جمع‌هراسی

جمع هراسی یا اضطراب اجتماعی با اضطراب پایدار در موقعیت‌های اجتماعی مشخص می‌شود. هراس اجتماعی شامل نشانه‌های اضطراب در موقعیتهای مختلف اجتماعی است. مانند اضطراب به هنگام حرف زدن در موقعیت‌های رسمی یا موقعیت‌های غیر رسمی، اضطراب به هنگام خوردن و نوشیدن در جلو دیگران و اضطراب به هنگام انجام سایر رفتارها و فعالیتهای عادی و طبیعی در حضور دیگران است. افرادی که دچار اضطراب اجتماعی هستند برای حضور در موقعیت‌های اجتماعی پیشاپیش نگران هستند. برای مثال اگر قرار است در میهمانی‏ای شرکت کنند، یک هفته پیش از حضور در آن میهمانی برای آن نگرانند. شواهدی وجود دارند که عوامل ژنتیکی را در هراس اجتماعی مؤثر می‌دانند.

نشانه‌ها

فرد نشانه‌های اضطراب را معمولاً در وقت‌های مجاورت با دیگران تجربه می‌کند. نشانه‌های فیزیکی این هراس شامل سرخ شدن پوست، عرق کردن زیاد، لرزش و دشواری در سخن گفتن است.

درمان

هراس اجتماعی به روش روان درمانی و یا دارو درمانی قابل درمان است

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

پرخاشگری

پَرخاشگَری، در روانشناسی و دیگر علوم رفتاری و اجتماعی، به معنی رفتاری است که منجر به آزار و درد می‌شود.

طرفداران ذاتی بودن پرخاشگری

گروهی از صاحب نظران علوم رفتاری نظیر فروید۱ و لورنز۲ معتقدند که پرخاشگری یک رفتاری است که ریشه در ذات و فطرت انسان دارد. این دو معتقدند که پرخاشگری به عنوان یک نیروی نهفته در انسان دارای حالت هیدرولیکی است که به تدریج در شخص متراکم و فشرده می‌شود و سرانجام نیاز به تخلیه پیدا می‌کند. به نظر لورنز اگر چنین انرژی به شکل مطلوب و صحیح مثلاً در طرق ورزش‌ها و بازیها تخلیه شود جنبه سازندگی خواهد داشت. در غیر اینصورت به گونه‌ای تخلیه می‌شود که مخرب خواهد بود و ممکن است اعمالی از قبیل قتل، ضرب و شتم ، تخریب و نظایر آن را در برداشته باشد. از نظر فروید پرخاشگری در انسان نماینده غریزه مرگ است که در مقابل غریزه زندگی در فعالیت است، یعنی همچنان که غریزه زندگی مارا در جهت ارضای نیازها و حفظ هدایت می‌کند غریزه مرگ به صورت پرخاشگری می‌کوشد به نابود کردن و تخریب کردن بپردازد این غریزه چنانچه بتواند دیگران را نابود می‌کند و از بین می‌برد و اگر نتواند دیگران را هدف پرخاشگری و تخریب خود قرار دهد به جانب خود متوجه شده و به صورت خودآزاری و خودکشی جلوه گر می‌شود، بنابراین از نظر وی پرخاشگری حالتی مخرب و منفی دارد.().

طرفداران منشاء اجتماعی پرخاشگری

عده‌ای دیگر در مقابل ذاتی بودن پرخاشگری اعتقاد دارند که فکر ذاتی بودن پرخاشگری برای انسان خطرناک و مخرب است زیر داشتن چنین فکری سبب می‌شود که پرخاشگری مانند میل به غذا یک واکنش اجتناب ناپذیر تلقی شود بنابراین انسان در کنترل یا کاهش آن نمی‌تواند نقش داشته باشد همچنین این گروه دلائل فراوانی را مبتنی براینکه پرخاشگری منشاء غریزی و ذاتی نمی‌تواند داشته باشد ارائه داده‌اند به همین دلیل از نظر اجتماعی هم قابل آموزش است هم قابل پیشگیری و کنترل این گروه دلائل خود را در این باره این طور برمی شمرند:

۱: دشمنی ذاتی بین حیوانات وجود ندارد و آنچه ما در این مورد می‌بینیم آموزش‌هایی است که والدین این حیوانات به آنها داده‌اند. ۲: وجود کرومزوم اضافی را نمی‌توان دلیلی برذاتی بودن پرخاشگری دانست، کروموزم اضافی سبب افزایش و درشتی اندام می‌شود ولی چه بسا وجود اندام قوی و قد بلند از نظر اجتماعی خود یک امتیاز است و این گونه افراد را به عنوان مأمون، آدم کش که حالت‌های پرخاشگرانه را به وجود می‌آورند باشند حال می‌توان عده‌ای از پرخاشگران را یافت که فاقد کروموزم اضافی نیز هستند. ۳: تحریک الکتریکی هیپوتالاموس در مورد حیوان وقتی موجب رفتار پرخاشگرانه می‌شود که او در برابر حیوان ضعیف تر از خود قرار گرفته باشد اگر حیوان در مقابل او قویتر از وی باشد واکنش او فرار و ترس است نه پرخاشگری. در انسان نیز حالت هیچانی عصبانیت و پرخاشگری بر طبق نظریه تحریکی- شناختی ناشی از شناخت فرد از کلمات و مفاهیم به عنوان ابزار عصبانی کننده و توهین آمیز استفاده کرد به همین دلیل ممکن است از دو فرد یکی در برابر شنیدن کلمه‌ای عصبانی نشود و دیگری در برابر شنیدن همان کلمه عصبانی شود حال آنکه اگر پرخاشگری ذاتی بود بایستی هر دو نفر عصبانی می‌شدند. گذشته از دو گروه اصلی مطرح شده، گروهی معتقدند که رفتار پرخاشگری ریشه در عدم فرصت یادگیری دارد، یعنی کودک به علت اینکه فرصت یادگیری نداشته و یک موجود ناپخته‌است، نمی‌داندکه نسبت به یک محرک چگونه عمل کند لذا ممکن است به صورت پرخاشگری از خود واکنش نشان دهد. لذا این کودک باستی به مرور یادبگیرد تا چگونه پاسخ محرکات را به صورت مناسب دهد. (رفتارهای پرخاشگرانه ناشی از یک احساس ناامنی است که در حقیقت این رفتار یک پاسخ دفاعی به وضعیت ناامنی است که در آن قرار گرفته‌است. یک کودک با ابزار دفاعی که یک حرکت پرخاشگرانه‌است از خود دفاع می‌کند تا وضعیت ناامن را زا بین ببرد

فرضیه ناکامی – پرخاشگرانه

گرچه پاسخ افراد نسبت به ناکامی بسیار متفاوت است زیرا عوامل ناکام کننده و شخصیت فرد ناکام شونده دامنه بسیار گسترده‌ای دارند در مجموع می‌توان گفت که پاسخ ناکامی پرخاشگری یعنی رفتار دشمنانه و تند به هنگام عدم سازگاری با موفقیت در این رفتار در زندگی روزمره ارتباط بسیار نزدیک با ناکامی دارد مثلاً کودکی که از بازی کردن منع می‌شود در اثر خشم اخم می‌کند یا پاهای خود را بر زمین می‌کوبد. چیزی که ثابت شده‌است این است که ناکامی پرخاشگری را افزایش می‌دهد پرخاشگری می‌تواند ناکامی‌های فشرده را رها سازد و نوعی تسکین موقتی برای فرد مزاحم آورد اما پایان آن معمولاً رضایت بخش نیست به هنگام مواجه شدن با ناکامی باید آنرا به صورت یک مساله مطرح کرد و به دنبال آن راه چاره افتاد. پرخاشگری ممکن است مستقیما خود مانع را هدف قرار دهد.() جان والر و همکارانش فرضیه پرخاشگری در کلمه پاسخ به ناکامی را ارائه نمودند که در آن پرخاشگری همیشه در پی ناکامی خواهد بود(والر دوب-مورد سیرز-۱۹۳۹) این افراد مانند فروید پرخاشگری را در حکم عامل تصفیه می‌دانستند پیداست که فرضیه ناکامی- پرخاشگریها می‌توانند واکنشی در برابر ناکامی باشد اما عوامل دیگری نیز می‌تواند در پرخاشگر بودن یا نبودن یک کودک موثر باشد افزون بر آن ناکامی یا سایر تحریکهای عاطفی همیشه موجب پرخاشگری نمی‌شود(ریتا ولکسی نلسون، سال ۱۳۶۹ ص ۵۲۲- ۵۲۷)

علل و عوامل پرخاشگری

عوامل خانوادگی پرخاشگری

عوامل خانوادگی به عنوان یکسری از عوامل محیطی در بررسی عوامل تربیتی افراد موثر می‌باشند، چرا که خانواده به عنوان اولین محیط اجتماعی زندگی افراد بسیار حائز اهمیت می‌باشد و خیلی از چیزها را افراد در سالهای اولیه حیات اجتماعی خود در آن می‌آموزند. خانواده می‌تواند از جهات مختلف موجب بروز یا تشدید پرخاشگری شود که مهم‌ترین این عوامل عبارت‌اند از: ۱) نحوه برخورد والدین با نیازهای کودک: معمولاً کودکی که وسایل و اسباب بازی مورد علاقه خود را در دست دیگری می‌بیند برانگیخته می‌شود و در صدر گرفتن آن حتی با اعمال خشونت می‌شود.تجربه نشانگر آن است که چنانچه در کودکی همیشه توقعات و انتظارات فرد برآورده شده باشد او بیشتر از کسانی که توقعات و انتظاراتشان برآورده نشده‌است خشمگین وپرخاشگر می‌شود. ۲) وجود الگوهای نامناسب، داشتن الگوی مناسب در زندگی یکی از نیازهای انسان است زیرا انسان‌ها علاقه مند هستند که رفتار و کردار خود را مطابق با کسی که مورد علاقه خودشان است انجام دهند و چنین کسانی را راهنما و الگوی زندگی خود قرار دهند بررسی‌های انجام شده نشان می‌دهد که بیشتر کودکان پرخاشگر والدین خشن و متخاصمی داشته‌اند یعنی نه تنها کودک آنها از محبت لازم برخوردار نبود از الگوی پرخاشگری موجود در خانواده نیز تأثیر پذیرفته بود. دیکتاتوری خانواده‌هایی که تابع اصول دیکتاتوری هستند معمولاً رشد فرزندانشان را محدود می‌کند در این نوع از خانواده یک نفر حاکم بر اعمال و رفتار دیگران است که غالبا پدر چنین نقشی را دارد اما گاهی اوقات مادر، خواهران و برادران بزرگ‌تر نیز با دیکتاتوری رفتار می‌کنند در این گونه خانواده‌ها فرد دیکتاتور تصمیم می‌گیرد، هدف تعیین می‌کند، راه نشان می‌دهد، وظیفه معلوم می‌کند، برنامه می‌ریزد و همه باید به طور مطلق مطابق میل او رفتار کند و حق اظهارنظر از آن اوست. بچه‌هایی که در محیط دیکتاتوری پرورش پیدا می‌کنند ظاهراً حالت تسلیم و اطاعت در رفتارشان مشاهده می‌شود و همین حالت آنهارا به هیجان و اضطراب وا می‌دارد. این بچه‌ها در مقابل دیگران حالت دشمنی و خصومت به خود می‌گیرند و به بچه‌های هم سن و سال خود یا کمتر از خود صدمه می‌رسانند این افراد از تعصب خاصی نیز برخوردارند و از به سر بردن با دیگران عاجز هستند، در کارهای گروهی نمی‌توانند شرکت کنند و از اعتماد به نفس ضعیفی برخوردارند و در امور زندگیشان بی لیاقتی خود را نشان می‌دهند و اغلب در کارها با شکست روبرو می‌شوند. ۳) تأثیر رفتار پرخاشگرانه: عده‌ای از افراد پرخاشگر و زورگویی را تقبیح نمی‌کنند بلکه آنرا نشانه شهامت و قدرت خود می‌دانند این افراد اعمال پرخاشگرانه خود و دیگران را مثبت موجه و حتی لازم می‌دانند و به آن صحه می‌گذارند. ۴) تشویق رفتار پرخاشگرانه: در مواقعی که رفتار پرخاشگرانه توسط والدین و دیگر افراد سبب تقویت مثبت و تثبیت این رفتار می‌شود. گاه با والدین یا مربیانی روبرو می‌شویم که به بهانه آموزش دفاع از خود به کودکی می‌گویند «از کی نخوری» «توسری نخوری» و… که به طور وضوح به جای نشان دادن رفتارهای منطقی در مقابل برخورد با موانع شخصی را به پرخاشگری بی مورد تشویق می‌کنند. ۵) تنبیه والدین و مربیان: والدین و مربیان که در برابر پرخاشگری و خشونت کودک عصبانی می‌شوند به صورت پرخاشگرانه اورا تنبیه می‌کنند از تشدید این رفتار در او موثرند درچنین مواقعی تنبیه عامل فزاینده و تقویت کننده پرخاشگری است زیرا علاوه بر اینکه سبب خشم و احتمالاً پرخاشگری کودک می‌شود، شخص تنبیه کننده الگوی نامناسبی برای پرخاشگری کودک می‌شود.(

عوامل محیطی (اجتماعی – فرهنگی)-

عواملی که در پیرامون زندگی انسان هستند می‌توانند در بروز یا تشدید پرخاشگری و تخفیف یا تعدیل آن اثر گذار باشند، برخی از اینگونه عوامل عبارت‌اند از: ۱) زندگی در ارتفاع خیلی بلند و تغذیه ناقص؛ پژوهش‌های به عمل آمده در میان سرخپوستان قبیله کولا در میال آندورپرو، که به پرخاشگرترین انسان‌های روی زمین شهرت دارند حاکی از آن است که پرخاشگری این قبیله سه دلیل دارد: الف: زندگی در ارتفاعات خیلی بلند کمبود مواد غذایی و بالاخره تغذیه ناقص. ب: جویدن برگ کوکا که محتوی کوکائین و نوع مخدر است و سبب می‌شود مصرف کنندگان آن موقتا احساس آرامش می‌کنند اما اثرات مصرف دراز مدت آن برای سوخت و ساز بدن زیان آور است. ج: هنجار بودن پرخاشگری، در جامعه‌ای ممکن است پرخاشگری یک رفتار «هنجاری» تلقی شود لذا در مقایسه با جوامعی که چنین وضعیتی را ندارند.

۲) تقویت پرخاشگری به علت ضرر و زیان اجتماعی- فرهنگی در بعضی مواقع به علت جنگ یا عوامل دیگر پرخاشگری در جامعه تقویت می‌شود بدیهی است در چنین وضعیت پرخاشگری با فراوانی بیشتر در افکار با تخیلات و اعمال افراد آن جامعه مشاهده می‌شود چون جامعه به دلیل مقتضیات زمانی و مکانی خود پرورش آن را ضروری می‌داند.

۳) مشاهدات اجتماعی، مشاهده وقایع و اتفاقاتی که در جامعه رخ می‌دهد مانند درگیری‌های اجتماعی محدودیت‌های اجتماعی تبعیضات بی عدالتی‌ها…. سبب ایجاد خشم و پرخاشگری می‌شود.

۴) نقش رسانه‌های گروهی، از عوامل اجتماعی- فرهنگی دیگر که در پیدایش و تقویت پرخاشگری نقش دارند. رسانه‌های گروهی به ویژه تلویزیون است درجه تأثیر پذیری افراد از برنامه‌های تلویزیون به شرایط اجتماعی- اقتصادی بسیاری از عوامل دیگر بستگی دارد اثر فیلم‌های خشونت آمیز در ایجاد رفتار خشونت آمیز و پرخاشگرانه در مطالعات محققین مورد تائید قرار گرفته‌است.

۵) نقش بازیهای ویدئویی در پرخاشگری، پژوهش در این زمینه با عنوان (تأثیر بازیهای ویدئویی) بر پرخاشگری دانش آموزان پسر سال پنجم مقطع ابتدایی شهرستان خرم آباد به روش تجربی صورت گرفته‌است. یافته‌ها نشان می‌دهد که گروه‌های آزمایش که پرخاشگرانه بازی کرده بودند نسبت به گروه گواه افزایش معنی داری پرخاشگری نشان دادند در نتیجه انجام بازیهای ویدئویی پرخاشگرانه پرخاشگری بعدی را به خصوص در بین کودکان افزایش می‌دهد(

زیان‌های پرخاشگری

علی رغم تمامی مسائل ذکر شده پرخاشگری همیشه اوقات نیز زیان آور و مضر نیست بلکه پرخاشگری از حد اعتدال خارج نشود و هدف آن تسلط بر مشکلات زندگی و ترقی و تعالی و آلایش انسان باشد نه تنها سودمند است بلکه ضروری نیز هست. قرار دادن حدو مرز برای پرخاشگری مضر و سودمند قدری مشکل به نظر می‌رسد لذا کودکی که بر علیه بزرگ‌ترهایش سرکشی می‌کند پرخاشگر است ولی در عین حال نشان می‌دهد که انگیزه‌ای اورا به سوی استقلال که جزء ضروری و با ارزش رشد اوست رهبری می‌کند درباره مفیرد و لازم بودن عمل پرخاشگری فوید معتقد است که اگر انسان برای ابزار پرخاشگری اجازه نیابد نیروی پرخاشگری اش انباشته می‌شود و سرانجام به شکل خشونت مفرط یا بیماری روانی ظاهر می‌شود. در واقع به تعبیر او برای پالایش روانی سه راه حل وجود دارد که به طور مستقیم و غیرمستقیم با پرخاشگری در ارتباط است این سه راه حل عبارت‌اند از: الف: صرف نیرو در فعالیت‌های بدنی از قبیل بازیهای ورزشی جست و خیز، مثبت زدن به کیسه بوکس و غیره ب: اشتغال به پرخاشگری خیالی و غیر مخرب ج: اعمال پرخاشگری مستقیم حمله به ناکام کننده صدمه زدن به اوناراخت کردن او ناسزا گفتن به او و جزء اینها آیا پرخاشگری قابل کنترل است؟ اکثر پژوهشگران معتقدند که عوامل محیطی باعث کسب و نگهداری رفتارهای پرخاشگرانه می‌شود به نظر آنها تغییرات مناسب در موقعیتهای محیطی سبب از بین رفتن زمینه‌های ایجاد کنندهٔ پرخاشگری و خشونت در رفتار کودکان و نوجوانان می‌شود همچنین با دادن شخصیت مثبت و منطقی به کودکان عدم تبعیض میان آنها عدم تحقیر کودکان دادن مسئولیتها در خد توان به افراد پرخاشگر صحبت کردن با آنها آگاه کردن آنها در مورد خطرات پرخاشگری ایجاد رابطه صمیمی و عاطفی باآنها و توجه به مشکلات آنها تشویق کردن آنها به کارهای گروهی و جمعی و در پایان با شناسایی روحیات فرد برخورد صحیح با آن می‌توان در شناسایی عواملی که پرخاشگری را ایجاد یا تشدید می‌کنند اقدام کرد.

تکنیک‌هایی لازم برای کنترل پرخاشگری در محیط خانواده

۱- صمیمت، صمیمیت در خانواده امری لازم و ضروری است زیرا هم مهمی در کاهش خشونت در خانواده دارد بسیاری از رفتارهای خشونت آمیز به این دلیل است که صمیمیت بین طرفین وجود ندارد. صمیمیت هنگامی افزایش می‌یابد که افراد مهانواده درامور زندگی با یکدیگر مشارکت داشته باشند. همچنین اعتماد و اطمینان در مشارکت بین افضای خانواده باعث صمیمیت می‌شود. ۲- تامل و سکوت، یکی از بهترین راه‌های کنترل خشونت در خانواده کنترل رفتار خویشتن در مواقعی است که یکی از اعضای خانواده به تحریک دیگری بپردازد. بهترین شکرد در این هنگام آن است که دیگران سکونت اختیار کنند تا آن فرد هم آرامش پیدا کند سپس در یک فرصت مناسب با هم به بحث و بررسی بپردازند. ۳- تخلیه یعنی اینکه به طور مستقیم جواب خشونت را ندهیم. تحقیقات جدید نشان می‌دهد که پرخاشگری حلاکی و حتی فیزیکی علاوه بر اینکه خشم را کاهش نمی‌دهد بلکه باعث افزایش آن نیز می‌شود. ۴- مدل پرخاشگری غیر پرخاشگرانه (قدم زدن و…) تحقیقات نشان داده که افرادی عادی که پرخاشگری خود بدون رفتار پرخاشگرانه بروز دادند بعد از این کار سطح کمتری از پرخاشگری را داشته‌اند ولی به طور کل این روش هم زیاد موثر نیست. ۵- تنبیه، درطول تاریخ یکی از وسایل اجتماعی برای کم کردن میزان خشونت تنیه بوده‌است کهتوسط آن جلوی تجاوز خشونت و دیگر رفتارهای پرخاشگرانه را می‌گرفتند ولی در حال حاضر علما معتقدند که تنبیه به طور موقت جلوی خشونت حاضر را می‌گیرد و برعکس در طولانی مدت به طور مستقیم باعث تقویت آن می‌شود درحال حاضر تنبیه بدنی از طرف سازمان بهداشت جهانی ممنوع شده‌است. ۶- صحبت کردن در مورد مشکل، بهترین روش برای کاهش پرخاشگری صحبت کردن در مورد آن است این تکنیک به طور عملی به دو صورت عملی است ولی اینکه در لحظه‌ای که پرخاشگری به حد اعلای خود می‌رسد یکی از طرفین سکوت اختیار کند و سعی کند قائله را ختم کند ولی بعد از اینکه طرفین آرام شدند و مدتی نیز گذشت با خونسردی مطالب را با یکدیگر در میان می‌گذارند و آن را حل و فصل می‌کنند.

درمان پرخاشگری:

برای درمان پرخاشگری گام اول شناخت و ریشه یابی علت یا علل پرخاشگری است با شناخت این عوامل می‌توان همکاری‌های لازم را برای کاستن از میزان و شدت پرخاشگری ارائه نمود مانند سرگرم نمودن فرد مهر و محبت و دلجویی آموزش تنهایی فکرکردن صبرو متانت نشان دادن در مواقع پرخاشگری تشویق جهت استحمام وروش گرفتن اجرای عدالت در منزل برآورده کردن نیازهای کودکان و نوجوانان مساعد ساختن جو آزادی‌های کنترل شده جلوگیری از توهین و ناسزا گفتن به آنها ویا مقابله به مثل نکردن با آنها جلوگیری از تهدید و ترساندن الگوهای خوب را به آنها نشان دادن رهنمودهایی در مورد سازش و جوشش با دیگران تشویق به بازیهای گروهی و رعایت بتراکت و قوانین در زندگی با دیگران عادت دادن به آنا به گذشت یاد دادن انتقاد صحیح به آنها جهت تخلیه و سبک شدن و آرامش یافتن و درپایان چنانچه رعایت عوامل فوق تأثیری نداشت می‌توان از عوامل دیگری مانند توبیخ اخطار تحکم علامت مقابله به مثل تنبیه و قهرو… استفاده نمود

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

اسکیزوفرنی:

گروهی از اختلالات که در آنها شخصیت به کلی در هم می­ریزد، واقعیت تحریف می­شود و شخص از داشتن کارکرد در زندگی روزمره درمی­ماند اسکیزوفرنی نام دارند. اسکیزوفرنی در همه­ی فرهنگها دیده می­شود حتی در فرهنگهایی که گرفتار استرس­ها و تنش­های تمدن صنعتی نشده­اند ، حداقل ۲۰۰ سال است گریبانگیر بشر شده است. این اختلال حدود ۱% جمعیت را گرفتار می­کند، میزان بروز آن در زن و مرد یکسان است و معمولاً در اواخر نوجوانی تا اوایل بزرگسالی آشکار می­شود (شروع آن در غالب موارد بین ۱۵ تا ۳۵ سالگی است.)

کسانی که برچسب اسکیزوفرنی به آنان داده می­شود معمولاً چند سال باید در بیمارستان بستری شوند؛ و در هر دوره زمانی نیمی از تختهای بیمارستانهای روانی را اشغال کرده­اند و بخش بزرگی از بیماران سرپایی هستند. بروز بیماری اسکیزوفرنی در مواردی به صورت تدریجی است به این ترتیب که شخص رفته رفته رفتارهای نامناسب و انزواگزینی بیشتر و بیشتری نشان می­دهد. در موارد دیگری آغاز بیماری ناگهانی و یکباره است و به صورت آشوب و آشفتگی هیجانی وگم گشتگی شدید آشکار می­شود؛ به عنوان عوامل آشکارساز این دوره­ی توفانی معمولاً شخص مدتی گرفتار استرس و تنش و انزواگزینی، و اشتغال فکر به خود و احساس ناامنی است.

مشخصات اسکیزوفرنی:

نشانه­های این بیماری صرفنظر از اینکه ناگهانی آشکار شود یا به تدریج، بسیار متعدد و گوناگون است. ویژگی­های اصلی اسکیزوفرنی را در دسته­های زیر می­توان خلاصه کرد ـ هر چند لزوماً در هر کسی که این اختلال برای او تشخیص داده می­شود همه­ی این علایم آشکار نمی­شود.

اختلال فکر و توجه: در اسکیزوفرنی، هم فرایند تفکر اختلال پیدا می­کند و هم محتوای فکر. نوشته­ی زیر به قلم بیمار اسکیزوفرنی نشان می­دهد درک تفکر اسکیزوفرنیایی تا چه اندازه دشوار است:

«اگر اشیاء یا چرخش کشاورزی یا سطوح در نگاه­ها بچرخد و از لحاظ زمانی با هر چیزی میزان شود؛ من به یک رشته مدارک قبلی اشاره می­کنم که در اظهار نظرهای پیشینم واقعیتهای وارسی شده­ای بودند و چیزی دیگر هم هست که مربوط می­شود به دخترم که قسمت پایین گوش راستش پهن است، و اسمش مری لر است. بخش عمده­ی انتزاع ناگفته و ناکرده مانده در این شربت ساخته شده از شیر و آنهای دیگر ناشی می­شود از اقتصاد، مشتقات، کمک هزینه، ورشکستگی، ابزارها، ساختمانها، اوراق بهادار، قرضه­های ملی، آت آشغالوقتی، هوا حرفه­ها، دولت در سطح اضمحلال و نیز فیوزها در دستگاه­های الکترونیکی که همه قبلاً حالتهایی بودند نه الزاماً مستند».

این کلمات و عبارات به طور مجزا معنا دارند اما در ارتباط با یکدیگر فاقد معنا هستند. کنار هم چیدن کلمات و عبارات نامربوط به هم و تداعی­های ویژه بین کلمات (که گاهی « آشفته گویی » یا « سالاد کلمات » نامیده می­شود) از مشخصات نوشته­ها و گفار افراد اسکیزوفرنیایی است؛ و بازتابی است از سست شدن یا واپاشی تداعی­ها در شخص: فکرهای شخص از موضوعی به موضوع دیگری می­پرد طوری که نامرتبط به نظر می­رسند. سیلان و جریان یافتن کلمات در آنان غالباً تحت تأثیر صدای کلمات است تا معنای آنها. پاسخهای بیمار در گفتگو با پزشک در متن زیر، گرایش به ساختن تداعی بر حسب آهنگ کلمات یا تداعی­های آوایی را نمایش می­دهد:

پزشک: چه داروهایی می­خوری؟ هنوز هالدول (نام داروی ضد روانپریشی) میخوری؟

فکر بیمار: Foul Wall (تکان سر به تأیید ـ بی جوابی (محتوای فکر، در پرسش­های دیگری آشکار شده).

پزشک: ویتامین چطور؟

Seven Sins (تکان سر به تأیید)

پزشک: خیال نمی­کنم همه­ی دواهایت را بخوری.

Pencil leads

به نظر می­رسد هسته­ی اصلی اختلال فکر در اسکیزوفرنی ناتوانی کلی از کنار گذاردن محرکهای نامربوط باشد. اکثر مردم عادی می­توانند توجه و دقت خود را به طور انتخابی بر چیزی متمرکز کنند؛ و از میان انبوه اطلاعات حسی که دریافت می­کنند محرکهایی را در ارتباط با تکلیف کنونی خود انتخاب کرده سایر محرکها را ندیده بگیرند. اما کسی که دچار اسکیزوفرنی است ظاهراً نمی­تواند محرکهای نامربوط را کنار بگذارد یا در میان دروندادها، داده­های مربوط را تشخیص دهد، چنانکه در نمونه­ی زیر از   گفته­های بیماری اسکیزوفرنیایی دیده می­شود.

نمی­توانم حواسم را روی چیزی متمرکز کنم. پراکندی توجه، آزارم می­دهد. درگیرِ گفتگوهای گوناگی هستم. گویی نوعی گیرنده هستم . صداها به من می­رسند اما احساس می­کنم مغزم نمی­تواند آنها را حل و فصل کند. برایم سخت است حواسم را روی یکی از صداها متمرکز کنم.

احساس ناتوانی در کنترل توجه و دقت و متمرکز ساختن افکار خویش، از اختلالهای اصلی تجربه اکسیزوفرنیایی است. این بیماران علاوه بر درگیر بودن با فرآیندهای فکری در هم ریخته، گرفتار اختلال محتوای فکر نیز هستند. غالب آنان نسبت به بیمار بودن خود بینش ندارند. در برابر این پرسش که چه مشکلی دارند یا به چه علت بستری شده­اند به نظر می­رسد درک و شناختی از وضع خود ندارند و کمتر متوجه می­شوند که رفتارشان غیرعادی است. این بیماران گرفتار هذیان هم هستند یعنی باورهایی که بیشتر مردم آنان را برداشت غلط از واقعیت به شمار می­آورند. رایج­ترین هذیانهای آنان، اعتقاد به تلاش نیروهای خارجی برای کنترل و اداره کردن افکار و اعمال آنهاست. از انواع هذیانهای نفوذ یکی هم اعتقاد به پخش و انتشار یافتن افکار شخص است طوری که برای دیگران قابل شنیدن می­نماید، تحمیل و القای افکار ناشناخته (که متعلق به خود شخص نیست) در ذهن او، یا احساسات یا اعمالی که نیروی خارجی بر شخص هموار می­کند.. اعتقاد به اینکه گروه­ها یا مردمان معینی شخص را تهدید می­کنند یا بر علیه او نقشه می­کشند (هذیانهای توطئه) نیز در این بیماری شایع است. در بعضی موارد نیز اعتقاد به نیرومندی و اهمیت خویش مطرح می­شود (هذیانهای عظمت).

اصطلاح پارانوییدی برای بیمارانی به کار می­رود که هذیان توطئه دارند. شخص ممکن است به دوستان و وابستگان خود به این معنا مشکوک باشد که می­خواهند او را مسموم کنند یا او را زیر نظر دارند. تعقیبش می­کنند یا پشت سرش حرف می­زنند. جنایتهای مشهور به فاقد انگیزه که طی آن، کسی به شخص دیگری حمله می­کند یا او را می­کشد و هیچ علت آشکاری در بین نیست گاهی توسط کسانی صورت گرفته که بعدها تشخیص اسکیزوفرنی پارانوییدی برای آنان مطرح شده .البته این قبیل رویدادها بسیار کمیاب و نادر است. غالب بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی خطری متوجه دیگران نمی­سازند، هر چند گم گشتگی و سرگشتگی موجب خطر آفرینی برای خود آنان است.

اختلال ادراک:

غالب کسانی که گرفتار دوره­های حاد اسکیزوفرنی هستند گزارش می­دهند که دنیا در نظرشان متفاوت می­نماید: (صداها بلندتر هستند و رنگها تندتر). ممکن است احساس کنند بدنشان همان بدن سابق نیست: (دستها بسیار بزرگتر یا بسیار کوچکتر، پاها بسیار دراز، جای چشم­ها در صورت تغییریافته). بعضی بیماران نمی­توانند خود را در آیینه تشخیص دهند، یا تصویر خود را در آیینه، به عنوان نسخه سوم می­بینند. مهمترین اختلال ادراک، توهم است یعنی داشتن تجربه­های حسی علیرغم فقدان تحریک خارجی یا تحریک کافی. توهم شنیداری (معمولاً صداهایی که به شخص می­گوید دست به چه کاری بزند یا کارهایش را چطور انجام دهد) رایج­ترین توهم شنیداری است. توهم دیداری (دیدن موجودات عجیب و غریب یا موجودات بهشتی) کمتر گزارش شده است. سایر توهمات حسی (بوی بد از بدن خود شخص، سم داشتن غذا، احساس فرو رفتن سوزن در بدن) کمتر شنیده می­شود.

توهم­ها غالباً ترسناک و حتی هول­آور هستند؛ مانند نمونه زیر:

در یک دوره زمانی همین که به همکارانم نگاه می­کردم صورتشان عوض می­شد: با دندانهای برآمده مثل نیش مار می­خواستند مرا بدرند. بیشتر وقتها از ترس پاره پاره شدن جرأت نمی­کردم به صورتشان نگاه کنم. این احوال یک لحظه مرا رها نمی­کرد. حتی وقتی تلاش می­کردم بخوابم هیولاها نمی­گذاشتند ـ بعضی وقتها در جستجوی آنها همه جای خانه را می­گشتم. در خواب و بیداری مرا تحلیل می­بردند. احساس می­کردم هیولاها مرا پاره پاره خواهند کرد.

ممکن است توهم بیمار مستقل از هذیان باشد و یا بخشی از باور هذیانی وی، بیماری که مرتباً می­شنود اورا تهدید به مرگ می­کنند و در عین حال آن صداها را بخشی از نقشه برای از بین بردن خودش ـ به خاطر نیروهایش ـ می­داند، نمونه­ای است از توهم همراه با هذیان.

با این همه، توهم­ها از یک جهت تفاوت زیادی با تجربه­های معمولی و عادی ندارند. رویاهای آدمی یادآور چند و چون توهم­های دیداری هستند. اما البته برای اغلب مردم رویاها فقط در هنگام خواب روی می­دهند. بنابراین ممکن است همان فرآیند پیام­های عصبی که رویا را در بیداری بازداری می­کند در بیماران اسکیزوفرنیایی از کار بیافتد و در نتیجه دچار توهم شوند.

توهم­های شنیداری ممکن است خاستگاهش در تفکر عادی و معمولی باشد. آدمی غالباً گفتگوی درونی دارد به این ترتیب که درباره­ی کارهایش به خودش یادآوری می­کند یا با شخص دیگری گفتگوی تصوری دارد؛ حتی گاهی به صدای بلند با خودش حرف می­زند. صداهایی که این بیماران     می­شنوند از قبیل شنیدن نامشان یا اینکه چه کاری باید انجام دهند، شباهت به گفتگوهای درونی دارد. نکته اینجاست که این بیماران توهم شنیداری را از درون خودشان نمی­دانند و باور ندارند بتوانند آنها را کنترل کنند. به این ترتیب نکته­ی اصلی در تجربه اسکیزوفرنیایی این است که شخص نمی­تواند بین امور درونی و بیرونی یا واقعی و تخیلی تمایز قائل شود.

اختلال در جلوه هیجانی: بیماران اسکیزوفرنیایی معمولاً نمی­توانند پاسخ­های هیجانی بهنجار یا مناسب از خود نشان دهند. در موقعیت­هایی که بایستی غم و اندوه یا شادمانی نشان دهند بی اعتنا و بی تفاوت می­مانند. مردی ممکن است خبر شود که دخترش گرفتار سرطان شده اما هیچ نوع پاسخ هیجانی از خود نشان ندهد. این کندی یا خموشی هیجانی ممکن است آشوب درونی او را پنهان کند اما به صورت طغیانهای خشم جلوه­گر شود.

گاهی در بیمار اسکیزوفرنیایی بعضی جلوه­های هیجانی دیده می­شود که تناسبی با فکرهایی که می­خواهد بیان کند یا با موقعیت موجود ندارد. بیمار ممکن است در حالی که از رویداد اندوهناکی سخن می­گوید لخبند بر لب داشته باشد. از آنجا که هیجانهای آدمی تحت تأثیر فرآیندهای شناختی هستند بنابراین چندان شگفت آور نیست که اندیشه­ها و ادراکات درهم ریخته، با تغییراتی در پاسخهای هیجانی متناسب همراه شود چنانکه در نمونه­ی زیر دیده می­شود:

در طول نیمی از صحبتم به طور همزمان به چیزهای بسیار زیادی فکر    می­کنم، وقتی به چیزی می­خندم که هیچ ربطی به موضوع صحبتم ندارد، مردم باید هم خیلی تعجب کنند چون موضوع این است که آنها نمی­دانند در درون من چه می­گذرد و در سرم چه غوغایی بپاست. می­بینید؟ ممکن است درباره موضوعی جدی حرف بزنم و همزمان با آن چیز مضحکی هم به ذهنم بیاید و مرا به خنده بیندازد. اگر می­توانستم هر زمان فقط روی یک موضوع تمرکز داشته باشم آنقدر هم احمق به نظر نمی­آمدم.

نشانه­های حرکتی و جدایی از واقعیت

بیماران اسکیزوفرنیایی غالباً کارهای حرکتی عجیب و غریب از خود نشان می­دهند. ممکن است شکلک درآورند. چهره­شان وضعت عجیبی پیدا کند یا با حرکات انگشتها و دست و بازو حالتهای بدنی معینی را تکرار کنند. بعضی از آنان بسیار برانگیخته و ناآرام می­شوند و نظیر وضعی که بیماران شیدایی پیدا می­کنند مرتباً این سو و آن سو می­روند. برخی نیز در نهایت کم تحرکی قرار می­گیرند و به کلی فاقد پاسخدهی و تحرک می­شوند و ساعتها در یک وضعیت بدنی غیرعادی بی حرکت می­مانند. ممکن است بیمار با پاهای باز و دستی که به سوی سقف دراز شده ساعتها مجسمه وار یا در بی تحرکی کاتاتونیایی باقی بماند. چنین آدمی که به کلی از واقعیت جدا مانده ممکن است در برابر افکار و تخیلات درونی خود واکنش نشان می­دهد.

کاهش توان کار و فعالیت: این بیماران علاوه بر نشانه­های یاد شده از انجام کارهای معمولی و عادی روزمره نیز باز می­مانند. اگر این اختلال در نوجوانی روی دهد، شخص توان کار و تلاش برای تحصیل را از دست     می­دهد. مهارتهای اجتماعی او و دوستانش کاهش می­یابد. بزرگسالان اسکیزوفرنیایی اغلب نمی­توانند شغلی پیدا کنند یا به شغلشان ادامه دهند. بهداشت و پاکیزگی شخصی در آنان از بین می­رود. از بودن با دیگران اجتناب می­کنند. نشانه­های بیماری اسکیزوفرنی متعدد و گوناگون است. کوشش برای به دست آوردن تصویری گویا از نشانه­های این بیماری با توجه به اینکه بعضی از آنها مستقیماً از بیماری ناشی می­شوند اما بعضی دیگر واکنش به زندگانی بیمارستانی یا واکنش به داروهای مصرفی هستند، پیچیده و دشوار است.

شناخت اسکیزوفرنی:

احتمال دارد این بیماری دارای خاستگاه­های زیستی نیرومندی باشد، با این حال استرس و تنش محیطی می­تواند مردمانی را که در برابر این بیماری آسیب پذیر هستند به سوی انواع شدید این اختلال یا دوره­های مکرر دچار آمدن به جنون سوق دهند.

دورنمای زیستی: بررسی­های خویشاوندی نشان داده که برای ابتلا به اسکیزوفرنی نوعی زمینه وراثتی دست اندکار است؛ به این معنا که در خویشاوندان بیماران اسکیزوفرنیایی احتمال ایجاد این بیماری بیشتر است تا در خویشاوندان کسانی که سابقه­ای از این بیماری ندارند. توجه کنید که احتمال ابتلا همزاد دیگر هر دو قلوی یک تخمکی که یکی دچار این بیماری شده سه برابر احتمال مشابه برای دوقلوهای عادی و ۴۶ برابر همین احتمال برای کسی است که خویشاوند اسکیزوفرنیایی ندارد. با این حال و علیرغم برخورداری از ژنهای یکسان، کمتر از نیمی از همزادان دوقلوهای یک تخمکی که یکی گرفتار اسکیزوفرنی شده به این بیماری دچار می­شود. این واقعیت خود به سهم و نقش متغیرهای غیر وراثتی اشاره دارد.

رابطه­ی وراثتی و اسکیزوفرنی، خطر ایجاد اسکیزوفرنی در طول زندگی تا حدود زیادی تابعی از میزان ارتباط وراثتی شخص با بیمار اسکیزوفرنیایی است، نه میزان اشتراک محیطی آنها. ارتباط وراثتی کسی که پدر و مادرش هر دو اسکیزوفرنی هستند به صورت درصد نمی­تواند بیان شود، بلکه در این مورد رگرسیون « ارزش وراثتی » شخص به والدین ۱۰۰% است  نظیر دوقلوی یک تخمکی.

آن دسته از بی­نظمی­های وراثتی که زمینه­ی ابتلا را به اسکیزوفرنی فراهم می­آورند چگونه بر مغز تأثیر می­گذارند؟ بررسی­های جاری بر دو زمینه تحقیقی تمرکز یافته است؛ ساختار مغز و بیوشیمی مغز، در مغز بیماران اسکیزوفرنیایی دو دسته نارسایی ساختاری، شناسایی شده یکی اینکه قشر مخ در بخش جلوی پیشانی بعضی اسکیزوفرنها (نسبت به مردنا فاقد این بیماری) کوچکتر است و فعالیت کمتری می­کند. بخش جلوی پیشانی قشر مغز بزرگترین منطقه­ی مغز آدمی و شامل تقریباً ۳۰% از کل قشر مغز است و با همه­ی دیگر مناطق قشر مغز و همچنین دستگاه کناری (که در هیجان و شناخت دست دارد) و گروه­های پایه­یی (درگیر در حرکات بدنی) پیوندهایی دارد. این بخش از پیشانی قشر مغز نقش پراهمیتی در زبان، جلوه هیجانی، طراحی و آفرینش فکرهای تازه و تدارک تعاملهای اجتماعی بازی می­کند. به این ترتیب منطقی می­نماید که مردمانی که بخش جلوی پیشانی قشر مغز آنان به صورت بارزی کوچک یا نافعال باشد، نارسایی­های گوناگونی در شناخت، هیجان و تعامل اجتماعی خود نشان دهند؛ چنانکه در اسکیزوفرن­ها دیده     می­شود.

دوم اینکه در اسکیزوفرنها بطن­های مغز (فضاهای مملو از مایع) بزرگ هستند. وجود بطن­های بزرگ حاکی از پلاسیدگی یا تباهی در سایر نسوج مغز است. تباهی مناطق معینی از مغز که منجر به بزرگ شدن بطن­ها     می­شود می­تواند نمودهای گوناگون رفتار اسکیزوفرنها را نتیجه بدهد.

هر چند نظریه­های شیمی مغز در باب اختلالهای خلق و هیجان بر دو پیام عصبی نوراپی نفرین و سروتئین تمرکز یافته، برخی محققان معتقدند دوپامین عامل اصلی این اختلال­هاست. نظریه­های دوپامینی اولیه درباره اسکیزوفرنی تراکم زیاده­ی دوپامین در مناطق حساس مغز را عامل این اختلال ها به شمار می­آورد. امروزه این نظریه­ها بسیار ساده به شمار می­آیند. نظریه­های روز در این باره می­گویند عدم توازن پیچیده­ای در میزان دوپامین مناطق گوناگون مغز در کار است. نخست اینکه بیش فعالی دوپامینی در دستگاه مزولیمبیک (بخشی در زیر قشر مغز، فعال در شناخت و هیجان) می­تواند منجر به نشانه­های « ایجادی » اسکیزوفرنی از قبیل توهم، هذیان و اختلال فکر شود. از سوی دیگر کم کاری دوپامینی در ناحیه جلوی پیشانی مغز (فعال در توجه و دقت، انگیزش و سازماندهی رفتار) نیز مطرح است که می­تواند به نشانه­های « سلبی » اسکیزوفرنی از قبیل فقدان انگیزه، ناتوانی از مراقبت از خویش و جلوه­های هیجانی نامتناسب بیانجامد.

دورنمای روانی و اجتماعی:

هر چند رویدادهای تنش زا نمی­تواند منجر به ایجاد نشانگان کامل اسکیزوفرنی شود با این حال در مردمانی که آمادگی زیستی برای ابتلا به این بیماری را دارند عوامل روانی ـ اجتماعی نقش پراهمیتی در وخامت و شدت و نیز راه اندازی دوره­های این روانپریشی بر عهده دارد. عمده­ترین      تنش­زاهایی که اخیراً درباره آنها بررسی صورت می­گیرد تنش­زاهای برخاسته از خانواده است. خانواده­هایی که اعضای آن هیجانات خود را به وفور آشکار می­کنند، بیش از اندازه در زندگی یکدیگر مداخله می­کنند و از عضو دچار اختلال حمایت به عمل می­آورند و در عین حال او را به باد انتقاد می­گیرند و خشم و خصومت خود را متوجه او می­سازند، آسیبی ترین تنش­ها را فراهم می­آورند. اسکیزوفرنهای خانواده­هایی که به وفور هیجانات خود را آشکار می­سازند ممکن است نسبت به اسکیزوفرنهای خانواده­هایی که کمتر هیجاناتشان را ابراز می­کنند سه تا چهار برابر بیشتر گرفتار یک دوره دیگر بیماری ]عود[ شوند. به این ترتیب زندگی در خانواده­ای که به وفور هیجاناتش را ابراز می­کند، شخص را با تنش­هایی فراتر از توان بیماران اسکیزوفرنیایی برای حل و فصل آنها مواجه ساخته و در نتیجه دوره دیگری از روانپریشی تدارک می­شود.

منتقدان این دسته از پژوهشها می­گویند خشم و مزاحمتی که در بعضی خانواده­های بیماران اسکیزوفرنیایی دیده می­شود می­تواند بیشتر به سبب نشانه­های بیمارگونی باشد که عضو گرفتار اختلال نشان می­دهد نه اینکه خود، عاملی باشد برای تشدید بیماری. به این معنا که اگرچه خانواده­ها در برابر نشانه­های ایجابی (از قبیل توهم) متحمل وبردبار هستند ـ زیرا آنها را کنترل ناشدنی می­دانند، لیکن در مورد نشانه­های سلبی (از قبیل فقدان انگیزه در بیمار) تحمل و بردباری ندارند. این گونه نشانه­های سلبی موجب تشدید رفتارهای نامساعد اطرافیان شده و بیمار را بیشتر در معرض عود و بازگشت بیماری قرار می­دهد.

تبیین دیگری برای رابطه­ی بین شدت ابراز هیجانها با عود و بازگشت بیماری را در این واقعیت می­توان مشاهده نمود که آن دسته از اعضاء خانواده که ابراز هیجانها در آنان شدت دارد، خود شواهدی از اختلال روانشناختی دارند. به این ترتیب می­توان گفت اگر اسکیزوفرنها در چنین خانواده­هایی بیشتر در معرض عود و بازگشت بیماری قرار دارند بیشتر به این علت است که گرفتار زمینه ارثی شدیدتری هستند ـ نه اینکه چون ابراز هیجان در خانواده شدیدتر است. در هر حال درمانهایی که موجب کاهش ابراز هیجان اعضای خانواده اسکیزوفرنها شده میزان عود و بازگشت را در این قبیل خانواده­ها کمتر کرده است.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

تحلیل روانشناختی نقاشی کودکان

 

امروزه روانشناسان تجربی معتقدند که رفتارهای گوناگون کودک در دوره­های مختلف رشد بستگی کاملی به تحولات ارثی در رشد نظامهای مغزی وی دارد. پزوهش­های پیاژه نشان می­دهد که فرآیند منطق و ادراک کودک به طور دقیق ناشی از تحرکاتی است که در اطراف کودک وجود دارد و با تغییر آن تحرکات می­تواند این فرآیند را کند و یا تندتر نمود. دنیای کودکان و گرایش کودک به دویدن، بازی کردن، خط خطی کشیدن و نقاشی کردن امری غریزی و یا وابسته به دنیای مخصوص رویارویی کودکان است. در حقیقت اجتماعی کردن رفتار کودک به امکان ارتباط او به وسیله خطوط و علائم بستگی دارد. رسم و خط خطی کردن و اصولاً هر نوع فعالیت بدوی هنری می­تواند معرف یکی از اشکال و یکی از مراحل بازی به صورت تکامل یافته­تر و خلاق­تر آن باشد که امکان بیان ادراک انتزاعی وحالات پیچیده روحی را فراهم می­سازد. در این مرحله، کودک به طور ناخودآگاه مسائل و مشکلاتی را که در ارتباط با بزرگسالان برایش به وجود می­آید مطرح می­کند و درست با این مفهوم است که بازی و مخصوصاً نقاشی برای او به صورت یک فعالیت اجتماعی درمی­آید.

به همین دلائل است که بازی نمایشی و نقاشی به عنوان یک علامت بیانگر تحول کودک و سبب و وسیله تکامل اوست: ادراک، حافظه، تخیلات، خلاقت و نیز نیروی تحت تأثیر این فعالیتهای نمایشی قرار می­گیرد و برای کودک شناسایی امکانات کنترل اعمال او را فراهم می­سازد.

نقاشی در تشکیل شخصیت و روان کودک اهمیت بسزایی دارد و نه تنها به او امکان شناسایی محیط و شرکت خود در آن را فراهم می­سازد و یا سئوالاتی برایش مطرح می­سازد بلکه به او امکان می­دهد تا مسائلی را که به صورت نامنظم از همه طرف برایش مطرح می­شود، به شکل صورت بندی شده منظم کند. نقاشی کودک را در مراحی که حوادث اطراف را دسته بندی و عرضه می­کند و روند تجدیدی و تکامل یافته­ای را از زمان خط خطی کردن ساده تا زمانی که خطوط معنی دار و بالاخره مبتنی بر قوانین پرسپکتیو و شالوده منطقی رسم می­کند، می­توان چیزی شبیه خواب و رؤیا معنی کرد.

نقاشی نیز مثل خواب و رؤیا به کودک امکان می­دهد تا اطلاعات و اعمالی را که از دنیای بیرون کسب می­کند از هم جدا سازد و سپس آنها را دوباره تنظیم کند. در نقاشی همانند خواب و رؤیا، کودک خود را از ممنوعیت رها می­سازد و با ما در حالتی ناخودآگاهانه درباره مسائل کشفیات و دلهره­هایش صحبت می­کند. به همین دلیل اگر آموزش نقاشی را بر پایه تصحیح نقاشی قرار دهیم و در آن به کودکان از سنین پایین تمرین کپی و تقلید کردن را بیاموزیم اشتباه بزرگی مرتکب شده­ایم.

مدرسه نیز در این راستا کاری جز تطابق کودک با نمونه­های بی­معنی انجام نمی­دهد. زیرا امکان تکامل و دریافت آگاهی از دنیای خارج را از ورای نمایش نقاشی­های کودک از او سلب می­کند. به این ترتیب یعنی با مجبور کردن کودک به تقلید و کپی کردن، مربی و والدین امکان برقراری هر نوع گفتگو را با او از بین می­برند. زیرا او را مجبور به عملی کرده­اند که او هیچ نیازی در آن نمی­بیند و احتمالاً آن را نیز کاملاً بیهوده حس می­کند.

در عوض اگر قوه ابتکار کودکان را با مشارکت و کار گروهی و بیان موضوعات عمومی و در اختیار قرار دادن وسایل و لوازم کامل جهت مطلبی که او می­خواهد عرض کند، تقویت کنیم باعث آن می­شویم که شخصیت کودک ساخته شود و او به پختگی فکر برسد. بنابراین باید متذکر شد که نقاشی کودکان فقط یک وسیله پرورش خلاقیت و پختگی کودک و یا شاخص تکامل نیست و ان را باید به عنوان یک وسیله تحقیق و مبادله با محیط اجتماعی با دنیای بزرگسالان که در اطراف کودک هستند و نشانه حالات عاطفی کودک در نظر گرفت. هنگامی که کودک با آزادی و به دلخواه خود نقاشی می­کند، در واقع حالت روحی و احساسات زمان حاضر و نیز احساسات و تحریکات ریشه دار و ژرف­تر خود را بیان    می­کند. نقاشی نسبت به دیگر وسایل بیانی دارای دو امتیاز روش شناسی است که یکی عبارت است از امکان نظارت از فاصله دور و بدین ترتیب پرهیز از دخالت غیرمستقیم بزرگسالان در نقاشی کودکان دیگری عبارت است از امکان مقایسه نقاشی­های مختلف که در زمانهای مختلف کشیده شده­اند.

نقاشی و زندگی عاطفی کودک:

کودک به کمک نقاشی، کشمکش­ها و دلهره­های درونی­اش را آشکار می­کند و بدین طریق اثر آنها را کاهش در حقیقت وقتی مسائل و مشکلات عاطفی بر روی کاغذ منتقل می­شوند به صورت تازه و جداگانه­ای که کمتر سنگین و دلهره آور است درمی­آیند. به همین دلیل است که کودکان به هنگام نقاشی کردن  از نمادها استفاده می­کنند و ناخودآگاه مرتکب چنان اشتباهاتی می­شوند که چون جنبه همگانی دارد تعبیر آنها ساده است. ولی درست بدین دلیل کودک از این اشتباهاً آگاه نیست آزادانه آنها را به کار می­برد.

خط:

خط می­تواند به اشکال مختلف ترسیم شود: ضخیم، نازک، خط نقطه، خط مداوم، عمودی، افقی، زاویه دار، مارپیچ و غیره. ممکن است براق یا مات و یا شفاف باشد. بنابراین خط به تنهایی توانایی آن را دارد که حالتهای روانی مختلف مانند غم، شادی، بوالهوسی، عصبانیت، اعتقاد به خود و یا نمادهای مختلف را نشان دهد.

برای تحلیل و تعبیر خطوط و یا خط نوشتاری قواعد ساده و معتبری وجود دارد: وقتی راحتی و خوشحالی باشد حرکات را وسیع و پردامنه می­کند، نتیجه­اش خطوطی بازتر و بلندتر است. نیروی زندگی با علائم و خطوط بلند که به طرف بالا می­روند بیان می­شود.

ضعیف عصبی با فشردگی و کوتاهی خطوط. پرخاشگری با قطعه قطعه کردن و متغیر نمودن و بهم پیچیدن خطوط، احساسات با خطوط نازک و حرکات ملایم در آنها نشان داده می­شود. کودکان پیشرفته­تر، خطوطی به اشکال مختلف و با حفظ تعادل میان قسمتهای مختلف و کودکان خجالتی، خطوط کوتاه مثل چیزی که منع شده باشد ترسیم می­کنند. به طور کلی قدرت و شدت خط نشانگر نیروهای عاطفی در حین انجام کار موجود است: خطوطی که با نیروی زیاد و پر رنگ شروع می­شوند و به صورت کاملاً بی رنگ به پایان        می­رسند، نشانگر کمبود جوش و خروش و عدم قابلیت خالق آن برای به پایان رساندن فعالیت در دست انجام و به طور کلی نشانگر آن نیروی درونی است که نتوانسته است محل مناسبی برای اظهار وجود پیدا کند. کودکانی که غالباً مستند الرأی و همیشه می­خواهند اظهار وجود کنند و در عین حال اغلب بیش از دیگران زیر فشار قرار دارند، اشکالی با خطوط پراکنده ترسیم می­کنند.

- بنابراین تحقیق و هنر خطوطی که دور چیزی کشیده می­شود اگر خیلی صاف باشند بیانگر دشمنی، فشار و اغلب حتی بیماری عصبی و یا دلواپسی و برعکس اگر آن خطوط آرام، مطمئن، روان و دارای ارزش زیبا شناسی باشد نشانگر شخصیت پخته و آب دیده خالق آن است.

- اگر قسمتهایی از ترکیب نقاشی بر اثر چندین بار خط خوردن مخفی مانده باشد، بیانگر مشکلات عاطفی و دلهره، ترس خالق آن از شیء یا شخصی است که با خط خطی مخفی شده است.

- اگر قسمتی از نقاشی با خطوط بی رنگ و سحطی مخفی شده باشد نشان دهنده امنیت و سازگاری کودک است.

- خط پر رنگ و ضخیم مبین شهوت گرایی و تمایل به لذات جسمانی است. خط برانگیخته و خشنی که تا حد پاره کردن کاغذ پیش می­رود نارضایتی و پرخاشگری را نشان می­دهد.

- خط کمرنگ نشان دهنده حساسیت، ملایمت و ظرافت است و گاهی نیز کمرویی، فقدان اعتماد به نفس و تردید آزمودنی را برجسته می­سازد.

- خطوط استوار و مستقیم حاکی از اعتماد به نفس، مصمم بودن و در عین حال تأثیر ناپذیری آزمودنی هستند، بالعکس خطوط منقطع در افراد تأثیرپذیر، مردد و کمال جو دیده می­شود.

- نقطه گذاری نشان دهنده وجود مادری عصبی و بهانه جوست و از دیدگاه پاره­ای دیگر از روانشناسان مبین مقابله با احساس گنهکاری ناشی از استمناء و یا ادرار بی اختیاری است.

- خطوط موازی، سایه­ها و چهار خانه­ها در افراد مضطرب دیده می­شوند. سایه­ها و رنگهای خاکستری نشانه افسردگی هستند. اما ابعاد سایه­ها، مدت زمانی که کودک به سایه زدن اختصاص
می­دهد و از سرگیری آنها بیش از سایه­ها به خودی خود اهمیت دارند.

- خطوط شکسته و زاویه دار مشخص کننده چابکی، خشم، ناآرامی، مردانگی و نیرو هستند. در حالی که خطوط انحنادار ابتدایی ترند و ملایمت، مسالمت، تبعیت جویی، زنانگی، خود دوستداری و نرمش را برجسته می­سازند.

- حلقه­هایی که به دور یک محور چرخیده­اند و از شکل­های زاویه دار هندسی ابتدایی ترند. چنین خطوطی که تا سن چهار سالگی بهنجارند، در صورتی که تداوم یابند می­توانند ترجمان روان گسیختگی باشند و پاره­ای از مؤلفان بر این باورند که ترسیم حلقه­ها یکی از نشانه­های متمایز کننده روان گسیختگی می­باشد.

- خطوط راست، آرامش، وقار و بی انعطافی را نشان می­دهند.

- خطوط سرازیر نشان دهنده بدبینی، افسردگی، خستگی و مرگ هستند.

- خطوط سر بالا، شادی، زندگی و انفجار احساسات حاد را مشخص می­کنند. گرچه کودک بر جهت عمودی قبل از جهت افقی تسلط می­یابد اما تأکید بر خط عمودی مرکز مبین کوشش آزمودنی به منظور حفظ یک تعادل عاطفی ناپایدار است. در حالی که تأکید بر خط افقی، شدت نیازهای ارتباطی را نشان می­دهد.

- خط خطی کردن و پاک کردن­های مکرر آشکار کننده نامصمم بودن، نارضایتی از خود، احساس کهتری هستند و لکه­ها و سیاه کردنها، احساس گنهکاری را نشان می­دهند.

- اگر نقاشی حالتی کثیف و درهم ریخته داشته باشد معمولاً با کودکی سر و کار داریم که در مرحله مقعدی Anal تثبیت شده است. اما چنین تثبیتی در کودکانی که نقاشی آنها واجد وضوح، نظم و دقت مفرط در جزئیات است (گرایش­های وسواسی) نیز دیده می­شود. گرچه درجه تکامل نقاشی می­تواند ناشی از حس نیت کودک و تمایل کنونی و گاهی موقت وی به جلب رضایت آزمایشگر باشد.

- بخش­هایی که سفید گذاشته می­شوند نشان دهنده ممنوعیت­ها و فاصله گیری­ها هستند و با توجه به عدم معنای فضایی صفحه باید تفسیر گردند.

فضا:

به طور کلی کودکانی که رسم و نقاشی آنها با تناسب بر روی کاغذ رسم شده، کودکانی آرام هستند. به نظر یوشیم Youchim کودکانی که فضا را بهتر از دیگران حس می­کنند دارای قابلیت درک بهتری هستند. بکارگیری فضا نشان دهنده ارتباط و طریقه واکنش کودک و محیط اطراف اوست.glitters of school- angry teacher

خارج شدن از کادر نشان دهنده عقب ماندگی ذهنی، کمبود محبت، کمبود اعتماد به نفس، جلب توجه اطرافیان است. کودکان خجالتی و کمرو نیز در گوشه کاغذ و یا در قسمت محدودی از فضای کاغذ و یا بر روی کاغذ کوچکی نقاشی می­کنند، زیرا در مقابل سطح کاغذهای بزرگ خود را گم می­کنند و این نیز نشانگر عدم اعتماد و اطمینان به خود است.

بعضی از پژوهشگران متوجه شده­اند که کودکان کوچک از بالای کاغذ شروع به نقاشی می­کنند. علت این امر مربوط به شکل بدن آدمک و حرکات دست و نیز اینکه قسمت بالا نشان دهنده سر و آسمان و نمادی از ارزشهای والاست، می­باشد. ناحیه بالا ناحیه گسترش تخیلات و ناحیه افراد آرمان نگر و رؤیا پرداز است. از نظر کاندینکسی، بالا مبین تصورات آرامش دهنده و احساسات آرامش و آزادی و پایین نشان دهنده فشار و سنگینی است.

پایین صفحه نشان دهنده جهان تاریک کشاننده­های ناهشیار، قلمرو زمینی و عینی است و با زندگی روزمره مرتبط است و از آنجا که این قسمت از صفحه معرف زمین است عنصر ایستا و حیات بخش را تشکیل می­دهد. تأکید بر خط زمین در نقاشی گاهی نشان دهنده نیاز حسی به تغذیه و ایمنی جسمانی است. ناحیه پایین صفحه ناحیه غرایز بنیادی صیانت ذات و ناحیه منتخب خسته­ها، روان آزردگان توان زدوده و افسرده است. در واقع کودکانی که تمایل به کشیدن نقاشی در پایین صفحه دارند به طور کلی دارای خصائلی پابرجا هستند و کمتر شیفته چیزی می­شوند. کودکی که زیاد به طرف چپ کاغذ متمایل می­شود (البته اگر کودک چپ دست نباشد) نشانگر دلبستگی به مادر، غم و اندوه و گوشه گیر بودن و بی اعتمادی نسبت به خود است. و بالاخره کودکانی که نقاشی­هایشان کاملاً در مرکز کاغذ قرار می­گیرند به طور کلی زیاد بر خود و احساساتشان توجه و تمرکز فکری دارند.animations of school - girl writing

ناحیه چپ، ناحیه گذشته است و ناحیه آزمودنی­هایی است که به سوی کودکی خویشتن بازگشته­اند. آنهایی که نقاشی خود را به نیمه چپ کاغذ محدود می­کنند نه تنها دچار واپس روی هستند بلکه راه آینده را (که به وسیله ناحیه راست مجسم می­شود) در برابر خود مسدود می­بینند و به همین دلیل است که اجباراً به گذشته باز گشته­اند.

ناحیه راست، ناحیه آینده است و نشان دهنده دلبستگی به پدر
می­باشد. معهذا باید در تفسیر سمبولیسم فضایی محتاط بود چه فقط زمانی می­تواند واجد معنا باشد که بر اساس نتایج دیگر مورد تأیید قرار گیرد.

نواحی سفید یعنی بخشهایی که در آنها نقاشی کشیده نشده است فقط نواحی سفیدی نیستند که چیزی در مورد آنها نتوان گفت. بلکه نواحی ممنوعه­ای هستند که باید به تفسیر آنها همت گماشت. به عنوان مثال آزمودنی­های افسرده و توان زدوده­ای که فقط در پایین صفحه نقاشی می­کنند، کودکانی هستند که هر نوع جهش به سوی بالا و هر نوع تخیل برای آنها به علت سانسور بیرونی یا درونی ممنوع است.

جهت نقاشی:

بر اساس مشاهده کودک در خلال ترسیم باید به مشخص کردن جهت ترسیم وی مبادرت گردد. ترسیم از چپ به راست نشان دهنده یک حرکت طبیعی پیش رونده است در حالی که ترسیم از راست به چپ به منزله یک حرکت واپس رونده تلقی می­شود. در صورت اخیر باید نخست اطمینان حاصل کرد که کودک چپ برتر نیست. ار آزمودنی راست برتر باشد، حرکت از راست به چپ نشان دهنده تمایل شخصیت به واپس روی شدید است که می­تواند نتایج مرضی داشته باشد. وقتی یک راست برتر به ترسیم اشخاص از نیمرخ می­پردازد و معمولاً اشخاص نقاشی وی به طرف چپ نگاه می­کنند در حالی که اگر نقاشی با دست چپ کشیده شود جهت نگاه نیمرخها به سوی راست است. اما همواره چجنین نیست و موارد استثنایی فراوان­تر از آنند که بتوان این امر را به منزله یک قاعده تلقی کرد.

رنگ:

در دوران کودکی در فاصله سنین ۳ تا ۶ سالگی کودک بیشتر تحت تأثیر فشارهای درونی است. علاقه وافری به رنگ دارد و آن را مقدم بر شکل ظاهری می­داند. ولی به تدریج هر قدر که از وابستگی او به رنگ کم می­شود و علاقه او به تقدم شکل بر رنگ افزودنی      می­یابد. همچنین هر قدر کودک کوچکتر باشد، رنگهایی که به کار می­گیرد زنده­تر و با فزونی سن و سال، آموزش مدرسه و تکامل او در راه شناخت منطقی، رنگهایی را که به کار می­برد سرد می­کند و رنگهایی را که کمتر خشن هستند بکار می­برد. در کودکستان بیشتر کودکان ترجیح می­دهند از رنگهای گرم و تند استفاده کنند و فقط کودکانی که در خانه تحت نظارت شدید قرار دارند، رنگهای سرد را انتخاب می­کنند که در این موارد علت اصلی به مشکلات عاطفی و روانی کودک مربوط می­شود. بنا به نظر واهنر Waehner فقدان رنگ در تمام یا قسمتی از موصضوع نقاشی نشانگر خلاء عاطفی و یا گاهی دلیل بر گرایشهای ضد اجتماعی است. تجربیات نشان داده است که کودکان سازگار در نقاشی­هایشان به طور متوسط از پنج رنگ مختلف استفاده
می­کنند. در حالی که کودکان گوشه گیر و یا آنها که ارتباط با دنیای خارج را دوست ندارند از یک یا دو رنگ بیشتر استفاده نمی­کنند.

در سنین ۱۱ تا ۱۲ سالگی است که نوجوانان متوجه می­شوند که رنگهای اشیاء قابل تغییرند و بنابراین بهتر است که آن ها را زودتر از موقع مجبور به درک این بینش نکنیم زیرا بکارگیری رنگ فقط یکی از عوامل تکاملی و پیشرفت فکری کودک نیست بلکه به عوامل ژرف عاطفی نیز مربوط است.

قرمز: به معنای قدرت، عمل و مردانگی است و به منزله رنگی تنودی و پویشی محسوب می­شود که از یکسو مبین نیرومندی امیال و کشاننده­هاست و از سوی دیگر، خشم و گاهی پرخاشگری را نشان می­دهد. قبل از ۶ سالگی یعنی هنگامی که کودک
کشاننده­های خود را به خوبی مهار نمی­کند، از این رنگ بیشتر استفاده می­شود. افراط در بکار بستن رنگ قرمز به معنای نیاز به حرکت و وجود یک زمینه تحرک پذیر است.

آبی: معرف حساسیت، دریافت پذیری، هیجان خواهی و درونی سازی است و رنگی است که زنانه که صلح، آرامش سکون و در حد افراطی فعل پذیری و تسلیم را نشان می­دهد.

بنفش: ترکیبی از آبی و قرمز یعنی رنگهایی است که دارای رمزگرایی متضاد هستند. چه رنگ آبی گرایش به درونگری و فعل پذیری و رنگ قرمز تمایل به برونگری و عمل را نشان می­دهد. بدین ترتیب رنگ بنفش معرف جمع اضداد و تمایل به چیز دیگر است. از زاویه­ای متفاوت، این رنگ دارای معنای عرفانی نیز هست. اما استفاده افراطی از آن را می­توان نشان اضطراب و وجود تنشهای متناقض دانست.

زرد: معادل نور، شادی و خوشبینی است و به منزله رمز درخشش و گشایش محسوب می­شود و میل به مشارکت یا گرایش عمیق به پیشرفت را متجلی می­سازد. معمولاً کودکان ۹-۸ ساله از این رنگ بیشتر استفاده می­کنند. به کار بستن افراطی رنگ زرد می­تواند به معنای نیاز به آزاد سازی تنش­های درونی باشد.

سبز: آرامی بخش­ترین رنگها، آرام، ساکن، راضی از خود است. جنبه­های مختلف شخصیت به خصوص با حفظ حرکت خود، نیاز به جلب توجه و میل به محبوبیت مرتبط است و از یک سو گرایش به مبادله و ارتباط را نشان می­دهد و از سوی دیگر معرف اراده در سطح عمل، پایداری و سرسختی و گاهی نیز بازخوردهای مقاومت و تضاد ورزی است. هنگامی که رنگ سبز بیشتر متمایل به زرد است، درونگری آزمودنی و زمانی که متمایل به آبی و قهوه­ای است برونگردی او را برجسته می­سازد. همچنین رنگ سبز مبین نیازهای حسی و لذت جویی مادی محسوب می­شود.

پرتقالی: ترکیبی از قرمز و زرد است، نیروهای حیاتی، برونگری، میل به موفقیت، شادی، نشاط و پویایی است و مانند رنگ قرمز استفاده مفرط از آن تحریک پذیری و آرامی فرد را نشان می­دهد اما جنبه پرخاشگری آن کمتر است.

بلوطی: حاوی قرمز است اما قرمز تیره و کدری که حرکت خلاق، نیروهای حیاتی و فعال خود را از دست داده و حسی نگری، غلبه نیازهای ابتدایی و تجسس ایمنی جسمانی را برجسته می­سازد.

قهوه­ای تیره و کدر: با رمزگرایی مقعدی مرتبط است و معمولاً به هنگام یادگیری نظافت توسط کودک مورد استفاده قرار می­گیرد. در این مرحله که کودک از بازی کردن با مدفوع خود منع
می­شود، با مالیدن رنگهای تیره و کدر روی صفحه کاغذ به نوعی لذت جبرانی دست می­یابد و تا قبل از ۶ سالگی کم و بیش به صورت وسیعی از طیف رنگ قهوه­ای سود می­جوید. غلبه این رنگ در سنین بالاتر نشان دهنده نوعی واپس روی، امتناع از دادن و نگهداری رمز محسوب می­شود و گاهی با بازخورهای نامنعطف در سطح رفتاری یا فکری توأم است.

صورتی: مبین صلح، تعادل و توازن است. این رنگ به منزله قرمز ملایم معرف عاطفه­ای است که هوای نفس و پرخاشگری است و ملایمت و عطوفت را نشان می­دهد.

سیاه: به منزله نفی رنگ محسوب می­شود و استفاده مفرط از آن مبین غمگینی و ناامیدی است. بکار بستن محدود آن و کشیدن
لکه­های سیاه نشان دهنده اضطراب است. به طور کلی رنگ سیاه در برگیرنده مفاهیم نفی، اضطراب، مرگ و ناامیدی است.

خاکستری یا دودی: یک رنگ خنثی است و چیزی را در سطح عمل یا احساس بیان     نمی­کند. اگر کودک از رنگ آمیزی خاکستری به صورت گسترده استفاده کند می­توان فرض کرد که وی در بیان احساسات یا در گذار به عمل با مشکلاتی مواجه است. بر اساس بررسی چندین نقاشی متوالی امکان تعیین دقیق­تر وضعیت کودک وجود خواهد داشت.

معنای رمزی رنگها توسط بسیاری از مؤلفان مورد بررسی قرار گرفته است و در حد خطوط کلی می­توان گفت که غلبه رنگهای گرم (قرمز، پرتقالی، زرد، صورتی) منعکس کننده گرایش به برونگری، جستجو تماس و مبادله است در حالی که بکار بستن رنگهای سرد (آبی، سبز، خاکستری، سیاه) گرایش به درونگردی، فاصله جویی یا کمرویی را نشان می­دهد.

فقدان رنگ در نقاشی مبین خلاء عاطفی با ناتوانی در برونریزی عاطفی است. فضای سفید نقاشی مبین نگفتنی­ها، سکوت و رؤیا پردازی است. بنابراین گسردگی نواحی سفید نشان دهنده اهمیت زندگی درونی، گرایش به خیالپردازی و یا مشکلات فرد در تسلط بر واقعیت هستند اما باید سن آزمودنی در نظر گرفته شده و تفسیر با احتیاط توأم گردد.

سفید بودن بخش عمده­ای از نقاشی به معنای رمزی ممنوعات و قلمرو سکوت گذاشته شده است. یک بخش سفید گسترده بین دو نفر فاصله رمزی بین آن دو را نشان می­دهد.

بالعکس هنگامی که تمامی نقاشی از رنگ پوشیده شده است و هیچ ناحیه سفیدی دیده     نمی­شود می­توان فرض کرد که آزمودنی به صورت تام و تمام تابع عوامل محیط و دارای واکنشهای بلافاصله و لحظه­ای است. شدت و گستره پر کردن صفحه با دوره­های تحول نیز مرتبط است. پر کردن نظامدار صفحه کاغذ بر اساس ترسیم عناصری مانند باران، برف، لکه­های مختلف می­تواند دارای اثری اطمینان بخش باشد. بدین معنا که فرد می­کوشد تا مجموعه فضا را با از بین بردن خلاء که شامل فقدان، نیستی یا لایتناهی است در اختیار گیرد و احساس مهار کردن جهان را به دست آورد. افراط در بکار بستن این شیوه مبین تنش یا اضطرابی است که باید بر اساس بررسی­های گسترده­تر به علت آن پی برده شود.

همخوانی پاره­ای از رنگها با یکدیگر نیز واحد معانی مشخصی است:

قرمز و سیاه: خشونت و اضطراب

زرد و قرمز (یا نارنجی): اجتماعی خواهی

قرمز و سبز: دو سوگرایی، خشم

حرکت:

بیان حرکت در نقاشی بسیار پراهمیت و معنادار است و می­توان بر حسب درجه گستردگی و پویایی حرکت (دویدن، رقصیدن و …) و یا ایستایی (حرکت فعل پذیر افسرده دار) به ارزشیابی آن پرداخت. بر اساس آمار به دست آمده حرکت در هر دو جنس با فراوانی یکسان و با شیوه­های بیان مشابه مشاهده می­شود. اما پسران غالباً حرکت را در پاها و دختران در دستها نشان می­دهند. وجود حرکت در نقاشی بر اساس سن افزایش می­یابد و فراوانی آن در ۱۱ سالگی به ۷۵% می­رسد.

بنا به نظر وهنر Waehner نمایش حرکت در نقاشی در نزد نوجوانان و کودکان سنین بالا به عوامل عاطفی، فرهنگی و یا به استعداد مهارت خلاقیت آنها بستگی دارد. می­توان گفت که کشیدن تصاویر مختلف به حالت ثابت و یا در حال حرکت بیانگر شخصیت کودک در یک محیط همنواخت است. کودکی که در نقاشی­هایش تصاویر در حرکت را معرفی می­کند، معمولاً فردی باهوش و فعال و از هم سالانش اجتماعی­تر است.

معانی رمزی عناصر نقاشی:

خانه: همانند ترسیم درخت و آدمک معرفی من کودک است.

زیرزمین: قلمرو پنهان، ارزشهای ناهشیار.

بام خانه: قلمر و فکر و تخیل.

پنجره­ها و درب­های بزرگ: میل فرد به دریافت پذیری، تقسیم و مشارکت، نیاز ارتباطی، روحیه باز و متمایل به برونگرایی.

خانه بسته با پنجره­های کوچک: رازداری، درونگرایی، کمرویی یا درون ماندگی.      پنجره­های مزین به گل و پرده شاد و گلدار نشان دهنده خوشبینی نسبت به زندگی و     پنجره­های سیاه رنگ و بی روزنه با کرکره­های بسته، اضطراب ارتباطی و یا امتناع از دیدن پاره­ای از چیزها را برجسته می­سازد و یا گاهی نشانه افسردگی با دیگر علائم.

هواپیما: معنای رمزی هواپیما و کشتی تا اندازه­ای مشابهند اما هواپیما گرایش به قدرت و اعلا را در حد بیشتری آشکار می­کند و گاهی نیز اراده فرد به منظور غلبه بر موانع را برجسته می­سازد. هواپیمای جنگی یا بمب افکن مبین تعارض و پرخاشگری است. بمبها غالباً نشان دهنده خشم والدین یا درگیری­های شدیدی هستند که کودک بر آنها ناظر بوده است و در نتیجه به تصویر کشیدن بمبها ترس او را از واکنشهای خشونت آمیز متجلی می­سازد.

اتومبیل: در جوامع امروزی ماشین نماد قدرت است. به همین دلیل در نقاشهای کودکان مخصوصاً پسران زیاد دیده می­شود. به نظر لونی Lony که آزمایش ترسیم ماشین را ابداع کرده است، نوجوانان در سن بلوغ از کشیدن تصویر انسان خودداری می­کنند.

بدین بهانه که کشیدن تصویر انسان برای آنها مشکل است یا حوصله آنها را سر می­برد. در حقیقت خودداری از کشیدن تصاویر انسانی و ترجیح دادن ماشین خود به خود نشان دهنده وابسته بودن شخص به دنیای خارج و ترجیح دادن دنیای سرد ماشینی بر دنیای انسانهاست.

کوه: بر حسب آنکه کوه با خطوطی ملایم و انحنادار کشیده شوند و یا آنکه افق را برای شکلهای زاویه دار بپوشانند باید به گونه­های متفاوت تفسیر شوند. کوه­های خشک و نوک تیز معرف مشکلات کودک و موانعی هستند که در سر راه او وجود دارند. بالعکس کوه­های انحنادار یا تپه­های سرسبز به منزله نماد سینه مادر و معرف عشق، تغذیه و عطوفت­اند.

آب: آب سرچشمه حیات است و در نقاشی معرف قدرت زنانه، هیجانها، دریافتهای حسی و نیروی تخیل است. دریاچه یا اقیانوس نیاز به حمایت مادرانه را برجسته می­سازند. اگر در یک ردیف نقاشی کودک با غلبه آب مواجه می­شویم می­توانیم فلرض کنیم که با کودکی فعل پذیر سر و کار داریم که عوامل پیرامونی را با هیجان پذیری مفرط و دریافت پذیری گسترده احساس می­کند. وقتی آب به صورت باران درآید مشخص کننده وجود زمینه غمگینی یا افسردگی است و هنگامی که قطره­های باران (یا دانه­های برف) همه صفحه کاغذ را در برگیرند و جای خالی باقی نگذارند با کودکان مضطرب سر و کار داریم.

رنگین کمان: به منزله پلی بین آسمان و زمین، معرف قدرتی الهی و حمایت سحرآمیز است که می­توان در پناه آن به آرامش دست یافت. رنگین کمانل نشانه بازگشت به آغوش مادرانه و جستجوی حمایت اوست. اما نمی­توان گفت که انحصاراً در موقعیتهای ضربه آمیز به تصویر کشیده می­شوند چه مبین گذار از هوای بد به هوای آفتابی نیز هست.

خورشید: نماد جهانی، معرف تجدید حیات جاودانه است. نورافشانی خورشید معرف نور درونی، هشیاری و جنبه تعقلی است. خورشید به عنوان رمز قدرت، باروری و تعالی شناخت قبل از هر چیز مبین اقتدار و خلاقیت مردانه است. به نظر بعضی پژوهشگران خورشید نماد پدر مطلوب است. شیوه ترسیم خورشید در نقاشی چگونگی رابطه با پدر و پذیرش اقتدار او را نشان می­دهد. اگر خورشید گسترده و نورانی باشد به معنای اهمیت تصویر پدرانه است و هنگامی که پدر از دیدگاه کودک واجد چهره­ای ترسناک است خورشید نیز در افق دور دست یا پشت کوه و به صورتی تقریباً ناپیدار کشیده می­شود. اگر کودک از پدرش بترسد خورشید به رنگ قرمز تند و سیاه که مضطرب کننده است، کشیده می­شود. نود قرمز مبین تمایل کودک به انهدام پدر و پرخاشگری نسبت به اوست. گاهی اتفاق می­افتد که کودک در نقاشی­های متوالی خود دائماً به ترسیم خورشید در سمت چپ می­پردازد، در این موارد می­توان گفت که مادر به منزله منبع اقتدار تلقی می­شود.

ماه: بیاد آورنده شب، راز و رمز سیاهی­ها، رؤیاها و جهان ناهشیاری است. محتوای ناهشیار به هنگام شب از راه خوابدیده­ها و ترسهای شبانه آزاد می­گردد. ترسیم ماه غالباً آشکار کننده یک زمینه اضطرابی است که به جنسیت بزرگسالانه و به کنجکاوی کودک درباره راز و رمز زندگی وابسته است. همانطور که خورشید به منزله نماد مردانه تلقی می­شود، ماه نیز با نماد زنانه مطابقت دارد و معمولاً موقعی که دختران خردسال مسائل را درباره هویت زنانه خود مطرح می­کنند در نقاشی ظاهر می­گردد.

ستارگان: که گاهی آسمان شب را مانند روز روشن می­کنند نشانه میل به درخشش و جلب توجه هستند و بنابراین همواره نیاز به کودک به برانگیختن تسحین و جلب توجه دیگران را نشان می­دهند.

درخت: برای تجزیه و تحلیل نقاشی درخت باید سه قسمت آن را مشخص کرد: ریشه، تنه، شاخه­ها و برگها. ریشه نماد ناخودآگاه و فشارهای غریزی است. تنه بیانگر مشخصات دائمی و عمیق شخصیت کودک است. دادن اهمیت بیشتر به ریشه در نقاشی نشانگر طبیعت بدوی و عاشقانه و در عین حال محافظه کار و بی حرکت کودک است. بچه­ها در سنین قبل از مدرسه تنه درخت را بلند ترسیم می­کنند ولی بعد از این سن بلند بودن درخت اغلب نشانگر عقب افتادگی فکری و یا بیماری عصبی و یا آرزوی بازگشت به دنیای کوچکی و قبل از مدرسه است. تنه درخت اگر کوتاه کشیده شود نشانگر جاه طلبی و بلند پرواز بودن کودک است. تنه درخت ممکن است صاف و مستقیم و یا کج کشیده شود که در حالت دوم نشانگر عدم ثبات کودک است.

درختی که دارای برگهای زیاد و در هم باشد نشانگر شخصیت در خود فرو رفته کودک و درختی که شاخه­های مختلف آن هر کدام به سویی کشده شده­اند نمایانگر حساسیت شدید کودکی است که مسائل را به سادگی می­فهمد و قادر به ارتباط با دیگران است و در عین حال به راحتی می­تواند خود را با محیط سازگار سازد.

آسمان و زمین: آسمان نماد الهام و پاکی است ولی زمین نشانگر ثبات و امنیت است. کودکان خیلی کوچک هیچ وقت خطی برای نشان دادن زمین ترسیم نمی­کنند ولی در سن ۶-۵ سالگی که آغاز به درک دلائل منطقی می­کنند به کشیدن زمین نیز می­پردازند.

حیوانات: کودک با کشیدن حیوانات به بیان امیال خشونت آمیز و کشاننده­های سانسور شده خود بر اساس تجسم یک حیوان
می­پردازد و حیوان معرف کشاننده­ای می­گردد که کودک شهامت پذیرفتن آن را ندارد.

مثلاً گرگ نما پرخاشگری است. خسر، یک فرد خشن و زمخت، سگ یا شخص وفادار و روباه نماد یک فرد حیله گر می­باشد. به طور کلی می­توان بین حیوانات اهلی که معرف کشاننده­ها یا احساسات مهار شده و اجتماعی شده و حیوانات وحشی که جهش لجام گسیخته نیروهای ابتدایی را نشان می­دهند تمایز قائل شد. به عنوان مثال ترسیم سگ معمولاً نشان دهنده نیا به ملاطفت و نوازش است. اما این حیوان واجد نوعی دو سوگرایی نیز هست. بدین معنا که قاعدتاً یک سگ باید مطیع باشد ولی امکان دارد که پرخاشگر شود و گاز بگیرد. مانند همه حیواناتی که پوست نرم دارند. گربه نیز به منزله نماد گرایش کودک به ناز و نوازش است و به دلیل ملایمت و ظرافت دارای ارزشی زنانه نیز هست. مرغ و جوجه­هایش معرف چارچوب خانوادگی کودکند. کودکی که
می­خواهد مورد نوازش یا حمایت قرار گیرد معمولاً با جوجه­ها همسانسازی می­کند. لانه به معنای کانون یا هسته خانوادگی و جایی است که زندگی در آن لذتبخش است.

کلاغ و پرندگان سیاه دیگر اضطراب، ترس، گنهکاری و یا تهدیدی قریب الوقوع را نشان می­دهند. عقاب به منزله رمز قدرت و پرخاشگری محسوب می­شود. ماهی احساس راحتی وآرامش کودک را متجلی می­سازد. افزون بر این ماهی دارای یک شکل اهلی است و ممکن است شیوه­ای برای بیان مردانگی باشد.

کوسه، سوسمار، شیر، گرد نماد قدرت پدرانه می­باشند.

مار معمولاً دارای معنای احلیلی و معرف کشاننده­های پنهان یا خطرناک هستند و غالباً به هنگام دلمشغولی­های جنسی به تصویر کشیده می­شوند.

پاره از حیوانات به منزله نماد مادر قدرتمند، اخته کننده یا بلعنده محسوب می­شوند و از آن میان به عنکبوت می­توان اشاره کرد. ترسیم حیوانات مختلف در نقاشی، ضمن آنکه پاره­ای از گرایشهای کودک را برجسته می­سازد بر حسب رنگ، عوامل پیرامونی و صحنه ترسیم شده دارای معنای متفاوتی است و همواره باید به گونه­ای ظریف و با توجه به توضیح­ها یا عنوانهایی که آزمودنی ارائه می­دهد تفسیر گردد.

ترسیم جادوگر مقتدر و خطرناک نیز نمادی مادری خشن و خطرناک است.

جنبه­های تجلیلی نقاشی انسان:

سر: سر را می­توان به عنوان جایگاه رمزی من تلقی کرد. سر به منزله جایگاه تفکر، جاه طلبی­های عقلی، مهار ارادی غریزه­ها و زندگی تخیلی است. اندازه شکل و تأکید بر پاره­ای از اجزای سر آشکار کننده باز خوردهای روانی متفاوتی هستند.

سر بزرگ خود دوستداری، فزون گستردگی من و تکبر اخلاقی و عقلی را نشان می­دهد. سر کوچک نشان دهنده ناارزنده سازی خود و یا وجود زمینه افسردگی است و مبین غلبه کشاننده­ها و یا وجود مشکلات ارتباطی است. در صورتی که سر به صورت بیضی افقی ترسیم شود با مادی نگری ترسیم کننده مواجه هستیم. ترسیم سر بدون چانه که مستقیماً به گردن وصل شده باشد نشان دهنده نوعی کندی روانی است. قطع جمجمه به وسیله یک خط افقی در کودکان عقب مانده ذهنی یا آنهایی که خود را کم هوش می­دانند دیده می­شود.

چشم: چشمان بزرگ مبین برونگرایی و کنجکاوی و چشمان کوچک نشانه درونگرایی و حذف آنها علامت امتناع از دیدن است. به هنگام وهله ادیبی که از سن ۵-۴ سالگی آغاز می­شود و کودک مسائل بسیاری را در مورد جنسیت برای خود مطرح می­کند شاهد ترسیم چشمهای بسیار بزرگ و گردی هستیم که مبین تماشاگری جنسی و یامیل به دیدن چیزهایی پنهانی است. در پاره­ای از موارد چشم­ها به صورت دایره­ای بزرگی ترسیم می­شوند که در وسط آنها یک نقطه گذاشته می­شود. اگر این شیوه ترسیم در یک ردیف نقاشی تکرار شود مبین ترسی و وحشتی است که باید علت آن را جستجو کرد.

پرخاشگرها و پارانو یا گونه­ها به ترسیم چشمهای خشن و دلهره انگیز می­پردازند و اضطراب ناشی از احساس گنهکاری نیز به تشدید خطوط چشمها و یا حذف آنها منتهی می­گردد.

ترسیم مژه­ها و ابروها نشانه دلمشغولی زیبایی شناختی و یا بازخوردی تحریک آمیز است. ترسیم ابروها به صورت منظم نشان دهنده توجه به زیبایی شناختی و توانایی مهار خود است و ترسیم آنها به صورت در هم و برهم و پرخاشگکرانه مبین مشکلات فرد در مهار کردن غریزه­ها و خشم تلقی می­گردد.

دهان: ترسیم دقیق خطوط هر دو لب نشانه شهوت گرایی است و رنگ آمیزی لبها با رنگ قرمز به منزله یک نشانه خاص زنانه تلقی می­شود. لبهای به هم فشرده و خطی نشانه وجود تنش است و لبهای پهن و کلفت علامت پرخاشگری است. ترسیم به صورت مدور نشانه کودک ماندگی، حرض و آز دهانی، وابستگی و فعل پذیری تلقی می­شود.

در افراد روان بی اشتها و یا بیماران دچار خموشی دهان بسیار کوچک ترسیم می­گردد و یا کاملاً حذف می­شود و یا آنکه بر اساس مکانیزم جبران بسیار بزرگ کشیده می­شود. حذف دهان با احساس گنهکاری دهانی مرتبط است. ترسیم دندانها که بسیار نادر است، در نقاشی کودکان کم سن از فراوانی بیشتری برخوردار است. دندانهای کم و بیش نوک تیز غالباً مبین پرخاشگری کودک هستند. گاهی اتفاق می­افتد که خنده آدمک موجب نمایان شدن دندانها   می­شوند و در این صورت می­توان گفت که نوعی دوسوگرایی عاطفی یعنی در عینم حال پرخاشگری و محبت در کودک وجود دارد.

بینی: معادل احلیل تفسیر می­شود تغییر شکل و یا تأکید بر خط بینی را باید با مسائل جنسی مانند استمناء و یا ترس از اختگی در رابطه گذاشت.

گوشها: به ندرت ترسیم می­شوند اما در صورتی که کودک به ترسیم آنها بپردازد می­توان پذیرفت که می­خواهد بشنود و بداند. معمولاً کودکانی که تمایل وافری به دانستن دارند و یا آنهایی که از آنچه می­شنوند رنج می­برند (منازعات مکرر، فریادها، تهدیدهای لفظی) به ترسیم گوشها می­پردازند.

غالباً در کودکانی که دچار اخلال شنوایی هستند کوشش برای شنیدن بر اساس ترسیم گوشهای بزرگ نمایان می­گردد. گرچه پاره­ای از کودکان ناشنوا گوشها را ترسیم نمی­کنند همچنین عدم ترسیم گوشها در سنی که کودک به سن کشیدن آنها رسیده، نشانگر امتناع از شنیدن است.

چانه: ترسیم چانه به صورت کاملاً مشخصی نشانه مردانگی، تمایل به تأیید خویشتن و قدرت است.

گونه: ترسیم گونه­ها که حدوداً در ۱۰% از نقاشی­ها پس از ۷ سالگی دیده می­شود، مبین سلامت، شادی و خوش خلقی است.

گردن: به منزله عضو رابط بین فکر و غریزه است. گردن کوتاه و پهن نشان دهنده قوت غراز و خشونت است. گردن طویل و ظریف مبین میلبه مهار کردن کشاننده­هاست و همچنین میل به بزرگتر یا برتر شدن از لحاظ جسمانی یا روانی را نشان می­دهد و گاهی نیز می­توان آن را به عنوان علامت جاه طلبی و تکبر تلقی کرد. فقدان گردن از ۱۰-۹ سالگی به بعد نشان دهنده غلبه مادی نگری است.

تنه: معمولاً اعضای جنسی را دربر می­گیرد و می­توان آن را جایگاه غرایز دانست. تأکید بر خطوط افقی مانند خط کمر نشان دهنده کوشش کودک در راه مهار کردن زندگی غریزی است. زنانگی بهصورت شکلهای انحنادار نمایانده می­شود در حالی که نیروی مردانه بیشتر به وسیله زاویه یا مربع بیان می­گردد.

ساقهای استوار را می­توان مبین احساس ایمنی، تأیید خویشتن، تماس با محیط و فعالیت جنسی دانست. ساقهای طویل توسط کودکان فعال و ساقهای کوتاه به وسیله کودکان فعل پذیر فاقد پویایی ترسیم می­شوند. کشیدن ساقهای ضعیف نشانه افسردگی و فقدان اعتماد به نفس است. به طور کلی ترسیم آدمک ایستاده نشانه فعالیت، ترسیم آدمک نشسته علامت فعل پذیری ترسیم آدمک خوابیده مبین تمایل به گریز از مشکلات است.

پاها منعکس کننده ناایمنی، ترس یا احساس گنهکاری است. ترسیم پاها و ساقها به صورت چسبیده به یکدیگر نشان دهنده فقدان اعتماد به نفس است در حالی که ترسیم با فاصله آنها، پایداری، نیرو و اعتماد به نفس را القاء می­کنند.

پاره­ای از کودکان به منظور مهار کردن و یا سرکوب پرخاشگری خویش و یا برای حمایت از خود در برابر ناایمنی درونی با ترسیم خطوط انحناداری در اطراف پاها آنها را محصور می­کنند.

بازوهای کاملاً فاصله دار نشان دهنده میل به مشارکت، ایجاد تماس با دیگری و جامعه خواهی هستند. ترسیم آنها به صورت نامعطف و افقی نشانه وجود تنش در روابط با دیگری تلقی می­شود. بازوهای طویل و استوار، جاه طلبی و نیاز به تحقق خویشتن را بیان می­کنند. در حالی که بازوهای طویل و ضعیف ناتوانی فرد در تحقق خواسته­هایش را آشکار       می­نمایند. بازوهایی که به بدن چسبیده­اند مانع تبادل واقعی می­گردند و وجود بازداری و یا امتناع از دادن را نشان می­دهند. بازوهایی که با حالت وارفته و بدون انرژی آویزان هستند، مبین باز خورد تسلیم و یا احساس شکستی تلقی می­شوند که بر اساس نشانه­های دیگر آشکار می­گردند. ابعاد بازوها در کودکان گسیخته خو و عقب مانده ذهنی تقلیل می­یابند.

دستها و انگشتان: در نخستین نقاشیها، کودک دستها را به صورت گل و یا خورشید ترسیم می­کند. دستهای بسته نشانه بی اعتمادی و دستهای باز نشان دهنده حس نیت کودک است. ترسیم نکردن دستها، کشیدن آنها در پشت سر و یا در جیبها نشانه ناتوانی در برقراری تماس با دیگری و یا احساس گنهکاری ناشی از دزدی و یا استمناء است و گاهی نیز تمایل کودک به پنهانکاری را نشان می­دهد.

پلیس: مبین قانون، نظم و اقتدار است. چه این افراد حافظ نظم هستند. کودکی که خود را به صورت پلیس ترسیم می­کند غالباً دارای تنشهای قابل ملاحظه و پرخاشگری کم و بیش آشکاری است که احتمالاً ناشی از تعارض با پدر یا قدرتی است که معرف اوست.

ملوان یا خلبان: میل به گریز، به جایی دیگر رفتن و با شخص دیگر بودن را نشان می­دهد. میل به سفر و یا مشکلات باقی ماندن در یک محل و ریشه گرفتن نیز تعابیر دیگری هستند.

شخص نقابدار: ترسیم شخص نقابداری که گاهی هم شنل دربردارد  میل به پنهان کردن را نشان می­دهد و معمولاً در کودکانی دیده می­شود که دروغگو هستند و بیشتر در
خانواده­هایی دیده می­شود که والدین دائماً می­خواهند همه چیز را بدانند. چه در چنین مواقعی کودک احساس می­کند که نیازمند حفظ اسرار خویشتن است.

شاه تاجدار: ترسیم شاه تاجدار و پرشکوه به منزله ترسیم تصویری سلطه جو و موفق از من است و همچنین به عنوان تجسم رمزی پدر محسوب می­شود و تمایل به تأیید خویشتن را نشان می­دهد.

ملکه: به عنوان تصویری از مادر و زن است و در نقاشی کودکان خردسالی که رؤیای برتری و آرمانی زیبایی و قدرت را در سر می­پرورانند به فراوانی مشاهده می­شود.

نقاشی قالبی یعنی به تصویر کشیدن دقیق و کامل یک شخص یا یک الگو مبین گریز، رها شدگی یا تمایل به پنهان کردن عمق وجود خویشتن است. چنین تصاویری اثر کودکانی است که از آشکار کردن من خود اجتناب می­کنند. ضمن آنکه به انجام آنچه از آنها خواسته شده می­پردازند. بیشتر در کودکان مهاجر و رها شده و یا آنهایی که در محیط فرهنگی غیر از فرهنگ خود زندگی می­کنند، مشاهده می­شود.

ارزنده سازی شخص اصلی نقاشی:

از دیدگاه روان تحلیل گری، فرد ارزنده سازی شده کسی است که کودک بیشترین نیروی عاطفی خود را در روی سرمایه گذاری می­کند و به همین دلیل است که غالباً همانطور که پورو خاطر نشان کرده است موضوع همسانسازی هشیار یا ناهشیاری قرار می­گیرد. شخص ارزنده سازی شده:

۱- غالباً کسی است که در مرحله نخست ترسیم شده چه اولین کسی است ک کودک به وی فکر می­کند و توجه خاصی نسبت به او مبذول می­دارد. این شخص غالباً نخستن جایگاه را در سمت چپ خانواده اشغال می­نماید. بدین دلیل که راست برتران معمولاً از چپ به راست نقاشی می­کنند. غالباً این شخص یکی از والدین است. اما اگر این شخص یک کودک باشد، به این معناست که آزمودنی جاه طلبی­های خود را در این شخص متبلور کرده است. جنس و نقش وی را برتر تلقی می­کند و در عمق وجودش خواستار آن است که جای وی را اشغال کند. اگر کودک که در وهله نخست خود را ترسیم کند نشانه گرایش به خود دوستداری آشکاری است که باید علت آن کشف شود. چنین گرایشی غالباً از ناتوانی و عدم امکان سرمایه گذاری در تصاویر والدین به دلیل تعارض است.

۲- شخص ارزنده سازی شده با در نظر گرفتن نسبت­ها، بلند قامت­تر از اشخاص دیگر است: درختی که خود را بلندتر از مادر ترسیم می­کند.

۳- شخص ارزنده سازی شده از لحاظ چیزهای افزوده شده غنی­تر است: تزئین لباسها، کلاه، عصا، چتر، کیف و … .

۴- تصویر شخص ارزنده سازی شده با دقت و مواظبت ترسیم می­گردد.

۵- شخص ارزندده سازی شده غالباً کانون توجه اشخاص دیگر نقاشی است، یعنی همه نگاه­ها به سوی وی منعطف است.

۶- در پاسخ به پرسشهایی که در خلال مصاحبه مطرح می­شوند، کودک به ارزنده سازی وی می­پردازد و نقش برتر او را آشکار می­کند.

۷- شخص ارزنده سازی شده غالباً تصویر شخصیت آزمودنی است یا کودک صراحتاً یا بر اساس علائم نقاشی می­گوید که
می­خواهد با وی همسانسازی کند.

نا ارزنده سازیها:

ابتدایی­ترین مکانیزم دفاعی، نفی واقعیتی است که کودک در سازش با آن خود را ناتوان می­پندارد. مکانیزم نفی واقعیت از راه حذف ساده آنچه اضطراب را برمی­انگیزد، بیان می­شود. نا ارزنده سازی یک شخص وقتی تا آنجا پیش نمی­رود که به صورت حذف وی از نقاشی متجلی می­گردد، بر اساس نشانه­هایی آشکار
می­گردد:

۱- با در نظر گرفتن همه نسبت­ها خصوصاً با در نظر گرفتن سن از دیگران کوچکتر کشیده می­شود.

۲- در آخرین جا و غالباً کنار صفحه کاغذ قرار داده می­شود و مثل این است که کودک در بدو امر قصد در نظر گرفتن جایی را برای او نداشته است.

۳- با فاصله از دیگران یا در سطحی پایین­تر از آنهای دیگر کشیده می­شود.

۴- به خوبی دیگران ترسیم نمی­شود یا جزئیات مهمی در تصویر وی از قلم می­افتند.

۵- بر اساس یک ارزشیابی کهتر کننده یا یک تغییر سن مثلاً یکی از والدین نسبت به دیگری خیلی پیر باشد بی ارزش شمرده
می­شود.

۶- نام وی ذکر نمی­شود، در حالی که نام همه اشخاص دیگر ذکر می­گردد.

۷- به ندرت معرف شخصیت آزمودنی است و به همسانسازی با وی مبادرت نمی­کند.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤