ن. گرامی، 

متاسفم که احساس درماندگی میکنید. "افسردگی " دقیقا به معنی فسردگی ( فشار های ) به سوی پائین ( اعماق) است. این اتفاق می تواند آنوقتی که شما آگاهانه بهیچ وجه هیچ تمایلی ندارید که " در اوج " باشید، بیفتد. لذا من این امر را کتمان نمیکنم. اگر من ناگزیر بودم در سرزمینی بیگانه زندگی کنم ، آنوقت یک و یا دو نفر که بنظر م دوستانه بیایند و من به درد آنها بخورم پیدا میکردم تا شور زندگی از جهان بیرون بر من وارد بشود، حتی در ابتدائی ترین حالت اش ، مثلا یک سگی دمش را برایم تکان بدهد. 

به تربیت حیوانات و گیاهان می پرداختم و لذت خود را در کامیابی آنها می بردم. زیبائی را به گرد خویش جمع می آوردم حتی اشیاء ، رنگ ها ، اصوات ابتدائی و فاقد ارزش هنری را. ضمنا خوب هم می خوردم و خوب هم می نو شیدم.
وقتی تاریکی حجیم تر میشد، من به بطن و رکن آن رسوخ کرده ، و آرام نمی گرفتم تا در میان رنج و تعب ، نوری بر من ظاهر بشود زیرا که در احساسات تند و سرکش است که طبیعت رخ می نماید. 
من با خشم به سوی خود ، روی می آوردم و در حرارت خشم خود بود که فلز ( مس وجود) خود ر ا ذوب میکردم. من همه چیز را ترک میکردم و اگر افسردگی من را بسوی خشونت روانه میکرد ، خود را مشغول کوچکترین فعالیت ها میکردم. من با فرشته تاریکی آنقدر کشتی میگرفتم و دست و پنجه نرم میکردم تا او استخوان لگن خاصره من را بیرون بیاورد. زیرا که او ( تاریکی) نور و آسمان را هم در خودش دارد. . 
باری اینها کارهائی است که من میکردم. حالا بقیه چکار میکنند پرسش دیگری است که من نمیتوانم پاسخ بدهم. اما برای شما این غریزه ( وسوسه غریزی ) که آیا از آن دور بشوید و یا به قعر آن فرو بروید، هم موجود است. ولی این دست و آن دست کردن ، و نیمه کاره و دو دل بودن ... نه! 
یکی از نامه های یونگ - نوشته شده در هشتم مارچ 1959- کتاب نامه های یونگ

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤