کارل یونگ اصطلاح "پوئرایترنوس" یا "جوان همیشگی‌" (که هیچ‌گاه رشد احساسی‌ و روانی‌ نمیکند) را پس از مطالعه "متامورفوسیس (دگردیسی) اوید" حک‌‌ کرد.

 

 از زاویه "روانکاوی عمیق" کارل یونگ، شخصیت "پوئر" یک مشکل منفی‌ و مخرب تجزیه تحلیل می شود که از "عقده مادری" (مثبت یا منفی‌ ) در مرد سرچشمه می‌گیرد و برایند داشتن یک مادر حراست جو و تحکم آمیز و غیاب یک پدر قوی الطبع است. این مجموعه میتواند مرد را از نظر عاطفی اخته کند بطوری که او قادر به ایجادروابط پایدار با زنان نخواهد بود. هر زنی‌ را اول به عنوان مادر مجسم می‌کند تا مهری را که از مادر شخصی‌ ندیده، از زنان مسن‌تر از خودش بدست آورد یا اینکه مهر مادری را تکرار کند. محبوبش را روی پایه قرار میدهد و بمانند الهه‌ای پرستش می‌کند. در نتیجه شدیدا به او وابسته میشود و به هر کسی‌ که توجه زن مورد علاقه‌اش را از او کم کند، شدیدا حسد میبرد.

 

سیر تکاملی این دینامیسم یا وضعیت منجر به احساس خفقان در معشوق میشود چرا که به راستی‌ از او انتظارات غیر واقعی ‌و امکان ناپذیر میرود. از طرفی‌ از توجّهات یک مرد (بطور معمول) با هوش،خلاق، هنرمند ، دلربا یا جذاب لذت میبرد؛ از طرف دیگرطبیعتا قادر نیست نقش الهه ایدآل عاشق را ایفا کند. نتیجتا افکار محبوب مختل و مخدوش شده و باعث برخوردهای تند یا ناخوشایند نسبت به پوئر مصر میگردد. بسیاری مواقع "پوئر" با اعمال ، رفتار و حرفهایش چنین برخوردی را بطور نا خودآگاه تحریک و تشویق میکند ولی‌ کافیست از او کوچکترین انتقاد‌ی شود‌ تا خشم انتقامجویانه ی او برنگیخته شود. این در حالیست که او خود را کاملا معصوم و بی‌ تقصیر میانگارد. چنین خصوصیاتی اصولاً حاصل شخصیت خود شیفیته (نارسیستیک) اوست.  

 

کلمه نارسیسیسم یا خودشیفتگی از یک اسطوره یونانی به همین نام گرفته شده است: مرد جوان و زیبایی به نام «نارسیسوس»، با مشاهده تصویرخود در آب زلالی، نه یک دل بلکه صد دل، عاشق و شیفته خود می‌شود. در جستجوی دلباخته خود می‌پرد در آب تا غرق می‌شود و می‌میرد. پس از آن بر سر گورش گل نرگس (نارسیس ) می‌روید. اصطلاح خودشیفتگی یا نارسیست را اولین بار فروید برای مردمی که خود را بیش از اندازه دوست دارند به کار برد.

 

هر نارسیستی "پوئر" نیست. ولی اکثر"پوئر"‌ها "نارسیست" هستند. افراد مبتلا به این اختلال، دچار احساس عمیق اهمیت شخصی و خود بزرگ بینی هستند و به نوعی به بی‌نظیر بودن خودشان اعتقاد دارند. این اختلال عمیق شخصیتی که در اوایل بزرگسالی ظهور می کند، روی افکار، اعمال و رفتار شخص به شدت تاثیر می گذارد. بدین صورت که آنها خود را آدمهای ویژه ای می پندارند و انتظار دارند که به طور خاصی با آنان مدارا شود.اینان هرگز تحمل انتقاد را ندارند و چنانچه کسی از آنان انتقادی بکند، دچارخشم غیرمتعادل می گردند یا ممکن است آنچنان به رفتار خود اطمینان داشته باشند که شخص انتقاد کننده را جز ابلهی بیش به شمار نیاورند و نسبت به انتقاد او "کاملا" بی‌تفاوت باشند.

 

 در رابطه پوئر با معشوق هم اگر از او انتقاد شود، ناگهان احساس خیانت می‌کنند چون خود را کاملا معصوم میانگارند. به محس اینکه کسی‌ به او بگوید که "بالای چشمش ابروست"، ناگهان "پوئر" در هم میشکند و طرز برخوردش ۱۸۰ درجه تغییر می‌کند. همچین که می‌بیند معشوق  قبلی‌ دیگر زن ایدآل او نیست، زن افتاده از پایه ی ستایش را شریر، مضر یا هرزه میپندارد و تمام خواص منفی مادرش را به آن زن غافل نسبت می‌دهد. این نوع تجسم و تصور واهی باعث میشود که یکباره زن مورد نظر را شدیدا بیازارد، او را ترک کند، و پشت سرش ناسزا گویی کند. هر چند نیت اولیه "پوئر" خوبست، تحت تاثیر عقده مادری، نا خود آگاهانه زن را از بانویی به فاحشگی تنزل میدهد.از این امثال زیاد دیده ایم.

 

 بنابرین به زنانی که با چنین "جوانان همیشگی‌" تجربه دارند، هشدار داده میشود که مواظب خود باشند و هر وقت که مرد جذابی از آنها تعریف و تمجید   بیش از اندازه کرد، آنرا با شک و تردید برگزار کنند که وارد ورطه رابطه پسر و مادر نشوند. محبت مادری به مرد جوانتر فقط خود زن را به درد سر میاندازد، اغلب با عواقب بسیار ناخوشایند. بگذارید که این تجربه درسی‌ باشد که هیچوقت در تله ی رابطه ی مادر و فرزندی با مردی (بخصوص جوانتر) نفتید!

 

گرین هیلینگ

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤