کسانی که درخواب راه می‌روند دستانش میان آنچه روی میز وجود دارد، به جستجو می‌پردازد. او فراموش کرده چه می‌خواهد اما ناخودآگاهانه راهنمایی می‌شود تا اینکه متوجه می‌شود چه می‌خواسته و این ناخودآگاه وی بوده که او را به مقصود رسانده است.


اگر به رفتار بیماری روان نژندی توجه کنید خواهید دید بسیاری از کارهایی را که انجام می‌دهد ظاهراً آگاهانه یا عامدانه است، اما اگر پیرامون آن کارها از وی بپرسید ملاحظه خواهید کرد که به آنها آگاهی ندارد و یا به نیت دیگری انجام داده است. او می‌شنود بی‌آنکه بشنود. می‌بیند بی‌آنکه ببیند. می‌داند بدون آنکه بداند.»
برای مثال یونگ به خاطره ای دراین مورد اشاره دارد: «به خاطر دارم روزی زنی را در حالت گیجی کامل به درمانگاه پژوهشی آوردند. وقتی روز بعد به خود آمد خود را می‌شناخت، اما نمی‌دانست کجاست، چرا و چگونه به آنجا آمده، حتی زمان ورود خود را هم نمی‌دانست. اما هنگامی که او را خواب کردم برایم گفت چگونه بیمار شده، چگونه به درمانگاه پژوهشی آمده و چه کسی او را در آنجا پذیرفته است و همه جزئیات درست بود. او حتی توانست ساعت پذیرش خود را هم بگوید، چون ورودی درمانگاه ساعت دیواری داشت. حافظه او به هنگام خواب مصنوعی چنان درست کار می‌کرد که گویا در تمامی آن مدت هوشیار بوده است.


وقتی ما درباره اینگونه مسایل بحث می‌کنیم معمولاً باید شواهدی بر مبنای مشاهدات بالینی بیاوریم به همین سبب است که بسیاری از خرده‌گیرانی بر این باورند که ناخودآگاه با تمامی تظاهرهای دقیق خود تنها در قلمروی بیماری‌های روانی قرار دارد. آنها هر گونه تظاهر ناخودآگاه را نشانه روان نژندی یا روان پریشی می‌دانند و آن را از ذهن طبیعی متمایز می‌کنند در حالی که پدیده‌های روان نژندی به هیچ وجه زاییده انحصاری بیماری نیستند و در حقیقت نمودهای مبالغه آمیز پدیده‌های عادی هستند که به سبب مبالغه آمیز بودن خود به راحتی مشاهده می‌شوند.»
در جای دیگر یونگ با طرح داستانی واقعی جهت اثبات ضمیر نیمه خودآگاه به میان می‌آورد با این مقدمه:
«گاهی می‌شود که ما می‌بینیم، می‌شنویم، احساس می‌کنیم و می‌چشیم بی‌آنکه متوجه باشیم. حال یا بدین سان که حواسمان جای دیگریست یا بدین سبب که حس‌های ما انگیزه لازم جهت تأثیر بر خودآگاهمان را ندارند. با این همه ناخودآگاه ما آنها را ضبط می‌کند. این دریافت‌های حسی نیمه خودآگاه نقش مهمی در زندگی روزمره ما ایفا می‌کنند و بی‌آنکه خودمان متوجه باشیم بر روی واکنش‌هایمان در برابر رویدادها و مردم اثر می‌گذارند.


مثالی روشن در این زمینه توسط یک استاد که با یکی از شاگردان خود در روستایی گردش می‌کرد و جذب گفتگویی جدی شده بود، به من ارایه شد. او ناگهان متوجه شده بود که رشته اندیشه‌هایش توسط جریان غیرمنتظره یادمان‌های دوران کودکی بریده شده است و وقتی به پشت سر خود نگریسته بود، متوجه شده بود که یادمان‌های دوران کودکی زمانی زنده شده که از برابر یک مزرعه می‌گذشته است. بنابراین از شاگرد خود خواسته بود به محل آغاز زنده شدن خاطره‌ها بازگردند. وقتی بازگشته بودند و بوی غاز به مشامش رسیده بود، بی‌درنگ متوجه شده بود که همان بو خاطره‌‌های گذشته‌اش را زنده کرده است. او در جوانی در مزرعه‌ای زندگی کرده بود که در آنجا غاز پرورش می‌دادند. بوی مخصوص غاز تأثیری پردوام اما فراموش شده بر روی وی گذاشته بود. با گذر از برابرمزرعه به هنگام گردش، او به گونه‌ای نیمه خودآگاه بو را دریافت کرده بود. و ناخودآگاه وی تجربه‌هایی را که از همان دوران دور کودکی به فراموشی سپرده شده بودند دوباره به یادش آورد. دریافت نیمه خودآگاه بود، زیرا حواس وی جای دیگری بود و انگیزه آنقدر شدید نبود که بی‌درنگ آن را به خودآگاه بکشاند و با این حال او خاطره‌های «فراموش شده‌» خود را زنده کرده بود.»
این مثال نشان می دهد که چگونه ناخودآگاه بی اراده و هر زمان که بتواند از خودآگاه سر برمی آورد و از اراده و توان شخصی خارج است .


بسیاری از مردم اشتباهاً درباره نقش اراده غلو می‌کنند و می‌پندارند که هیچ چیز به ذهنشان راه نمی‌یابد مگرخود بخواهند و اراده کنند. اما باید دانست که تفاوتی ظریف میان محتویات ارادی و غیرارادی ذهن وجود دارد. محتویات ارادی از منییت ناشی می‌شود، در حالی که محتویات غیرارادی از چشمه‌هایی که منطبق بر من خویش نیست و درست وارونه آن است.


یونگ در کتاب چنین گفت زرتشت نیچه به نمونه یی حیرت‌آور از این دست برخورده ومیگوید:« نیچه در این کتاب خود به نقل تقریباً کلمه به کلمه واقعه‌ای که در دفتر یادداشت یک کشتی در سال 1886 نوشته شده بود پرداخته است. بر حسب اتفاق من این واقعه را در اثری که سال 1835 انتشار یافته بود، خواندم (نیم قرن پیش از آنکه نیچه کتاب خود را بنویسد) وقتی من این بخش از یادداشت را در چنین گفت زرتشت یافتم از شیوه و نگارش کامل متفاوت آن با شیوه نگارش نیچه جا خوردم و به این نتیجه رسیدم که نیچه گرچه اشاره نکرده اما آن کتاب را خوانده است. بنابراین برای خواهر وی که هنوز زنده بود، نامه‌ای نوشتم و او تأیید کرد که وقتی برادرش یازده ساله بود با هم کتاب را خوانده‌اند. من فکر می‌کنم با توجه به موضوع نمی‌توان پذیرفت که نیچه مرتکب سرقت ادبی شده باشد و بر این باورم که این بخش از یادداشت پنجاه سال بعد ناگهان به ذهن خودآگاه وی راه یافته است.


در این گونه موارد یادمان‌ها به یاد می‌آیند بی‌آنکه خودمان متوجه باشیم. همین موضوع ممکن است در مورد موسیقیدانی که در دوران کودکی خود آوازهای سنتی و کوچه بازاری را شنیده مصداق داشته باشد. بدین سان که به هنگام ساخت یک قطعه موسیقی به صورت مضمون اصلی پدیدار شود. یعنی یک انگاره یا نمایه از ناخودآگاه به خودآگاه راه یابد.»
با آوردن چنین مثالهایی می توان روزنه هایی برای شناخت تأثیرهای این ضمیر (ناخودآگاه) پیدا کرد و برای آشنایی بیشتر به نقش اراده و محدودیت های آن پی برد اما «آنچه تا کنون  از ناخودآگاه بیان شد تنها طرحی سرسری از طبیعت و کنش این بخش پیچیده روان آدمی است. این جوهر نیمه‌آگاه می‌تواند شامل تمامی نیازهای ما از جمله تحریک‌ها، نیت‌ها، ادراک‌ها، مکاشفه‌ها، اندیشه‌های عقلانی یا غیرعقلانی برداشت‌ها، استنتاج‌ها، پیش فرض‌ها در مجموع یک سلسله احساس‌ها باشد. و هر کدام از این پدیده‌های روانی می‌توانند خرده خرده، موقت و یا به صورت دایمی ناخودآگاه شوند و این همه ناخودآگاه می‌شوند تنها به این دلیل ساده که جا برای همه‌شان در ذهن ناخودآگاه وجود ندارد. پاره‌ای از اندیشه‌های ما نیروی مؤثر خود را از دست می‌دهند و نیمه خودآگاه می‌شوند (یعنی توجه خودآگاه ما را جلب نمی‌کنند) چون دیگر برای ما اهمیتی ندارند و با آنچه ذهن ما را مشغول کرده پیوندی ندارند و یا به هر دلیلی مایلیم آنها را از برابر چشم خود دور نگه داریم.


فراموشی پدیده‌ای طبیعی و لازم است زیرا اجازه می‌دهد ادراک‌ها و انگاره‌های تازه‌ای از خودآگاه ما شکل بگیرند. اگر فراموشی پدید نیاید تمامی تجربه‌های شخصی ما، ورای آستانه خودآگاهی می‌مانند و ذهن ما آنقدر روشن است که هر کس کمی از روان‌شناسی سررشته داشته باشد آن را می‌پذیرد. باید توجه داشت درست همان گونه که محتویات ذهن ما می‌توانند در ناخودآگاه ناپدید شوند، محتویات جدیدی که هرگز پیش‌تر خود آگاه نبوده‌اند نیز می‌توانند از آن سر برآورند.


مثلاً ممکن است آدم احساس کند چیزی به ناگهان دارد وارد خودآگاهش می‌شود، کشف این که ناخودآگاه تنها مأمن گذشته ما نیست و سرشار از جوانه‌های وقایع روانی و انگاره‌های آینده ما هم می‌باشد موجب شده جدل‌های بسیاری پیرامون این نکته روی دهد، اما ثابت شده، افزون بر خاطره‌های دوری که روزگاری در خودآگاه بوده‌اند، انگاره‌های جدید و آفریننده نیز می‌توانند از ناخودآگاه سربرآورند. انگاره‌هایی که هرگز پیش از آن در خودآگاه نبوده‌اند و همچون جواهری از ژرفای تیره ذهن پدید می‌آیند و بخش بسیار مهمی از روان نیمه خودآگاه را اشغال می‌کنند.»
از این گونه موارد بیشتر به غلط با عنوان پیشگویی ها یاد می شود ‏، پیش بینی آینده قبل از آنکه در آینده زندگی کنیم و تسلطی روی آن زمانه داشته باشیم . همانطور که می دانیم ما بر زمان حال می توانیم با محدودیتهای خاص خود دخل و تصرف داشته باشیم.


 «ما نمونه‌هایی از این دست را که موجب حل پاره‌ای معماها بر مبنای دیدی جدید و غیرمنتظره می‌شود همواره در زندگی روزمره خود مشاهده می‌کنیم. بسیاری از فلاسفه، هنرمندان و حتی دانشمندان قسمتی از بهترین انگاره‌های خود را مدیون الهام‌هایی هستند که به ناگاه از ناخودآگاهشان سربرآورده، استعداد دستیابی به رگه‌های غنی این جوهر و تبدیل مؤثر آن به فلسفه، ادبیات، موسیقی و یا کشف را معمولاً نبوغ می‌نامند.


ما شواهد آشکاری از این دست در تاریخ علوم داریم. مثلاً «پوانکاره»ی ریاضی‌دان و «که کوله»ی شیمیدان خود اعتراف کرده‌اند که کشفیات مهمشان به یاری نمایه‌های ناگهانی برخاسته از ناخودآگاهشان صورت گرفته است.


تجربه خوابی که «دکارت» مدعی بود بر مبنای آن ناگهان به تسلسل علوم دست یافته نیز از همین دست می‌باشد. رابرت لویی استیونسون سال‌ها به دنبال داستانی بود که بیانگر احساس عمیق او نسبت به شخصیت دوگانه موجودی بشر باشد تا سرانجام داستان دکتر جیکل و آقای هاید در خواب به وی الهام شد.»


پاورقی :
1-انسان و سمبولهایش – کارل گوستاو یونگ – ترجمه دکتر محمود سلطانیه –

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤