احساس کردن بر مبنای مفهومی که به آن می‌دهیم، همانند تفکر عملکردی عقلانی (یعنی تنظیم کننده) است در حالی که مکاشفه عملکردی غیرعقلانی «یعنی حسی» می‌باشد. اگر مکاشفه محصول «الهام» باشد دیگر عملی ارادی نیست و باید آن را به منزله رویداد غیرارادی ناشی از کیفیات درونی و برونی انگاشت و نه به منزله قوه قضاوت «که یک عمل است». مکاشفه هر چه بیشتر خود را به دریافت حسی، آن هم در صورتی که اگر اساساً به محرک‌های عینی که موجودیت خود را مدیون علل جسمانی و نه روانی هستند، وابسته باشد یک پدیده غیرعقلانی خواهد شد، نزدیک می‌کند.

این چهار گونه کارکرد بدن بر چهار شیوه‌ای که به لطف آنها خودآگاه ما می‌تواند خود را با تجربه همسو کند انطباق دارد: شعور «یعنی دریافت حسی» به شما میگوید چیزی وجود دارد. تفکر به شما می‌گوید آن چیز چه هست. احساس به شما می‌گوید آیا دلپذیر است یا نه و مکاشفه به شما نشان می‌دهد آن چیز از کجا آمده و به سوی چه کشیده می‌شود.»1 ارادی بودن رفتارها و کنش ها فکری نامعقول و نادرست است چرا که «فاوست گوته بسیار بجا می‌گوید که: Im Anfangy war die tat «در ابتدا کنش بود» کنش‌ها هرگز ابداع نشده‌اند. بل تنها رخ داده‌اند. در حالی که اندیشه، کشف نسبتاً اخیر انسان است. انسان ابتدا به وسیله عوامل ناخودآگاه رفتار می‌کرد و دیرزمانی بعد به اندیشیدن درباره سبب آنها پرداخت و بی‌شک به زمان درازی نیاز داشته تا به این انگار اشتباه دست یازد که خودش مسبب رفتارهای خود می‌باشد، زیرا ذهنش نمی‌توانست هیچ نیروی محرک دیگری جز نیروی خودش را شناسایی کند.

این انگاره که گیاه یا حیوان خود ابداع کننده خودش است خند‌ه‌آور است. با این همه بسیاری از مردمان بر این باورند که روان یا ذهن خودشان را خود ابداع کرده‌اند و خود آفریننده خودشان می‌باشند. اما همان گونه که دانه بلوط تبدیل به درخت بلوط می‌شود و سمندرها با گذشت زمان پستاندار می‌شوند، ذهن نیز به مرور به مرحله خودآگاهی امروز خود رسیده است و در روز طولانی انکشاف خود که همچنان ادامه دارد ما را به سوی نیروهای درونی و محرک‌های بیرونی سوق می‌دهد.

این نیروهای درونی سرچشمه‌ای ژرف دارند، از خودآگاه ناشی نمی‌شوند و خودآگاه نمی‌تواند مهارشان کند. در اسطوره‌های قدیم این نیروها را مانا، روح، ابلیس و یا خدا می‌نامیدند که امروزه همچنان فعال می‌باشند. اگر با تمایلات ما سازگار باشند آنها را الهام‌ها و رویدادهای سعادت‌بار می‌نامیم و خود را بدین جهت که «نمونه هوشمند هستیم» تحسین می‌کنیم اما اگر سازگار نباشند می‌گوییم شانس نداریم یا بدخواه داریم و یا اینکه ممکن است بدبختی‌هایمان اصولاً جنبه‌های بیماری داشته باشند و تنها چیزی را که نمی‌پذیریم این است که ما وابسته «قدرت‌های» خارج از قلمروی اراده‌مان می‌باشیم.»2

حواس ما به درجه ای از تکامل رسیده اند که ناشی از پیشرفت محیط پیرامون نمی تواند باشد بلکه حاصل تکامل تمدنهاست. هر یک از ما به حساسیت های خاص هر دوره از تمدن به عرصه وجود می نهیم . و این چیزی فراتر از آموخته های رسمی ما طی سال های عمرمان است.

همه هنرها پیشرفت و تکاملی دارند که فقط ناشی از رشد شخص نیست، بلکه حاصل انباشت نیرو و توان تمدنی است که پیش از ما وجود داشته است. هر کس نمی تواند هر کاری انجام دهد هنرمند بااستعداد نمی تواند هرچه دلش خواست بکند، اگر فقط می بایست استعدادهایش را به کار گیرد اصلاً وجود نمی داشت. ما سلطه ای بر آنچه تولید می کنیم، نداریم. همه چیز برما تحمیل شده است.

هانری ماتیس نقاش فرانسوی چنین توصیف می کند : در نقاشی های اخیرم، دستاوردهای بیست ساله اخیر را با هسته ذوقی و جوهره واقعی وجودم پیوند داده ام. تأثیر هر مرحله از کار دقیقاً به اندازه خود موضوع اهمیت دارد. چون این اثر از درون من برمی خیزد نه از موضوع کار.

همواره مطابق پایه های اصولی برداشت هایم واکنش نشان می دهم، تا جایی که اثرم به وفاق کامل با وجودم برسد. مثل کسی که می خواهد جمله بنویسد و با هر بار بازنویسی، نکته های جدیدی به او پدیدار می شود.
بخشی از مقاله هانری ماتیس، نقاش فرانسوی را که درباره هنر بود که به نوعی به ناخودآگاه جمعی که یونگ به آن اشاره کرده است پرداخته بود.

پاورقی:
1- انسان و سمبولهایش – کارل گوستاو یونگ – ترجمه دکتر محمود سلطانیه – چاپ دیبا –

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤