به نظر یونگ، تجربه‌هایی که هر فرد در زندگی گرد می‌آورد، تنها بخشی از ناهشیار نیست، بلکه تجربه‌هایی که همه انسان‌ها و نیاکان حیوانی آنها گرد آورده‌اند، نیز هست. در معنای درست کلمه، همه ما وارث میراث یکپارچه‌ای هستیم که از تمامی تجربه‌های همه انسان‌ها در سراسر روزگاران گذشته فراهم آمده است.


به عنوان مثال با توجه به میراث یکپارچه ای که همه انسانها وارث آن هستند، بدان اشاره شد زمانی که ما با یک اثر هنری از منطقه ناشناخته و دور مواجه می شویم می توانیم با بخش اعظمی از آن به راحتی ارتباط برقرار کنیم این در حالی است که اگر افراد فقط همان تجربیات درونی و دریافتهای منحصر به فرد خود را دارا باشند ارتباط با آثار آنان یا امکان پذیر نبوده یا مستلزم مطالعه و کنکاش فراوان در رابطه با شناخت آثار می باشد.


«یونگ از راه مشاهده بیمارانش، مطالعه وسیع در اساطیر و افسانه‌های تمدن‌های باستانی «نمادها، شعائر و ادیان آنها» و کاوش در موضوع‌های گوناگونی نظیر کیمیاگری، اختربینی و غیب‌گویی از نهاد نیرومند و ریشه‌دار ناهشیار پرده برگرفت. همچنین تجربه خود او در خلال بحران نیمه زندگیش (و تجربه‌های بسیاری از بیمارانش) او را به ضرورت بازیافتن ارتباط نمادها، شعائر و اساطیر تاریخ بشر که در ناهشیار نهفته است، واداشت.


به اعتقاد یونگ، بیشتر بدبختی و یأس بشر و احساس پوچی و بی‌هدفی و بی‌معنایی، از نداشتن ارتباط با بنیادهای ناهشیار شخصیت است. به اعتقاد او، علت اصلی این ارتباط از دست رفته، اعتقاد بیش از پیش ما به علم و عقل به عنوان راهنمای زندگی است. او می‌گوید: ما بیش از اندازه یک بعدی شده‌ایم، بر هشیاری تأکید می‌کنیم و به بهای از دست دادن ناهشیاریمان موجود عاقل شد‌ه‌ایم.


خود را از اعتقادات خرافی‌ رها ساخته‌ایم (یا می‌کوشیم خود را این طور متقاعد سازیم) اما در این روند، ارزش‌های معنوی و اتحاد با طبیعت را از دست داده‌ایم. به تعبیر دیگر، غیرانسانی شده‌ایم. و از این رو خود را بی‌معنا و بی‌پیوند می‌یابیم. پوچی و بیهودگی بر ما چیره گشته است. این «روان نژندی همگانی عصرما» پیامد مستقیم نداشتن ارتباط معنوی با گذشته ما است. این، بیماری گسستن و گسیختگی است و تنها یک چاره دارد: تجدید ارتباط با نیروهای ناهشیار شخصیتمان، از این رو، توصیه یونگ به بشریت دقیقاً همان توصیه او به خودش بود: «رویارویی با ناهشیار»


یونگ از چیرگی یا تسلط ناهشیاری بر شخصیت آدمی دفاع نمی‌کند. بلکه به عکس، سلامت روان را مسیر و هدایت هشیارانه ناهشیاری می‌داند.


عوالم هشیار و ناهشیار باید یکپارچه شوند و به هر دوی آنها امکان رشد و پرورش آزادانه داده شود. فرایندی که موجب یکپارچگی شخصیت انسان می‌شود فردیت یافتن، یا تحقق خود است. این فرایند «خود شدن» فرایندی طبیعی است. در واقع، گرایشی چنان نیرومند است که یونگ آن را غریزه می‌داند. با این حال در راه فردیت یافتن، موانع بسیار موجود است و یونگ نسبت به اینکه همه بتوانند به آن دست یابند، خوشبین نبود. کسانی که بتوانند به نهایت خود شدن، ادراک و بلوغ و سلامت روان، تمامیت و انسان کامل شدن می‌رسند. برای دستیابی به این هدف وجود، باید تلاش کرد. اما به ندرت می‌توان پیش از میانسالی –یعنی زمانی که بحران شخصی و برطرف شدنش برای خود یونگ پیش آمد- بدان رسید.»1


یکی از دیگر مسائلی که در هنر باعث توجه به آن را لازم می سازد این است ، هنرمند زمانی که دست به خلق اثر می زند و آن را با هوشیاری آغاز می کند در فرآیند شکل گیری آن ناهوشیار نیز خود را بروز می دهد و حتی زمانی که اثر به وجود می آید و مورد تحلیل قرار می گیرد علاوه بر آن مفهومی که خود هنرمند مد نظرش بوده ، مخاطب به مفاهیم دیگری دست پیدا می کند که خود هنرمند در جهت شکل دادن به آن کمترین دخالت را داشته و عمده دلیل وجود آن به صورت ناهوشیار بوده است . بسیاری از نقادان آثار هنری با این مسئله به وفور برخورد کرده اند .


با عنوان این مسئله این مطلب قابل ذکر است که هنر می تواند امکان رشد و پرورش دو جنبه هوشیار و ناهوشیار را به صورت آزادانه تری فراهم سازد و فرآیند یکپارچگی شخصیت انسان را موجب گردد ، فرآیند این روند در همه افراد یکسان نمی باشد و همانطور که اشاره شد خود یونگ نیز از اینکه همه بتوانند به آن دست یابند اعتقاد نداشت.

 


پاورقی :
1 - روانشناسی کمال- دوان شولتس

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤