در روانکاوی تحلیلی یونگ ، بحث درباره مغز انسان و علمی که مربوط به کارکرد های مغز میشود بهیچ وجه با بی اعتنائی روبرو نیست. هرچند که در نگرش کلی ، تلاش و طلبِ روانشناسی یونگ ایجاد توازن و یکپارچگی شخصیت و تمامیت دادن به زوایای شخصیتی و فردیت یافتن از این طریق و از حالت حیوانی و بیولوژیکی فراتر رفتن است. هم اکنون مفاهیم محوری ِ روانکاوی یونگی و مواردی که در علم عصب شناسی کشف شده است از یکدیگر خیلی دور نیستند و میتوانند یک دیالوگ و تعامل میان یونگی ها و فرویدی ها را برروی این سکو انجام بدهند. 

میدانیم که روانشناسی کلاسیک ( فرویدی) و عرفان با یکدیگر میانه ای ندارند و در دو حوزه مختلف در مقابل یکدیگر قراردارند ، لذا هر کدام از ما که در زمینه روانشناسی مطالعه و یا فعالیت داریم به یکی از این دو جناح می پیوندیم. غالبا کسانی که در حوزه روانشناسی علمی فعالیت دارند ، مسائل و جنبه های عرفانی در امور روانشناسانه را مورد انتقاد و کم ارزش میدانند. از آن سو هم کسانی که باورهای فراسوئی دارند، شکایت از این دارند که روانشناسی کلاسیک، مکانیکی ، محدود، باریک بینانه و ناتوان در حل نیازهای عمیق انسانی است.

کسانی مانند ویلیم جیمز، کارل یونگ و روبرتو آساجیلی ، سعی بر ایجاد پلی میان این دو مبحث داشته اند. ضمن آنکه در طی سال های اخیر، جهان به نوعی نسبت به نیاز های معنوی بیدار شده است و متفکرین جدید نیز سعی بر ایجاد ارتباط میان روانشناسی کلاسیک و عرفان زده اند. یکی از این متفکرین فردی است به نام " ارتور دایکمن" که نگرشی دارد به رابطه میان این رو رویکرد از فهم و نگاه به زندگی، درقضیه " من نظاره گر " .

دایکمن اظهار میدارد که تفاوت محوری میان روانشناسی و حکمت های عرفانی این است که دانش روانشناسی کلاسیک معطوف به فراگیری محتوای آگاهی است در حالیکه حکمت های عرفانی با خود مفهوم "آگاهی" سر و کار دارند. محتوای آگاهی شامل ، افکار، احساسات ، خاطرات ، دریافت های ذهنی ، و اعمال ما هستند. پس ما یک" منِ متفکر" که مجموعه همه افکار ما در ذهن هستند - و یک " منِ عاطفی" که همه احساسات و تمنا های وجود ما است- و یک "منِ فعال" که قابلیت انجام کارها را دارد هستیم. اما از نظر روانشناسی تحلیلی ، اما این همه موضوع نیست. بلکه یک جنبه پایه ای و اولیه نیز داریم و آن " من ِآگاه" است. یعنی "من" ای که قبل انکه فکر کند ، احساس کند و یا عمل کند ، وجود دارد. دکارت می گوید: من فکر میکنم ، پس هستم. اما روانکاوی ژرف و علم عصب شناسی از قول دکتر دایکمن میگوید : من آگاهم، پس هستم. 

از نظر دایکمن ، این " منِ آگاه" اهمیت ویژه ای دارد زیرا که تنها حوزه ای از وجود و هستی ما است که نمی تواند عینی و یا ( آبژکتیو) بشود. هر چیز دیگری میتواند عینی بررسی شود و هر چیز دیگری محدود است . اما "منِ آگاه" هیچ حصر و محدودیتی ندارد – و هرگز نمیتواند عینی باشد و بی حد و حصار است. نه آغازی دارد و نه پایانی. نه جایگاهی دارد و نه میتوان آن را دید. "من ِ آگاه" بی شکل و بی فرم است. اما بطور غیر قابل انکاری در همه تجربه های ما حضور دارد و دانستنی است. وقتی ما آگاهی را از همه مواد ی که ذکر شد ، خالی کنیم به حوزه ای وارد خواهیم شد که "آگاهی ناب " در آنجا حضور دارد و این همان جائی است که عرفای همه سنت های دنیا به آنجا وارد شده اند. 

دغدغه روانشناسی کلاسیک ، فهم مکانیزم ، داینامیک و فرم و شکل و" محتوای درون آگاهی" است در حالیکه تا همین چندی پیش به خودِ مفهوم " آگاهی" و هشیاری اعتنائی نداشت . برخی از شعب سایکوتراپی سعی بر توسعه " ایگوی نظاره گر " کرده ا ند که درباره هشیاری به "محتوای ِ آگاهی" است اما هنوز بعنوان علم ای با "عملکرد آگاهانه"، توسعه چندانی نیافته است. اما در تکنیک های عرفانی ، مانند مدیتیشن ، قصه گوئی و نیایش و مناسک و ... " منِ آگاه" توسعه یافتنی و از تفکر معقول جداشدنی و قادر به دریافت جدیدی از واقعیت است. 

میدانیم که مفهوم " فرآیند روانی ناآگاه" اکنون بطور قاطعانه در حوزه علمی ثبت شده است. جای هیچ تردیدی نیست که فعالیت های هدف مند ِمغز بدون آگاهی و هشیاری فرد هم میتواند صورت بگیرد به نقل قول دکتر پانکسپ ، جراح و متخصص مغز و اعصاب و روانپزشک:
" مغز ما مانند موزه ای است که حاویِ نشانه سازی های آرکی تایپی تکوینی از گذشته میباشد و سرشار از خاطرات پیشینیان و فرایندی است که ما را رهنمون اعمال و رویاهایی میکند که بندرت خالص و بدون رسوب از ( نوروکورتکس) پدیدار میشود .( به بیان دیگر انگیزه های نخستین و ازلی ژنتیکی نورولوژیکی، باعث بیرون آمدن آرکی تایپ ها در آگاهی میشوند).

حال نقل قول بالا را با یکی از گفته های یونگ مقایسه اش کنیم: 
"ناآگاه دسته جمعی ، حاوی میراث تکوینیِ معنوی انسان هستند که در ساختار مغز هر فردی هرباراز نو زاده میشوند" .

تردیدی نیست یونگ به علم عصب شناسی نوین که در صدد نشان کردن عملکردهای مختلف در ساختمان مغز است، علاقمند می گشت . فرآیند روانی ناآگاه ، در بخش زیرین کورتکس مغز هستند که اشاره به قدیمی تر بودن شان در یک حالت تحولی-تکاملی دارند. دکتر پاتکسب آنها را سیستم بنیادی احساسی می نامد. آنها شامل رفتارهائی که وابسته به جستجوکردن، خشم ، ترس ، دلهره، شهوت ، حس مراقبت و میل به بازی کردن میباشند. تحریکات الکترونیکی اینها همگام با ساختمان مغز در مطالعات حیوان شناسی منجز به نمایش این رفتارها میشود. هرگونه بازداری و جلوگیری دکمه آن را خاموش میسازد. این سیستم پایه ای احساسی ، بدون هیچگونه سعی با توصیف یونگ از آکی تایپ ها همانند است. 

حال اگر به جای نام خشم ، نام خدای یونانی ارس را بگذاریم و به جای میل جنسی ، نام خدابانو آفرودیت و یا به جای مراقبت ، نام خدابانو دیمیتر و یا بازی کردن نام دیونیسوس و الی اخر... را بگذاریم ، می بینیم که هیچ فرقی نمیکند نام این فعالیت های عاطفی چه باشند و تحت عنوان هر نامی عملکرشان یکی است .

بنا به قول دکتر پانکسیپ ، سیستم احساسات پایه ای بخشی از روان دسته جمعی ناآگاه است. آنها در طول تاریخ بشری تکوین یافته اند و مراکز احساسی هستند که راهنمای رفتاری و یا به بیان یونگ ، الگو های رفتاری میباشند. 

ژوزف لودو ، یکی دیگر از عصب شناسان معروف است که میگوید" مفهوم احساسات پایه ای ( احساسات ابتدائی ، اصلی و اولیه ) و شباهت بیان این احساسات پایه ای در نزد همه افراد و فرهنگ ها و نمایش قوانین بسیاری از تفاوت ها را حل میکند. بسیاری از احساسات محصول خرد تکوینی هستند که احتمالا بیش از جمع شعور همه افکار انسانها است. 

آنتونیو داماسیو ( عصب شناس و روانپزشک ایتالیائی )، می نویسد: " مغز ، روزش را با لوح سفید بودن آغاز نمیکند. ( یعنی مغز لوح سفید نیست) . مغز انباشه از زندگی با دانش درباره اینکه اورگان ها چکونه باید کارشان را مدیریت کنند مثلا چطور فرآیند زندگی باید اداره شده و چطور مجموعه ای از اتفاقات در جهان بیرون باید سرو کار داشت. بطور خلاصه داماسیو نتیجه گیری میکند که مغز نوزاد هم در خودش دانائی ذاتی و اتوماتیک چگونگی امور را ثبت شده دارد. 

در این پیش زمینه ، درک یونگ از منبع آرکی تایپ ها را با کمی تفاوت میتوان مشاهده کرد. یونگ می گوید: " در شرح منشاء آرکی تایپ ها تنها میشود فرض بر این بگیریم که آرکی تایپ ها رسوب تجربیات مکرر انسانها هستند". به بیان دیگر ، آرکی تایپ ها نشان مهر و اثر تجربه های مکرر انسانها هستند . اگر به فراآیند تکوین به روش داروینی نگاه کنیم . این نگرش آرکی تایپی بدون دست خوردگی به تغییر و اصلاح طبیعت آنها، میتواند همگام با علم نوین بشود. 

علم عصب شناسی، آرکی تایپ ها را با مراکز احساسی هم اتفاق می بیند. اگر تجربه ای متصل به مرکز سیستم احساسی بشود ، میتواند آن تجربه فراسوئی هم باشد. بعنوان مثال : تولد یک کودک میتوان" سیستم نگهداری" و یا یک کشف جدید " سیستم پرسشگری" را تاثیر بگذارد. 

دارماسیو در کتاب خود" احساسات نسبت به آنچه اتفاق می افتد" این سوال را مطرح میسازد که آگاهی از کجا وارد میشود؟ پاسخ این است که آگاهی میتواند به مثابه هشیاری از احساسات باشد . در تحقیقات نسبت به بیمارانی که بدلیل نابودی" هیپو کمپوس" های مغزشان و چداشدگی آنها از هم جدا و افرادی که قوه بینائی نداشته و حافظه خود را ازدست داده اند ، محرکات خارجی در این گونه افراد، در لبه مرز و آستانه زیرین آگاهی سوخت و ساز شده و موثق بودن این عملکرد در این بخش مغز ، بطور روز افزونی به دانشمندان عصب شناسی محرز و آشکار میگردد. مثلا در مغز ، بخش "هیپوکمپوس" ساختاری است که بخشی از سیستم عصبی (limbic system ) است و کارش مربوط به حافظه است. هرگونه آسیبی به"هیپوکمپوس" در دوطرف ، منتهی به عدم ایجاد" حافظه آگاهانه " است که به آن نسیان (anterograde amnesia ) می گویند. اما مغز هنوز می تواند بطور ناآگاهانه ای حافظه تلویحی (implicit memory) را ثبت کند. یکی از این موارد ، آزمایشی است که دکتر " کلاپارد" در این باره انجام داده و بسیار جالب توجه است: او یک سوزن را در میان دستانش پنهان میکند و با بیماری که دچار فراموشی بود ، دست میدهد و سوزن به دست بیمار میخورد. در دیدار بعدی وقتی که دکتر دستش را برای دست دادن دراز میکند ، بیمار از دست دادن به او خود داری میکند و این در حالی است که بیمار حتی دکتر خود را دوباره نمی شناسد و حافظه او بکلی محو است. 

در بسیاری از موارد ، تحریکات خارجی که در خطوط مرزی آگاهی و ناآگاهی ، سوخت و ساز می شوند ، کار اطلاع رسانی را بعد از انجام واقعه انجام میدهند. و این اطلاعات در طی زمان رسوباتی ایجاد میکنند که دکتر داماسیو آنها را " آگاهی ممتد" می نامد. این شامل خاطرات و تجربیات پیشین و اندیشه و تفکر میشود . محل تلاقیِ آن قسمت های آناتومی مغز که احساسات ناآگاه را سوخت و ساز میکنند و قسمت آگاهی ای که اینها را ارزیابی میکند در بخش جلوئی مغز (ventromedial prefrontal cortex) آشکار است.

دکتر لودو ، رابطه میان بخش جلوئی مغز (ventromedial prefrontal cortex)و رابطه آن با (amygdala) ، ساختاری که با ارزیابی های احساسی و تحریکا ت قابل اهمیت مانند واکنش های مسلط خشم و ترس ، سرو کار دارد را با جزئیات مطالعه و پژوهش کرده است . لودو کشف کرد که " واکنش ناآگاه احساسی " از طریق (amygdala) تحریک شده و بخش جلوئی مغز (ventromedial prefrontal cortex) این تحریک و عکس العمل را در ضبط خودش در می آورد ، سپس میان " سیستم فکری و احساسی" فرد که کارش سوخت و ساز کردن اطلاعات فکری و تنظیم احساسات ای که از (amygdala) می آیند است ، میتواند رل میانجی و واسطه را داشته باشد. 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤