درست در میانه قرنى که مارتین هایدگر فیلسوف آلمانى آن راتاریک ترین همه قرون عصر جدید خوانده است، در سال ۱۸۵۶ زیگموند فروید زاده شد. تقدیر بر این بود که فروید به عنوان یک روانکاو از الگوها و طرح هاى فکرى روزگار خود استفاده کند تا به مدد روشهاى تحلیلى به اعماق روان انسان، به «ناخودآگاهى» که تا آنزمان کمتر مورد توجه جدى علمى قرار گرفته بود نفوذ کند. فروید پرده از روى بسیارى امور برگرفت و تردید نیست که علم روانکاوى دین فراوان به او دارد.
فروید یار و همکار خود کارل گوستاویونگ را مردى یافت که با نبوغ و خلاقیت خویش توانست در جایگاهى برابر با اودر حوزه روانکاوى جدید فعالیت کند. اما یونگ که بود و چه اهدافى داشت؟


«من دکترى هستم که به امراضى که برانسان و محیط و زمانه او تأثیر مى گذارند مى پردازد و قصد دارد راه علاجى متناسب با واقعیت بیمارى بیابد. تحقیقات روانپزشکى مرا به آنجا کشانده که تلاش کنم گرد و غبار زمان را از لوح وجود نمادها و الگوها واندیشه هاى کهن بزدایم. من متوجه شدم که کافى نیست بیمارانم را صرفاً از بیمارى شان نجات دهم...» ،« آنچه ما به آن نیاز داریم نه آرمانهاى بزرگ بلکه کمى فرزانگى و درون نگرى بیشتر است، بررسى دینى دقیق تجربیاتى که از ناخودآگاه سرچشمه مى گیرند. من با تأکید مى گویم «دینى» زیرا به نظرم مى رسد که این تجربیات باعث مى شوند زندگى انسان سالم تر یا زیباتر یا کاملتر یا معنى دارتر شود و اینها توجیه کننده این قول اند که «دین رحمت الهى است».


Georg Gerster,Eine Stunde mit C.G.Jung (Frankfurt,1950) , P.18.
Gerhard Wehr,PORTRAIT OF JUNG به نقل از HERDER AND HERDER , 1971, P 8
این گواهى شخصى را کارل گوستاویونگ در ایام سالخوردگى اش در مصاحبه اى مطرح کرد. این گواهى همچنین پاسخى بود به این پرسش آشکار یا تلویحى که آیا یونگ طرفدار عرفان قرون وسطایى بود یا یک اندیشه ور شرقى یا یک اصلاح گر مذهبى یا چیزى از این قبیل . این پرسش نابجا نبود چون یونگ اگرچه یک روانکاو و روانپزشکى حرفه اى برجسته و صاحبنام بود، خودش را محدود به آزمایشات مستقیم علمى نمى کردبلکه ذهن وقادش در قلمروهاى گوناگون سیر مى کرد تا به گوهر تجربه هاى معنوى و دینى وحکمت سنتى شرق برسد و نیز ژرفاى مذهب عرفانى غنوسى (Gnosticism) مسیحى اولیه و کیمیاگرى در قرون وسطاى متأخر را بشناسد. عنصر مهم و شایان توجه دیگر در مورد یونگ این است که او را کاشف کهن الگوها (archetypes) در روان انسان، یعنى کاشف «ناخوآگاه جمعى» مى دانند.


یونگ از تجربیات محسوس خود استفاده بسیار کرد. آخرین اثرش کتاب خاطره ها، رؤیاها و تأملات که تحریر و تنظیم آن را شاگرد و همکارش آنیئلا یافه انجام داده است شاهد صادقى بر زندگى علمى ذو مراتب و تو بر توى یونگ است. او راجع به چیزهایى که در رؤیاها و بصائرش بر او آشکار شد چنین مى گوید: «اینها ماده اولیه تحقیقات علمى من هستند» و در جایى دیگر گفته است که همه کارهاى علمى خلاقه اش ریشه در این رؤیاها و بصیرت ها دارد.
***
کارل گوستاویونگ روانشناس برجسته سوئیسى و بنیانگذار روانکاوى تحلیلى در سال ۱۸۷۵ دیده به جهان گشود.


در دانشگاه بازل پزشکى خواند و سپس دستیار روانکاوى در دانشگاه زوریخ شد. او در آغاز زیر نظر پى یر ژانه در پاریس مدتى تحقیق کرد وبعدها شاگرد اویگن بلویلر شد.یونگ چندسالى دوست وهمکار فروید بود و اولین ریاست انجمن بین المللى روانکاوى در سال ۱۹۱۱ را برعهده داشت. در ۱۹۱۴ از فروید گسست و مکتب روانشناسى تحلیلى اش را بنیاد نهاد. از جمله فعالیت هاى علمى گسترده یونگ مى توان به مطالعات او درباره آزمونهاى تداعى ویادآورى و کوشش براى طبقه بندى انواع شخصیت ها و شرح و بسط نظریه اى درباره ناخودآگاه جمعى اشاره کرد. یونگ همچنین این نظریه را در پژوهش هایش راجع به فرهنگ و بویژه دین و اساطیر به کار برد.


یونگ سفرهاى متعددى به آفریقا، آمریکا و هند کرد و با ریچارد ویلهلم در مطالعات مربوط به چین و با کارل کرینى در اسطوره شناسى همکارى کرد.


یونگ علاوه بر اینکه اجدادش دانشمندانى دیندار و عمیق بودنداز همان سنین جوانى در قلمروهاى مختلف فلسفى و دینى کندوکاو مى کرد. در ۱۶ ، ۱۷ سالگى دنیاى بزرگ اندیشه ها را کشف کرد و به مطالعه شخصیت هاى تاریخ فلسفه پرداخت. «من به طور منظم و برنامه ریزى شده شروع به طرح پرسش هایى کردم و در تلاش براى یافتن پاسخ آنها جذب اندیشه هاى فیثاغورس، هراکلیتس ، امپدوکلس و افلاطون شدم».


عقل گرایى ارسطویى سنت توماس اکوئیناس متأله بزرگ مسیحى قرون وسطى برایش چندان جالب نظر نبود اما فلسفه شوپنهاور نظرش را بسیارجلب کرد گرچه راه حل هاى او را نمى پذیرفت. در کنار این کنکاش ها در دنیاى فلسفه حوادثى برایش روى داد که او را به بیرون از چرخه زندگى روزمره به عالم لایتناهى خدا سوق داد. اما عالم خدا (God,s World) براى او یک قلمرو معنوى محض دور ازاین جهان نبود. او تصور مى کرد که زمین ومخصوصاً گیاهان و سرسبزى آن، صورت دیگرى از این واقعیت است . به عقیده او هر امر فوق بشرى به عالم خدا تعلق داشت. نورهاى خیره کننده طبیعى ، تاریکى ، گردابها ، شکوه وعظمت آسمان پرستاره وحوادث بظاهر نامعقول ومبتنى برصدفه واتفاق جلوه هایى ازاین عالم بودند. دنیاى جوانى یونگ سرشار از این رؤیاها و بصیرتها واندیشه هاى فلسفى ودینى والهامات نامتعارف بود. او با چنین زمینه خانوادگى وتجربى وبا برخوردارى از ذهنى دقیق وهوشمند و وقاد وارد دنیاى علم روانشناسى شد.


انواع روانشناختى :
یکى از نظریه هاى مشهور یونگ که امروزه قبول عام یافته طبقه بندى او از انواع شخصیت ها برپایه دومفهوم درون گرا و برون گرا است . شخصیت برون گرا اجتماعى ، معاشرتى وخوشبین است و شخصیت درون گرا کمتر اجتماعى است و بیشتر تمایل دارد که از واقعیت خارجى دورى کند وجذب دنیاى درونى خودش شود. این دونوع عمده، توأم با چهار عملکرد شخصیت یعنى حس، تفکر، احساس وشهود است. مقصود از حس همه آن امورى است که از طریق حواس به دست مى آید. تفکر هم در معناى نامتعارف مراد است . احساس، قدرت ارزیابى خود و دیگران است و بالاخره شهود که عبارت است از ادراک واقعیت هایى که آگاهانه وبه صورت معمولى موردشناخت قرار نمى گیرند. درواقع شهود نوعى معرفت حضورى و بى واسطه است .برپایه تقسیمات یادشده هشت شق براى شخصیت قابل تصور است یعنى شخصیت درون گرا یا برون گرا که یکى ازاین چهار عملکرد شخصیت برآنها غالب است . یونگ عقیده دارد که این عوامل به صورت منفرد درانسانها حضور ندارند بلکه ترکیبى از آنها در شخصیت ها دست اندرکار است. به عقیده وى شخصیت هرچقدر که پیچیده تر باشد کارکردها وعوامل بیشترى را در خود جمع مى کند اما تصریح مى کند که همیشه دست کم یک کارکرد نادیده گرفته مى شود.


ناخودآگاه شخصى و ناخودآگاه جمعى :
ناخودآگاه شخصى شامل شبکه اى از افکار وتصورات وعواطف است که یونگ آنها را عقده (Complex) مى نامد. آنها از ضمیر آگاه به عقب رانده شده اند چون اذعان به وجود آنها براى ضمیر آگاه مرارت انگیز تر از آن است که بتواند آنها را تصدیق کند. ناخودآگاه شخصى همچنین جایگاه ادراکات وتصوراتى از واقعیت است که هرگز توان آن را نداشته اند که راهى به ضمیر آگاه پیدا کنند. بنابراین ناخودآگاه شخصى هرفرد را مى توان برحسب تاریخ زندگانى او تاحدود زیادى شناخت. هرچند، حتى ناخودآگاه شخصى نیز وجوهى دارد که درمیان انسانها مشترک ومشابه است واز تاریخ زندگى شخصى آنها سرچشمه نمى گیرد. دراینجا باید به تقابلى پرداخت که یونگ میان امورى که از آنها به پرسونا (Persona) وسایه تعبیر مى کند مى افکند. پرسونا نقابى اجتماعى والقاشده از سوى اجتماع است که خودواقعى در پشت آن قرار دارد. وجود چنین نقابى (mask) ضرورتى گریزناپذیر است اما خویشتن واقعى انسان ممکن است خود را قویاً با پرسونایش یکى بگیرد یا اصلاً پرسوناى مناسبى به وجود نیاورد وبدین ترتیب از رسیدن به کمال وتحقق وجودى بازماند. نقطه مقابل این جزو پذیرفته شده شخصیت، «سایه» است که مجموعه اى مردود وسرکوب شده از تمایلات، عواطف وگرایشات است که در رؤیاهاى ما به صورتى ناخوشایند یا خصومت آمیز تجسم پیدا مى کنند.


سایه (Shadow) ضرورتاً خصلتى کودکانه دارد زیرا به دور از فرایند بلوغ یا تحصیل ویادگیرى است. ناتوانى در اذعان به وجود سایه همیشه یک خطر بالقوه براى شخصیت است زیرا سایه تصدیق نشده ونادیده گرفته شده قوى تر و خودسرتراز سایه اى است که به وجودش اذعان شده و موردقبول قرار گرفته است. مى توان گفت سایه وجه حیوانى وجود فرد است . هرفردى سایه اى دارد واز آنجا که سایه محصول آگاهى وعواطف خاص واپس رانده شده است به ناخودآگاه شخصى تعلق دارد. اما در ناخودآگاه شخصى نیروى عمده دیگرى ، انگاره اى یافت مى شود انگاره یا تصویرى که عنصر زنانه را در مردان و عنصر مردانه را در زنان به وجود مى آورد. یونگ به ترتیب آنها را آنیما (anima) و آنیموس (animus) مى نامد.


ویژگى آنیما را زندگى خصوصى مرد تعیین نمى کند بلکه آنیما تعیین مى کند که مرد جنس مقابل را چگونه مورد ادراک و شناخت یا سوء فهم قرار مى دهد. آنیما یک انگاره یا تصویر جمعى موروثى راجع به زن است. یونگ آنیما را خاصه با عملکرد احساس مرتبط مى داند و آنیموس را با عملکرد تفکر، و بنا را بر این مى گذارد که به احتمال بسیار در مردان اندیشه و تفکر و در زنان احساس غلبه دارد. آنیما و آنیموس به همراه پرسونا و سایه به ناخودآگاه جمعى تعلق دارند. آنها از جمله کهن الگوها (archetypes) هستند. کهن الگوها از عمیق ترین و قدیم ترین درون مایه هاى موجود در روح انسان و از تظاهرات ناخودآگاه جمعى اند. آنها محصول تاریخ  زندگانى شخصى افراد نیستند بلکه داراى خصلت فراگیر هستند و در همه انسانها حضور دارند. برخى محققان کهن  الگوها را با مثل (Ideas) افلاطون مقایسه کرده اند اما باید توجه داشت که کهن الگوها بنابر رأى غالب یونگ وجود مستقل از انسان ندارند، برخلاف مثل که درفلسفه افلاطون عالمى مستقل و جداگانه دارند. کهن الگوهاى دیگر عبارتند از پیر خردمند، مادر زمین و خود (self). کهن الگوها نقش هاى متعدد بازى مى کنند آنها نه تنها در نحوه شکل گیرى تجربیات آگاهانه ما تأثیر مى گذارند بلکه ممکن است به صور و شکل هاى مختلف در رؤیاها و اوهام و تخیلات ظاهر شوند و فرد چه بسا حتى بدون آنکه خود بداند چنان تحت تأثیر یکى از این انگاره ها قرارگیرد که تحت تسلط آنان درآیدیا خودش را با آنها یکى بگیرد. در چنین شرایطى شخصیت در خطر است. یونگ خود (self) را در تقابل با نفس (ego) قرار مى دهد. نفس مرکز بالفعل آگاهى است اما خود مرکز ناخودآگاهى است. خود در نزد یونگ مهمترین جزو روح است. به عقیده یونگ روح یا روان انسان یک نظام ثابت و ایستا نیست بلکه همواره در فرآیند تحول و پویایى و تغییر است. در روانشناسى یونگ انرژى روانى براساس اصل تضاد یا تقابل عمل مى کند و بیمارى روانى هنگامى به وجود مى آید که ایجاد تعادل مناسب میان وجوه مختلف روح با شکست روبرو شود. تعادل مناسب میان نیروهاى متقابل در روح هدف و وظیفه اى است که همه انسانها با هر درجه اى از موفقیت با آن روبرو هستند. درواقع سیر روح براى رسیدن به کمال و تمامیت (wholeness) خودش یک کهن الگوست، کهن الگوى خود (self). این کهن الگوى تمامیت و کمال طلبى مانند همه کهن الگوهاى دیگر در رؤیاها، در بصیرت هاى دینى و سایر بصایر جلوه گر مى شود.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤