روان شناسی.دلهره.خشم.افسردگی .وسواس.اختلالات شخصیتی .خودباوری.بیماریهای روان تنی.اسکیزوفرنی.فوبیا.کمرویی. تلقین پذیری.

 

چرا مطالعه تاریخچه روان‌شناسی ضرورت دارد؟
روان‌شناسی امروز به محدوده وسیعی از موضوعات توجه نشان می‌دهد و رفتار و فرایندهای ذهن انسان را از سطح اعصاب تا سطح فرهنگ جامعه مورد نظر می‌گیرد. روان‌شناسان نیز مسائل انسان را از قبل از تولد تا زمان مرگ مورد مطالعه قرار می‌دهند. با درک تاریخچه روان‌شناسی، می‌توان درک بهتری نسبت به این که این موضوعات چگونه مورد مطالعه قرار می‌گیرند و تا کنون این مطالعات چه دستاوردهایی به همراه داشته است، پیدا کرد.

پرسش‌ها در روان‌شناسی
از نخستین روزها، روان‌شناسی با پرسش‌های گوناگونی روبرو بوده است. پرسش اولیه درباره چگونگی تعریف روان‌شناسی، به استقرار این رشته به عنوان یک رشته علمی مجزا از فیزیولوژی و فلسفه کمک کرد. پرسش‌های دیگری که روان‌شناسان از ابتدا تا کنون با آن روبرو بوده‌اند عبارتند از:

  • چه موضوعات و عناوینی به روان‌شناسی مربوط است؟
  • از چه روش‌های پژوهشی باید برای مطالعه روان‌شناسی استفاده کرد؟
  • آیا روان‌شناسان باید از پژوهش‌های خود برای تحت تأثیر قرار دادن سیاست‌های اجتماعی، آموزش و سایر جنبه‌های رفتاری انسان استفاده کنند؟
  • آیا روان‌شناسی واقعاً یک علم است؟
  • آیا روان‌شناسی باید بر رفتارهای قابل مشاهده تمرکز کند یا فرایندهای درونی ذهن؟

آغاز روان‌شناسی: فلسفه و فیزیولوژی
با وجودی که روان‌شناسی تا اواخر قرن نوزدهم هنوز به عنوان یک رشته علمی جداگانه پدید نیامده بود، امّا تاریخچه، اولیه آن را می‌توان تا زمان تمدّن یونانی‌ها ردگیری کرد. در خلال قرن هفدهم میلادی، رنه دکارت فیلسوف فرانسوی، ایده دوگانگی یا ثنویت را مطرح کرد. او ادعا کرد که ذهن و بدن، دو موجودیت جداگانه هستند که با هم تعامل دارند و تجربیات انسانی را شکل می‌دهند. بسیاری از جنبه‌های دیگری که هنوز مورد بحث روان‌شناسان معاصر است، مانند نقش نسبی طبیعت در مقابل تربیت، ریشه در همین بحث‌های فلسفی اولیه دارد.

پس چه چیزی روان‌شناسی را از فلسفه جدا می‌کند؟ با وجودی که فیلسوفان اولیه نیز بر روش‌هایی نظیر مشاهده و منطق اتکاء می‌کردند، امّا روان‌شناسان امروزی از متدولوژی‌های علمی برای مطالعه و نتیجه‌گیری درباره افکار و رفتار انسان بهره می‌گیرند. فیزیولوژی نیز در سر بر آوردن روان‌شناسی به عنوان یک نظام علمی نقش داشته است. نخستین پژوهش‌های فیزیولوژی بر روی مغز و رفتار انسان، تأثیر عمیقی بر روی روان‌شناسی داشته و نهایتاً در کاربرد متدولوژی‌های علمی در مطالعه افکار و رفتار انسان سهیم بوده است.

ظهور روان‌شناسی به عنوان یک علم جداگانه
در میانه‌های قرن نوزدهم، یک فیزیولوژیست آلمانی به نام ویلهلم ووندت از روش‌های پژوهش علمی برای بررسی زمان‌های واکنش استفاده می‌کرد. کتاب او به نام «اصول روان‌شناسی فیزیولوژیک» که در سال 1874 منتشر شد، در بردارنده بسیاری از ارتباطات عمده بین علم فیزیولوژی و مطالعه افکار و رفتار انسان بود. او سپس نخستین آزمایشگاه روان‌شناسی جهان را در سال 1879 در دانشگاه لایپزیک گشود. این رویداد عمدتاً به عنوان آغاز رسمی رشته روان‌شناسی به صورت یک نظام علمی مجزا و جداگانه شناخته می‌شود.

ووندت چه دیدی از روان‌شناسی داشت؟ درک او از این موضوع به صورت مطالعه هشیاری و آگاهی انسان و کاربست روش‌های تجربی برای مطالعه فرایندهای درونی ذهن بود. هر چند استفاده او از فرایندی به نام «درون نگری»، امروزه غیرقابل اطمینان و غیر علمی در نظر گرفته می‌شود امّا کارهای اولیه او در روان‌شناسی به زمینه‌سازی برای روش‌های تجربی بعدی کمک شایانی کرد. تخمین زده می‌شود که 17000 دانشجو در سخنرانی‌های ووندت در زمینه روان‌شناسی شرکت کرده و صدها نفر در آزمایشگاه روان‌شناسی او به کار و مطالعه پرداخته و در رشته روان‌شناسی مدرک گرفته باشند. با وجودی که نفوذ او در سال‌های بعد به تدریج کم‌رنگ‌تر شد امّا تأثیر او بر روان‌شناسی غبرقابل انکار است.

ساختارگرایی: نخستین مکتب فکری روان‌شناسی
ادوارد تیچنر، یکی از معروف‌ترین شاگردان ووندت، نخستین مکتب فکری عمده در روان‌شناسی را پایه‌گذاری کرد. طبق نظریه ساختارگرایی، تمام فرایندهای هشیارانه از ترکیب عناصر منفردی ساخته شده‌اند که از طریق فرایندی به نام درون‌نگری باید شناسایی گردند.

با وجودی که ساختارگرایی به خاطر تأکید بر پژوهش‌های علمی، در خور توجه است امّا روش‌هایش غیرقابل اطمینان، محدود کننده و ذهنی بود. هنگامی که تیچنر در سال 1927 درگذشت، ساختارگرایی هم اساساً همراه او از بین رفت.

کارکردگرایی ویلیام جیمز
روان‌شناسی در اواسط تا اواخر قرن نوزدهم در آمریکا شکوفا شد. ویلیام جیمز یکی از مهمترین روان‌شناسان آمریکایی در این دوره بود که با انتشار کتاب درسی معروف خود به نام «اصول روان‌شناسی» به عنوان پدر روان‌شناسی آمریکا شناخته شده است. کتاب او به سرعت به صورت کتاب درسی استاندارد در رشته روان‌شناسی درآمد و ایده‌های او سرانجام، مکتب فکری تازه‌ای را به نام کارکردگرایی پایه‌گذاری نمود. تمرکز کارکردگرایی بر این بود که رفتار چگونه به افراد کمک می‌کند تا در محیطشان زندگی کنند. کارکردگراها از روش‌هایی چون مشاهده مستقیم استفاده می‌کردند. با وجودی که این هر دو مکتب فکری اولیه بر هشیاری و آگاهی انسان تأکید داشتند امّا مفاهیم آن‌ها با هم به طور عمده‌ای تفاوت داشت. ساختارگراها به دنبال شکستن و تجزیه فرایندهای ذهنی به اجزاء کوچکتر بودند، در حالی که کارکردگراها عقیده داشتند که هشیاری به صورت یک فرایند مداوم و تغییر یابنده وجود دارد. هر چند کارکردگرایی دیگر یک مکتب فکری جداگانه به حساب نمی‌آید امّا بر روی روان‌شناسان بعدی و نظریه‌های مربوط به افکار و رفتار انسان تاثیرگذار بوده است.

روان‌شناسی زیگموند فروید
تا این جا، روان‌شناسی اولیه زیر نفوذ بررسی رفتارهای آگاهانه و هشیارانه افراد بود. امّا ناگهان یک پزشک اتریشی به نام زیگموند فروید چهره روان‌شناسی را با ارائه نظریه شخصیت با تأکید بر اهمیت ذهن ناخودآگاه به نحو چشمگیری تغییر داد. کارهای بالینی فروید بر روی بیمارانی که از هیستری و سایر بیماری‌ها رنج می‌بردند او را بر این اعتقاد واداشت که تجربیات دوران اولیه کودکی و امیال ناخودآگاه در رشد شخصیت و رفتار فرد بالغ نقش دارد.

فروید در کتاب خود به نام «آسیب‌شناسی روانی زندگی روزمره» به تفصیل به چگونگی نمود این افکار و امیال ناخودآگاه، غالباً از طریق لغزش‌های زبانی و رویاها، پرداخته است. به گفته فروید، اختلالات روانی نتیجه شدت گرفتن یا نامتعادل شدن این تعارضات ناخودآگاه است. نظریه روانکاوی که توسط زیگموند فروید ارائه شد، تأثیر فوق‌العاده‌ای بر افکار قرن بیستم گذاشت و نه تنها رشته سلامت روانی بلکه حوزه‌های دیگری نظیر هنر، ادبیات و فرهنگ عامه را نیز تحت نفوذ خود قرار داد. با وجودی که امروزه به بسیاری از ایده‌های فروید به دیده شک و تردید نگریسته می‌شود امّا تأثیر او بر علم روان‌شناسی غیرقابل انکار است.

پیدایش رفتارگرایی : روان‌شناسی پاولوف، واتسون و اسکینر
روان‌شناسی دراوایل قرن بیستم، با پیدایش مکتب فکری دیگری به نام رفتارگرایی، تغییرات چشمگیری یافت. رفتارگرایی با مردود دانستن تأکید بر ذهن خودآگاه و ناخودآگاه، به نسبت دیدگاه‌های نظری پیشین، تغییر عمده‌ای به حساب می‌آمد. رفتارگرایی با تأکید محض بر رفتار قابل مشاهده، جنبه علمی‌تری به روان‌شناسی بخشید.

نقطه شروع رفتارگرایی با کارهای ایوان پاولوف، فیزیولوژیست روسی، آغاز شد. پژوهش‌های پاولوف بر روی سیستم گوارش سگ‌ها به کشف فرایند «شرطی‌سازی کلاسیک» انجامید. پاولوف نشان داد که رفتارها از طریق تداعی مشروط، قابل یادگیری هستند. او همچنین نشان داد که این فرایند یادگیری برای ایجاد تداعی بین محرک‌های محیطی و محرک‌های طبیعی نیز قابل استفاده است.

یک روان‌شناس آمریکایی به نام جان واتسون، به سرعت به عنوان یکی از قویترین مبلّغان و طرفداران رفتارگرایی درآمد. او در مقاله «روان‌شناسی، آن‌گونه که یک رفتارگرا به آن می‌نگرد» که در سال 1913 منتشر کرد به تشریح اصول بنیادی این مکتب فکری جدید پرداخت و سپس در کتاب درسی خود به نام «رفتارگرایی»، تعریف زیر را برای آن ارائه کرد:
«رفتارگرایی، موضوع اصلی روان‌شناسی انسان را رفتار قابل مشاهده و قابل سنجش فرد می‌داند. رفتارگرایی ادعا می کند که ناخودآگاه نه مفهومی قابل تعریف است و نه قابل استفاده.»

تأثیر رفتارگرایی، بسیار چشمگیر بود و این مکتب فکری برای 50 سال تسلط خود را حفظ کرد. اسکینر با ارائه مفهوم «شرطی‌سازی عامل»، دیدگاه رفتارگرایی را توسعه بخشید. او در نظریه خود، تأثیرات تنبیه و تقویت بر رفتار انسان را نشان داد.

با وجودی که رفتارگرایی سرانجام جایگاه خود را در روان‌شناسی از دست داد امّا اصول اولیه روان‌شناسی رفتارگرا هنوز نیز به طور گسترده‌ای مورد استفاده است. روش‌های درمانی مانند «اصلاح رفتاری» و «اقتصاد پته‌ای»
( token economy ) برای کمک به کودکان در یادگیری مهارت‌های تازه و غلبه بر رفتارهای ناسازگارانه به کار گرفته می‌شود و شرطی‌سازی نیز در بسیاری وضعیت‌ها و شرایط، از آموزش گرفته تا تربیت اولاد، کاربرد دارد.

روان‌شناسی بشردوستانه: نیروی سوم
با وجودی که نیمه اول قرن بیستم زیر نفوذ روانکاوی و رفتارگرایی بود، مکتب فکری تازه‌ای به نام روان‌شناسی بشر دوستانه یا انسان گرایانه در نیمه دوم این قرن سربرآورد. این نظریه که غالباً از آن به عنوان «نیروی سوم» در روان‌شناسی یاد می‌شود، بر تجربیات آگاهانه تأکید دارد.

کارل راجرز، روان‌شناس آمریکایی، غالباً به عنوان پدر این مکتب فکری در نظر گرفته می‌شود. در حالی که روانکاوان بر ذهن ناخودآگاه و رفتارگرایان فقط بر علل محیطی تمرکز دارند، راجرز قویاً به قدرت اراده آزاد و خودمختاری انسان اعتقاد داشت. روان‌شناس دیگری به نام آبراهام مزلو نیز با نظریه معروف خود به نام «سلسله مراتب نیازها» در انگیزه‌های رفتاری انسان‌ها، در پیشبرد این مکتب فکری سهیم بوده است.

روان‌شناسی امروز
همان گونه که در این مرور کوتاه بر تاریخچه روان‌شناسی مشاهده کردید، این رشته علمی از زمان تأسیس آزمایشگاه ووندت تا کنون رشد و تغییرات چشمگیری داشته است. امّا مطمئناً داستان در اینجا خاتمه نمی‌یابد. تکامل روان‌شناسی از 1960 تا کنون همچنان ادامه داشته و ایده‌ها و دیدگاه‌های تازه‌ای ارائه گشته‌اند. پژوهش‌های اخیر در روان‌شناسی به جنبه‌های گوناگونی از تجربیات انسانی، از تأثیرات بیولوژیک بر رفتار انسان تا تأثیر عوامل اجتماعی و فرهنگی، می‌نگرد.

امروزه، اکثریت روان‌شناسان خود را متعلق به یک مکتب فکری خاص نمی‌دانند. بلکه غالباً بر روی یک محدوده تخصصی خاص تمرکز می‌کنند و به کشف ایده‌های تازه از زمینه‌های نظری مختلف می‌پردازند. این رویکرد آزادانه به ایده‌ها و نظریه‌های جدیدی منجر گشته که به شکل دهی روان‌شناسی برای سال‌های آینده ادامه خواهد داد

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠

 

ساختارگرایی ( Structuralism )، یک شیوه اندیشیدن و یک روش فراکافت* در قرن بیستم، بویژه در نیمه نخست آن است. از نظر روش شناسی ، ساختارگرایی به تجزیه و تحلیل سیستم های عمده با استفاده از بررسی سازه ها و عناصر تشکیل دهنده آن می پردازد.

عالِم اجتماعی ساختارگرا بر این باور است که جامعه، شبکه ای از عناصر برهم تنیده و مرتبط است و به بررسی الگوها و اهمیت این عناصر می پردازد.

روانشناس ساختارگرا به سازماندهی تجربیات ذهنی بر پایه سلسله مراتب از آسان به دشوار می پرداخت. به بیان رساتر، روانشناس ساختارگرا معتقد بود که کارکرد روانشناسی ، همانا بررسی عناصر بنیادین ذهن است. برای نمونه، ادوارد برادفورد تیچِنِر ، روانشناس آمریکایی و بنیانگذار روانشناسی ساختارگرا، سازه های احساس مزه را بدین ترتیب عنوان کرده بود : شیرین، ترش، شور، تلخ.

روانشناسی کارکردگرا در مقابل روانشناسی ساختارگرا قرارداشت. بر پایه باور پیروان این مکتب، وظیفه روانشناسی، بررسی کارکرد ذهن است و نه ساختار آن.

با انتشار کتابِ Course de linguistique generale (دوره زبانشناسی عمومی) در سال 1916 ساختارگرایی در زبانشناسی پا به عرصه وجود گذاشت. این کتاب حاوی دیدگاههای ”فردیناند دو سوسور“ بود که بوسیله شاگردان وی گرداوری و منتشر شد(خود سوسور در سال 1913 درگذشته بود).

ساختارگرایی را شاخه ای از زبانشناسی توصیفی (Descriptive Linguistics) می دانند که در نخستین سالهای قرن بیستم بجای زبانشناسی تجویزی (Prescriptive Linguistics) شکوفا شد.

برای آشنایی بیشتر با زبانشناسی توصبفی، توجه شما را به پژوهش فرانتز بوآس (مردم شناس آمریکایی آلمانی الاصل) و ادوارد سِپیر (زبانشناس و مردم شناس آمریکایی) که در ضمن بنیانگذاران روش های زبانشناسی توصیفی محسوب می شوند جلب می کنم :

این دو در نخستین سالهای قرن بیستم به ضبط و بررسی زبانهای بومی آمریکا پرداختند. آنها با گوش دادن به زبان بومیان، ابتدا داده هایی درباره آواها و واج های زبان مورد نظر را گرداوری و بررسی می کردند، سپس به بررسی چگونگی ترکیب این آواها برای تشکیل یک تکواژ می پرداختند.

آنگاه رابطه معنایی و دستوری واژگان و تکواژها را برای تشکیل یک جمله مورد کنکاش قرار می دادند. زبانشناس توصیفی با استفاده از این روش می توانست بدون آنکه زبانی بصورت مکتوب موجود باشد و یا دستوری مکتوب از آن زبان در دست باشد، قواعد و گرامر آنرا درآورد.

فردیناند دو سوسور میان سخن حقیقی (زبان گویشی) و دانشی که در زیر آن نهفته است (گرامر) تفاوت قائل شد.

برای زبانشناس توصیف گرا، ”گرامر“ مجموعه ای از نمونه های زبان بود؛ درحالیکه از دیدگاه زبانشناس ساختارگرا، ”گرامر“ مجموعه ای از روابطی به شمار می رفت که سخن را تشکیل می داد.

در بررسی بّعدِ اجتماعی یا گروهی زبان، سوسور بررسی گرامر را بر کاربرد وبررسی قوانین را بر اصطلاحات ارجح می دانست. سوسور به ژرفساخت زبان بیش از روساختِ آن اهمیت می داد و به تحول تاریخی توجه نداشت. یعنی پژوهش های وی ایستاسنجانه (Synchronic) بود و نه ترازمانی (Diachronic).

چون ساختارگرایی، به ژرف ساخت بیش از روساخت اهمیت می دهد، در بسیاری از موارد، مشابه دیدگاههای مارکس و فروید است. هر دو متفکر یاد شده، به علت های پنهان ، انگیزه های ناخودآگاه ، و نیروهای مافوق فردی اعتقاد داشتند.

ساختارگرایی، همچون مارکسیسم و فرویدیسم، درپی کوچک انگاشتن نقش فرد است و به همین دلیل معمولا آنرا ضد انسانگرایی و انسانمداری (Antihumanistic) می دانند. توجه داشته باشید که فرد در زبانشناسی با فرد در جامعه شناسی تفاوت دارد. آیا می توانید این تفاوت را بیابید؟

سوسور را همچنین پایه گذار علم نشانه شناسی (Semiotics) می دانند؛ گرچه چارلز سُندِرز پیِرس، فیلسوف آمریکایی و دانشمند معاصر سوسور، این علم را مدون و طرح کلی آن را ترسیم نمود. نشانه شناسی، پای خود را از زبانشناسی فراتر گذاشت و به حوزه ادبیات، معماری و حتی پزشکی وارد شد.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠

 

روانشناسی مدیریت استراتژیک  

 
 


«چالش‌های نظری در چگونگی تصمیم‌گیری‌های راهبردی»؛ مشاهدات علمی صرفاً یک توضیح مشخص از واقعیت ها نیست هدف اصلی آن این است که یک واقعه را از منظرگاههایی متعدد بنگرد. مقصد عمده آن ملاحظه وقایع و درک
این که یک پدیده و یا یک واقعه چگونه به پدیده و وقایع دیگر ارتباط دارد، می باشد. Alexander Luria, (col 326)[1]

   شاید بتوان مقدمه این نگارش را با سئوالات زیر آغاز نمود:

1-       مطالعه توسعه انسان و پرورش روان او بطور علمی یعنی چه؟

2-       با انجام پژوهش های علمی در این راستا به چه نوع علمی دسترسی پیدا می شود؟

3-       وسعت پوشش چنین علمی چقدر است؟

4-       چگونه می توان از آن بهره برداری نمود؟

آیا می توان به تئوریهایی قابل قبول فراتر از جنبه های ملموس علمی دسترسی پیدا نمود؟

 متخصصین ادعا کرده اند که برای همه پرسش های فوق پاسخ منطقی وجود دارد به شرط آنکه در چارچوب طرح های پژوهش منظم، سیستمیک، غنی و سازنده اقدام شود و سپس ادعا شده است که رشته روانشناسی چنین تلاشی است برای دست یابی به پدیده های غیرملموس رفتار انسان. (Cole 30)


زمانی که یکی از همکاران ارجمند دانشگاهی مفهوم و کتابی تحت عنوان "روانشناسی بهره وری" را ارائه نمود و ادعا نمود که این مفهوم برای اولین بار مطرح شده است روانشناسان سرشناس کشور معتقد بودند که چنین چیزی نیست. هرجا پای انسان درمیان باشد روانشناسی مطرح است و نمی توان گفت که مقوله مطرح شده یک نوآوری است. بعقیده نگارنده حتی طرح یک مفهوم خاص در حوزه ها و تئوری های علمی می تواند خود یک نوآوری یا منشاء یک نوآوری علمی باشد.

شاید با همین استدلال بتوان گفت که چون مدیران ارشد سازمانها تصمیمات استراتژیک را اتخاذ می کنند پس مقوله روانشناسی مدیریت استراتژیک هم موضوعی است که بالاخره انسان در آن نقش دارد و تبعاً روانشناسی در آن جایگاهی دارد و تبعاً روانشناسی مدیریت استراتژیک نیز موضوع جدیدی نیست.

 صرفنظر از اینکه بکارگیری روانشناسی در حوزه مدیریت استراتژیک مطلب تازه ای باشد و یا بعلت اینکه تصمیم گیرندگان در سازمانها انسان هستند و روانشناسی خواسته یا ناخواسته در کلیه ابعاد رفتاری در سازمانها بویژه در نحوه تصمیم گیریها همیشه حضور دارد. تا آنجا که مطالعات نگارنده اجازه می دهد در کتابهای مدیریت استراتژیک که قبلاً تحت عنوان هایی نظیر: خط مشی بازرگانی (Business Policy) یا طرح ریزی استراتژیک (Strategic Planning) که نسل های قبلی مدیریت استراتژیک (Strategic Management) به حساب می آیند، مقوله روانشناسی بویژه عنوانی مشابه روانشناسی مدیریت استراتژیک مشاهده نمی شود. علیهذا لازم بنظر می رسد، حدود حضور این مقوله در فرایند تصمیم گیریها در سازمانها، علیرغم بکارگیری وسیع پردازش الکترونیکی و دقیق داده ها و وسعت اطلاعاتی که در اتخاذ تصمیمات استراتژیک بکار گرفته می شود، مورد یادآوری قرار گیرد و تأکید شود که حتی مدیران ارشد سازمانها با اطلاعات مشابه  تصمیمات متفاوت اتخاذ می نمایند و این تفاوت ناشی از تجربه گذشته و پیش ذهن آنها (Preperception) از محیط برون سازمانی و درون سازمانی و شناخت (Cognition) آنها از موقعیت هاست که خود یک مقوله روانشناسی است و بقول معروف از دریافتی های زیرپوستی از قبیل تجربه، استنباط، ادراک ارزش ها، باورها و مواردی از این قبیل سرچشمه می گیرد. که در واقع هرکس همراه با دخالت های همین عوامل عقلائی بودن تصمیم خود را ادعا می کند.

بسیاری از مدیران ارشد این تصور را دارند که روانشناسی در حوزه اجرایی و عملیاتی سازمانها که عمدتاً در حوزه مدیریت رفتار سازمانی مطرح می شود کاربرد دارد و در حوزه تصمیم گیری های استراتژیک یا اصلاً جایگاهی ندارد و یا نقش بسیار ناچیزی ایفا می کند.(Hodgkinson 2005)

درحالیکه بطور ملموس و عمدتاً غیرملموس مقوله روانشناسی هم مستقیماً و هم غیرمستقیم در چگونگی انتخاب و تفسیر اطلاعات براساس تجربه و حتی رشته تحصیلی مدیران ارشد در تصمیمات متخذه آنها جایگاه انکارناپذیر دارد.
ماهیت این ادعا در خاتمه این مقدمه در چارچوبی که پردازش اطلاعات را در فرایند تجزیه و تحلیل شناخت، تحت تأثیر قرار می دهد، ارائه می گردد. (Hodgkinson/5)
یادآورمی شود که هر انسانی در زمان تصمیم گیری این فرایند را بطور ناخودآگاه دنبال می کند و تصمیم گیران استراتژیک از این قاعده مستثنی نیستند.

ورود نگرش استراتژیک در حوزه مدیریت:

 استراتژی و مدیریت استراتژیک، مفاهیم و فرایندهای متفاوتی را از زمان حضور در حوزه مدیریت بخود اختصاص داده است که هرمفهوم با تعبیر خاص خود قابل پشتیبانی است.
 در عین حال نباید فراموش شود که این مقوله از دانش نظامی به دانش مدیریت منتقل شده و دراین جابجایی دخل و تصرف هایی نیز در این مفهوم بعمل آمده است و در قلمروی دانش مدیریت تحت تأثبر مکاتب فکری متفاوت تعبیرهای خاص پیدا کرده است. بهمین جهت ضروری است در هرمتن که واژه استراتژی یا مدیریت استراتژیک عنوان می شود به تعبیر مورد نظر از این مقوله اشاره گردد.
مدیریت استراتژیک در طول پنج دهه اخیر از یک مفهوم ساده خط مشی بازرگانی، بویژه بودجه بندی برنامه ای، مراحلی را دنبال کرده، به طرح ریزی استراتژیک و بالاخره مدیریت استراتژیک منتهی شده است. مدیریت استراتژیک خود در چارچوب فرآیندی، تحت عنوان برنامه ریزی یا فرموله کردن استراتژی، اجرای استراتژی و ارزیابی نتایج، عنوان گردیده است. مرحله برنامه ریزی،  شامل فرایندی است که از تبیین چشم انداز، تعریف مأموریت و تعیین اهداف آغاز و با مطالعه دقیق شرایط محیط درونی و برونی سازمانی که برای آن برنامه ریزی استراتژیک می شود، راه کارها و یا به تعبیری استراتژی هایی برای تحقق اهداف و انجام مأموریت، صورت می گیرد. که این نگرش به مکتب پیش تدبیری (Design School) شناخته شده است و نگرش‌های دیگری که مینتزبرگ آنها را تحت عنوان مکتب موردی یا اضطراری (Emerging School) مطرح ساخته است.

   درعین حال در بسیاری از گفتارها و نوشتارها از واژه استراتژی با مفاهیم وسیعتر اشاره می شود بطور نمونه جانسون و شولز (1999) استراتژی را به شرح زیر تعریف می کنند:

" استراتژی عبارت است از سمت حرکت و چارچوب تصمیمات یک سازمان در بلندمدت است که در محیط در حال تغییر منجر به بدست آوردن نتایج مورد نظر سازمان می گردد."[2]

 هنری مینتزبرگ پا را از این حدود فراتر گذاشته و برای استراتژی پنج مفهوم متفاوت مطرح ساخته و آنها را پنج P نام نهاده است:

استراتژی بعنوان طرح یا برنامه Strategy as a (plan)

استراتژی بعنوان ایجاد خطر برای رقیب Strategy as a (ploy)

استراتژی بعنوان یک جایگاه موقعیت  Strategy as a (position) 

بین سازمان و محیط بیرون سازمان

استراتژی بعنوان یک تصویر  Strategy as a (perspective)       

استراتژی بعنوان یک رویه یا سبک Strategy as a (Pattern)

با توجه به وسعت تعاریف و مفاهیمی که برای استراتژی و تبعاً مدیریت استراتژیک مطرح شده است ملاحظه می شود که به چه میزان ذهن که یک پدیده روانشناسی است چگونه در تعبیر و تفسیرها دخالت دارد چه رسد به مراحل اتخاذ تصمیم.

خلاصه اینکه ادعا شده است که ما در جهانی بسیار متغیر و رقابت های بسیار سخت و خطرناک اعمال مدیریت می کنیم که مهمترین و دشوارترین ُبعد این مدیریت تصمیم گیریهای استراتژیک است و برای تشریح چنین شرایطی حتی واژه رقابت بحرانی[3] بکار برده شده است.

همانگونه که در مسیر تحول مکاتب مدیریت استراتژیک ملاحظه می شود، هرگز این تغییر نگرش ها و مکاتب از لابراتوارهای علوم تجربی خارج نشده است بلکه عمدتاً از شناخت اندیشه های ارزنده و تبعاً آزمایش و خطاها و تجربیات مدیران و اندیشمندان حاصل شده است.

اگر تجزیه و تحلیل اطلاعات بویژه با حضور امکانات وسیع فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطی می توانست همیشه بهترین تصمیمات را ارائه نماید دیگر دلیلی برای استخدام مدیرعاملهای بسیار گران قیمت به منظور هدایت استراتژیک شرکت های بزرگ و نجات آنها از ورشکستگی و نابودی، نبود.

منشاء ورود مقوله روانشناسی شناخت در حوزه مدیریت استراتژیک:
چه استراتژیهای سازمانی را پیش تدبیری (Design) و چه تجربی انطباقی (Emergent) تلقی کنیم و یا تلفیقی (Merging) (میرسپاسی 1371)[4]و یا با سایر مکاتب مدیریت استراتژیک به مسئله نگاه کنیم که نتیجه مطالعات و توافق های عمیق علمی عرصه سیاسی – اجتماعی در دو یا سه دهه اخیر مطالعات مدیریت استراتژیک بوده است، توجه زیادی از سوی دانشمندان این رشته به کار برد مفاهیم، تئوری ها و چگونگی حضور پدیده روانشناسی در تصمیم گیریهای استراتژیک، مبذول نشده است و به دلیل تأکید بر تصمیم گیریهای عقلائی به ُبعد روانشناسی تصمیم گیری که توجه عمده آن در حوزه فرایند شناخت اجتماعی (Socio-cognitive processes) در مدیریت استراتژیک است کمتر توجه شده است همچنین در تحلیل این فرایند به تأثیر روانشناسی شناخت در (Cognitive Psychology) قضاوتهای مدیران که به نحوی در جمع آوری، پردازش و بکارگیری اطلاعات، دانش و عقاید مرتبط به سرنوشت آینده سازمان دخالت دارد، چندان پرداخته نشده است.

ادعا شده است که عمدتاً تئوری و تحقیق در حوزه روانشناسی مدیریت تأکید خود را از محتوی به فرآیند متوجه ساخته اند. بدین معنی که بجای تأکید بر مثلاً چگونگی دخالت ذهنیت ها و باورها در فرایند تصمیم گیریها، صرفاً اطلاعات جمع آوری شده مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد، غافل از اینکه در همان اطلاعات نیز ذهنیت ها و تورش های قضاوتی ناشی از پیش داوری ها حضور دارند، بویژه زمانی که با روش های نظرسنجی که مثلاً تهدیدها، فرصت های محیط بیرون سازمان و نقاط قوت و ضعف درون سازمان ارزیابی می گردد. بی مناسبت نیست که در این ارتباط به نیروهایی که شکل دهنده هویت تیم و یا جمعی که تصمیم گیریهای استراتژیک می نمایند بصورت یک مدل شماتیک اشاره شود.
 زمینه بوجود آمدن تأکید بر روانشناسی مدیریت استراتژیک عمدتاً از آنجا ناشی می شود که علیرغم مفروضات مرتبط با فرایند تصمیم گیری استراتژیک، به عنوان یک پدیده کاملاً عقلائی مطالعات انجام گرفته در حوزه های مرتبط، بویژه روانشناسی و جامعه شناسی سازمانی، ملاحظه می شود که رویکرد نوینی تحت عنوان جنبه شناختی سازمان و مدیریت (Managerial and organizational cognition perspective) مطرح می‌سازد که نقش دیدگاه ها و تجربیات مدیران از شناخت محیط مبنا شکل گیری این رویکرد را تشکیل می دهد.
 در سالهای اخیر مطالعات فراوان توسط دانشمندان رشته های مختلف علوم انسانی و اجتماعی در زمینه فرایندهای شناخت و تصمیم گیری انجام گرفته است و مقایسه هایی نیز عنوان گردیده مثلاً گفته می شود که اقتصاددانان رفتار سازمانهای صنعتی را در چارچوب اطلاعات مرتبط با هزینه ها، عرضه و تقاضا، رقابت و منفعت مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند در حالیکه روانشناسان و جامعه شناسان اهمیت خاص برای هنجارها، عقاید، باورها که سازنده زمینه ذهنی و فرهنگ تصمیم گیران را بوجود می آورد، قائلند. بنابراین هر گروه متخصص از ذن خود به مسائل نگاه می‌کنند و از ذن خود یار دیگران می‌شوند.
به اینگونه مشکلات چند بُعدی تنها مطالعات بین رشته ای که مورد تأکید خاص امروز جهان قرار گرفته می تواند پاسخگویی نماید و اینگونه مطالعات بین رشته ای در حوزه فرایند تصمیم گیریهای استراتژیک نیز جایگاهی حائز اهمیت دارد.
تحقیقات انجام شده در حوزه شناخت (Cognition) بطور عمیقی مفروضات اصلی دیدگاه تصمیم گیری کاملاً عقلائی را زیر سئوال می برد و بسیاری از مکاتب را که صرفاً در چارچوب عقلائی تصمیم گیری استراتژیک را دنبال می کنند از جمله مکتب پیش تدبیری که در شرایط تغییر روزمره و همه جانبه محیط امروز جهان چندان کاربردی شناخته نمی‌شود. ضمن اینکه تعقل، خود تحت تأثیر روانشناسی شناخت معنی و مفهوم ویژه پیدا می کند.
نکته ای که مورد تأکید این نگارش قرار دارد این است که نوع تجربه و پیش ذهن شکل گرفته مدیران در انتخاب و پردازش اطلاعات، نتیجه گیریهای و تعبیر آنها کاملاً تأثیر می‌گذارد و تبعاً تحلیل هایی که براساس باورها شکل می گیرد، عقلائی تلقی می شود.
ادعا می شود که در چارچوب ویژگی های چهارگانه زیر تصمیم گیریهای استراتژیک قاعدتاً  کاملاً عقلائی هستند.

1.       تصمیم گیران استراتژیک به دنبال به حداکثر رساندن نتایج می باشند آنان می توانند اطلاعات مورد نیاز را جمع آوری و با وزن دادن به آنها راه کارهای مختلف را جستجو و بهترین راه را بطور عقلائی (Rational) انتخاب نمایند.

2.       محیط کسب و کار پدیده هایی عینی هستند که با روش های تحلیلی دقیقاً قابل اندازه گیری می باشند.

3.       موفقیت استراتژیها کاملاً به برنامه ریزی های دقیق بستگی دارد.

4.       محل اتخاذ تصمیمات استراتژیک در بالاترین سطح سازمانها قرار دارد در حالیکه اجرای استراتژی بعهده همه سازمان است.

در عین حال که تلاش تئوریها، عقلائی نمودن روش های تصمیم گیری و تمام نظریه ها و روش های مرتبط به مدیریت دانش نیز به منظور یادگیری سازمانی و در راه انتخاب مناسبترین راه شکل می گیرند ولی نباید فراموش شود که تصمیم گیران انسان هستند و تحت تأثیر سوابق کاری و زندگی شخصی قبلی خود محیط را درک می کنند و ادراک های قبلی انسان در تفسیر اطلاعات، حتی کاملاً مشابه، منجر به تصمیمات متفاوت می گردد و بسیار محتمل است از یک مجموعه اطلاعات مشابه دو مدیری که تجربیات زندگی و کاری آنها متفاوت بوده، تحت تأثیر گذشته های متفاوت خود تصمیمات متفاوتی اتخاذ نمایند.[5]   
پژوهشگران در زمینه رفتار تصمیم گیری انسان به تورش های قضاوتی (Cognitive biases) تصمیم گیران که در فرایند مدیریت استراتژیک اثرگذار است، توجه خاص نموده اند. یکی از اینگونه تورش ها، تورش های چارچوبی یا قالبی (Framing bias) نامیده شده که پژوهش زیر معرف چنین تورشی است.
در این پژوهش مطرح شده است که بعلت مشکلات اقتصادی شرکت های تولیدکننده خودرو در چند سال اخیر، یکی از این شرکت ها تصمیم می گیرد که سه واحد تولیدی را تعطیل کند و 6000 نفر کارکنان آنها را رها نماید. برای پرهیز از این مشکل مدیر عامل این شرکت دو طرح زیر را پیشنهاد می کند:
 طرح الف- این طرح یکی از سه واحد تولیدی و 2000 نفر را حفظ می کند.
 طرح ب- اجرای این طرح 3/1 احتمال حفظ هرسه واحد تولیدی و 6000 نفر کارکنان آنها را بوجود می آورد، ولی با احتمال 3/2 از دست دادن هرسه واحد تولیدی و همه مشاغل آنها را ممکن می سازد. یکی از مدیران ارشد بجای طرح های الف و ب طرح های ج و د را پیشنهاد می نماید.

 طرح ج- اجرای این طرح باعث از دست دادن دو واحد از سه واحد تولیدی و 4000 شغل می گردد.

 طرح د- با اجرای این طرح 3/2 احتمال از دست دادن هرسه واحد و 6000 شغل را بوجود می آورد ولی 3/1 احتمال از دست ندادن هرسه واحدها را. کدام طرح بهتر است انتخاب شود؟

توجه دقیق به هر دو دسته طرح های ارائه شده معرف مشابه بودن این دو تصمیم است.

طرح الف مشابه طرح ج و طرح ب مشابه طرح د می باشد.  

ولی در نظرخواهی از انبوهی از افراد، در مقابل این سئوال که کدام طرح را مناسبتر می دانند؟ در مورد دو طرح اول اکثریت قابل توجهی طرح الف را بهترین طرح تشخیص داده اند در حالیکه در گروه دوم طرح د را اکثراً انتخاب نموده اند.

مثال فوق نمونه بارزی است از اینکه تشخیص اشخاص چگونه می تواند حتی تحت تأثیر جمله بندی های متفاوت تورش (Bias) پیدا کند.

بی مناسبت نیست در این زمینه به نقش هوش عاطفی یا احساسی در تفسیر و برداشت از اطلاعات و شرایط محیط اشاره شود. ادعا شده است هوش احساسی (EI) به توان شناخت مدیران از طریق خودآگاهی از مهارتهای متفاوت خود از جمله هوش عقلی (IQ) می افزاید. هوش احساسی به مدیران کمک می کند تا بتوانند بهتر شرایط را حس کنند، بفهمند و بطور مؤثر توان خود را در رها کردن انرژی، آزادسازی ذهن، ایجاد فضای اعتماد و خلاقیت و نفوذ در دیگران که محور اصلی رهبری انسانهاست، بکار برند. در این راستا پرسش هایی نظیر موارد زیر مطرح می گردد:

چگونه انسان بطور انفرادی اطلاعات و دانش را پردازش می کند و چه عوامل روانی در فرایند این پردازش دخالت دارند؟ خلاقیت و توان ذهنی الهامی (Intuition) ناشی از تجربه، سابقه و هوش عاطفی در فرایند پردازش چه نقش هایی را ایفا می کنند؟ پردازش اطلاعات در زمینه میزان دخالت احساس و عواطف در تصمیم گیری، این که نوعی هوش مطرح شده است و هوش احساسی یا هوش عاطفی نامیده اند، می تواند چنین نقشی را در ادراک متفاوت تصمیم گیران ایجاد نماید.

در حوزه مدیریت منابع انسانی و بویژه در زمان استخدام و یا انتصاب در مشاغل بالا، شایستگی زمینه موفقیت در مسیرهای شغلی به حساب می آید که البته اندازه گیری آن به منظور پیش بینی موفقیت افراد که تازه جذب می شوند، کار دشواری است ولی بطور متداول در این زمینه4 شاخص در سه حوزه شایستگی معمولاً بکار برده می شود که این شایستگی ها در روانشناسی شناخت مدیران تأثیر چشم گیری دارد:

1.       شاخص های هوش عاطفی یا احساسی (Emotional Intelligence) شامل: حساسیت (sensibility)، هوشمندی (Resilience)، قدرت نفوذ کردن در دیگران (Influence)، قابلیت انطباق (Adaptability)، دقت (Decisiveness)، انرژی (Energy) و رهبری (Leadership)

2.       شاخص های هوش عقلی و هوشمندی (Rational and Intellectual Intelligence) شامل: قدرت تجزیه و تحلیل و قضاوت، توان برنامه ریزی و سازماندهی، دیدگاه استراتژیک، خلاقیت و ریسک پذیری.

3.       شاخص های اثربخشی فرایند اعمال مدیریت (Management process Effectiveness) شامل: توان سرپرستی، داشتن توانایی برقراری ارتباطات حضوری و شفاهی، دارا بودن حس کسب و کار، و ابتکار عمل.

درارتباط با تأثیر عوامل سه گانه فوق الذکر در موفقیت مدیران در سازمان، تحقیقات نسبتاً وسیع انجام شده معرف این ادعاست که نقش شاخص های اثربخشی مدیریت 16 درصد، نقش شاخص های عقلائی و هوشمندی 11 درصد و نقش هوش عاطفی 9 درصد بوده است. درصدهای مطرح شده معرف آن است که اثر هوش عاطفی کمتر از هوش عقلی و توان مدیریتی است ولی ملاحظه می شود که حداقل اثر قابل ملاحظه ای در توفیق مدیران دارد.

نکته روانشناسی دیگری که ذکر آن با موضوع مطرح شده کاملاً مرتبط است مقوله ای است تحت عنوان بیوریتم و آن عبارت است از اینکه انسان از زمان تولد تحت تأثیر سه سیکل جسمی، حسی و ذهنی قرار دارد که در طول زمان این سه نیروی بصورت همسویی یا عدم همسویی پیدا می کنند. این سه نوع ریتم که در طول هرماه بهم نزدیک یا از هم دور می شوند توان فکری و جسمی انسان تأثیر  می‌گذارند، حتی اگر هر مدیر تلاش کند که در زمان اوج بیوریتم خود به تصمیم گیریهای مهم و استراتژیک بپردازد وقتی بصورت جمعی مثلاً اعضاء هیئت مدیره یک سازمان به تصمیم گیری می پردازند معلوم نیست کدامیک از اعضاء در اوج بیوریتم خود و کدام در پائین ترین نقطه بیوریتم خود هستند و این از جمله مواردی است که کمترین توجه به آن می شود و شاید بتوان گفت کمی نادیده گرفته می شود ولی علیرغم دیده نشدن آن، وجود دارد.[6]

بی مناسبت نیست فرایند تأثیرگذاری روانشناسی شناخت با مدل نمودار 3 که توسط هامبریک و میسون معرفی شده است و چگونگی شکل گیری تصمیمات استراتژیک را در یک فرایند پیچیده مطرح می سازد، معرفی گردد.
 بنا بر تحلیل فوق تصمیمات استراتژیک براساس تفاوت های شناختی  (Cognitive differentiation) تیم تصمیمگیر و یا همسوئی شناختی آنان (Cognitive Integration) تحت تأثیر قرار می گیرد.

روانشناسی فرهنگی و تصمیم گیری استراتژیک :

پژوهش های بسیاری نقش روانشناسی را در تفاوت در احساس و درک افراد از مطالب بویژه درصورتیکه تصمیم گیران متعلق به فرهنگ های متفاوت باشند را مورد تأکید قرار داده اند.

 ادعا شده است، اگر بستر فرهنگی افراد متفاوت باشد، حتی میزان هوش آنها نیز متفاوت است. این مقوله در شرکت های چند ملیتی که هیئت مدیره و حتی مدیران میانی این شرکت ها از فرهنگ مختلف انتخاب می شوند محسوس تر است.

 سومین تفاوت در حافظه افراد است. در مورد: احساس و ادراک همچنین هوش راحتتر می توان تفاوت اشخاص مخصوصاً افراد از فرهنگ های مختلف و همچنین اینکه افراد ظرفیتهای متفاوت حافظه ای دارند، پذیرفته می شود ولی ادعای پژوهش های انجام شده حاکی از آن است که رابطه مستقیمی بین فرهنگ و حافظه اشخاص وجود دارد. البته پیش داوری های پژوهشگران را در اندازه گیری و تفسیر ویژگی های فرهنگی نباید نادیده گرفت ولی بطور کلی می توان پذیرفت که تفاوت فرهنگی افراد در ذهن و باورهای آنها تأثیرگذار است و بنابراین یک گروه تصمیم گیر با زمینه های فرهنگی متفاوت همگی اطلاعات را به یک گونه تفسیر و تعبیر نمی کنند و این مقوله مستقیماً به بحث روانشناسی مدیریت استراتژیک که ظاهراً اساس تصمیم گیری استراتژیک بیاری اطلاعات است مرتبط است.

   "هیچکس نمی تواند جدا از فرهنگ خود (Culture Free) تصمیم گیری و قضاوت نماید."  [7]

تأثیر زبان و واژه شناسی در روانشناسی مدیریت استراتژیک :

واژه ها و زبانی که با آن تحلیل های استراتژیک صورت می گیرد به دلیل وسیع بودن دامنه مفاهیم آنها قابل تفسیر و تعبیر است و در واقع واژه ها و کلماتی که در انتقال اطلاعات بکار برده می شود مفاهیم را تفسیر می کنند و تأثیرگذاری مفاهیم بکار برده شده بر روی ذینفعان بویژه اعضاء هیئت مدیره شرکت ها، بر تصمیم گیریهای آنان مؤثر واقع می شود.

البته برای اینکه همه ذینفعان از واژه و مفهومی که در مذاکرات بین آنها صورت می گیرد تا حدی دریافت مشابهی داشته باشند توصیه شده است که با هر گروه با زبان تخصصی خود گفتگو شود، زیرا در واقع پیدا کردن چنین واژه ها و زبانی که همه ذینفعان از آن یک مفهوم را دریافت کنند چندان آسان نیست.

 بطور مثال در گفتگو با کارکنان ستادی نیاز به زبان تخصصی ویژه ای است تا مفهوم و نیات مورد نظر استراتژیک به خوبی دریافت شود مثلاً زمانی که کوچک سازی شرکت یا برون سپاری خدمات جزئی از تفکر استراتژیک یک شرکت باشد این استراتژی بعنوان یک تهدید توسط کارکنان تصور می شود و تبعاً براحتی کارکنان با چنین سمت گیریهای استراتژیک همراهی نمی کنند.

یا مثلاً ارتباط با تدارک کنندگان که بیشتر باید در چارچوب مشکلات تبادلات تجاری و شرایط خوب یا بد اقتصادی با آنها صحبت شود که بتوان منظورهای استراتژیک را منتقل نمود و بالاخره ارباب رجوع و مشتری که نیاز به زبان خاص خود مثل تأکید و توجه بر قیمت و چگونگی توزیع، کیفیت و نظیر آنرا دارد.            

آنچه که در ارتباط با بکارگیری واژه ها در مدیریت استراتژیک مطرح می شود و توصیه هایی است که در مورد بکارگیری مناسب با مفاهیم استراتژیک برای ذینفعان مختلف از جمله هیئت مدیره یا ستاد تهیه کننده اطلاعات استراتژیک و سایر ذینفعان، مطرح می گردد چیزی جز روانشناسی شناخت نیست. زیرا پیش داوری هایی که محصول تجربیات و شناخت است از کار و محیط کار بوجود می آید و شناخت متفاوت از پدیده ها، عکس العملهای متفاوت روانی در افراد بوجود می آورد و تبعاً در قضاوتهای آنان تأثیر می گذارد.

در فرایند طرح ریزی استراتژیک و بویژه مرحله اجرای آن توجه به جنبه های زیر که در واقع کاربرد روانشناسی است حائز اهمیت است که این موارد در افراد و گروههای کاری متفاوت در سازمان، متفاوت است:

1.       انگیزه افراد (motivation) در هدف ها و فرایند تصمیم گیری.

2.       نیاز (need) افراد بویژه نیاز به قدرت که در تصمیم گیریهای استراتژیک و جایگاه استراتژیک نقش بسیار عمده ای دارد.

3.       یأس و ناامیدی (frustration) که طبق پژوهش های انجام شده این ویژگی هم می تواند آثار مثبت داشته باش و هم آثار منفی [8] و این پدیده رفتاری هم در تصمیم گیران اثر می گذارد و هم مجریان استراتژیها.

4.       نحوه برخورد (attitude) که ممکن است خوشبینانه یا بدبینانه باشد.

5.       و شاید مهمترین ویژگی های روانشناسی در تصمیم گیری و اجرای تصمیمات، تعارضات شناختی به حساب آید. (Cognitive Dissonance)

یأس و ناامیدی از حوادث و وقایعی ناشی می شود که فرد را در دستیابی به هدفش باز می دارد و این اتفاق در تصمیم گیریهای مدیران ارشد بویژه در شرایطی که مدیران از نظر روانشناسی، شیوه های متفاوت شناخت داشته باشند، بسیار اتفاق می افتد.

یونگ روانشناس سرشناس آلمانی شیوه های شناخت (Cognitive Style) که به تعبیر او عبارت است از چگونگی فرایند ذهنی افراد در تفسیر و قضاوت در مورد اطلاعاتی که دریافت می نمایند را در چهار شیوه بشرح زیر تقسیم بندی نموده است:

1.    شیوه عاطفی – فکری ensation / Thinking (ST)

2.    شیوه ذهنی – فکری Intuition / Thinking (IT)

3.    شیوه عاطفی – حسیSensation / Feeling (SF)

4.    شیوه ذهنی - حسی Intuition / Feeling (IF)

هریک از شیوه های شناخت چهارگانه فوق می تواند در انسان متجلی گردد و انسان برمبنای شیوه ای که بر او مسلط شده است تفسیر و قضاوت ویژه ای از اطلاعات دریافتی نماید و اگر چهار نفر با چهار شیوه اشاره شده فوق یک نوع اطلاعات دریافت کنند، قضاوت های متفاوت  خواهند داشت. (برای کوتاه کردن نگارش توضیح جزئیات چهار شیوه شناخت در جدول زیر خلاصه شده است)

عاطفی- فکری     ذهنی - فکری     عاطفی - حسی     شهودی - حسی
تمرکز توجه     واقعیت‌های قطعی     واقعیت‌های قطعی     واقعیت‌های قطعی(Facts)     امکانات احتمالی
(Possibilities)
روش انجام کار     تجزیه و تحلیل بدون
دخالت نظر شخصی     تجزیه و تحلیل بدون
 دخالت نظر شخصی     دخالت نظرات شخصی     دخالت دادن تمایلات شخصی
گرایش به     عمل و واقعیت     منطق و ابتکار     سمپاتی و دوستمداری     ذوق و شوق
نوع توانایی     مهارتهای فنی     دانش نظری و مهارتهای فنی     کمک کننده عملی و خدماتی به مردم     درک و ارتباط داشتن با مردم
نمونه مشاغل     تکنسین     برنامه‌ریز     معلم     هنرمند
مدیر                        


 چهار شیوه شناخت و ویژگی های هریک

 

برمبنای شیوه های شناختی مطرح شده توسط یونگ و ویژگی های هریک که به نوعی در ایجاد تناسب شغلی نیز یاری دهنده هستند، اگر اعضاء یک تیم تصمیم گیر دارای سبک شناخت متفاوت باشند در اتخاذ تصمیمات استراتژیک به سختی به توافق می رسند.

سئوال استراتژیک در این مقطع از بحث این است که آیا بهتراست اعضاء هیئت مدیره و یا اصولاً هرتیمی که برای انجام یک مأموریت خاص انتخاب می شوند از شیوه های شناخت مشابه برخوردار و یا دارای شیوه های شناخت متفاوت باشند؟

پاسخ این پرسش نیز خود یک تصمیم استراتژیک است. زیرا هماهنگ بودن شیوه های شناخت یک تیم باعث ثبات و دوام روند سازمان بخصوص اگر روند موفقیت آمیز بوده باشد، می گردد. در حالیکه اگر تفاوت زیاد در شیوه شناخت اعضاء تیم تصمیم گیر یا اداره کننده باشد احتمالاً منجر به تغییر و تحول می گردد که در شرایط رقابتی شدید فعلی جهان اغلب یک ضرورت به حساب می آید.

پژوهش های انجام شده در این زمینه نشان می دهد که افراد با شیوه های شناختی متفاوت نه تنها از اطلاعات ثابت تفسیرهای گوناگون می نمایند بلکه در جستجوی اطلاعات متفاوتی نیز هستند و یا به تعبیری از میان اطلاعات آنچه که میخواهند انتخاب می کنند. [9]

 

 آنچه که می توان نتیجه گرفت

هدف از نگارش حاضر این است که ادعا شود در فرایند طرح ریزی، اجراء و ارزیابی نتایج تصمیمات استراتژیک که مجموعه این فرایند مدیریت استراتژیک نامیده می شود. علیرغم اینکه تلاش براعمال روش های دقیق عقلائی در مفهوم مدلهای حتی المقدور کمی و ریاضی و کنار گذاشتن قضاوت های ذهنی و احساسی است. ولی مطالعه ویژگی های رفتاری انسان در هرسطح از سازمان و یا حتی در سیستم های کلان مدیریتی جامعه در هر موقعیت شغلی که باشند، چون هنوز انسانها در تصمیم گیریها بویژه تصمیم گیریهای استراتژیک نقش دارند و برداشت های هرکس تحت تأثیر فرهنگ، باورها و سابقه کاری آنهاست، و هنوز هم که بطور کامل سیستم های الکترونیکی تصمیم گیریهای استراتژیک را انجام نمی دهند و حتی در سیستم های الکترونیک  تصمیم گیری، اطلاعاتی که برای تصمیم گیری به خورد آنها داده می شود می تواند تحت تأثیر پیش داوریهای ناخودآگاه شناخت تصمیم گیران قرار گیرد.

لازم به ذکر است که تأثیر ویژگی های انسان در فرایند تصمیم گیری های استراتژیک که تا حدی با تصمیم گیری های اجرائی که عملی تر و تکنیکی تر هستند تفاوت دارد، در این نگارش سعی شده است صرفاً به مقوله تصمیم گیریهای استراتژیک تأکید شود.

خلاصه اینکه ورود مقوله روانشناسی شناخت و حضور مقوله نقش تفسیر تصمیم گیران از اطلاعات در حوزه های مختلف و گاهاً بعلت وجود اطلاعات بیش از حد مورد نیاز (Information Overload) مدیران، با مشکل در چهار حوزه بشرح زیر مواجه می شوند. (Hodgkinson 118)

1.    حوزه مهندسی شناخت. (Cognitive Engineering) چگونگی سازماندهی اطلاعات و حضور یا عدم حضور اطلاعات مازاد.

2.    حوزه حافظه سازمانی. پردازش اطلاعات در مدیریت سیستم اطلاعات سازمان.

3.    حوزه وسائل انتقال پیام های اطلاعاتی و تنوع آنها و پارازیت های ارتباطی.

4.    حوزه یادگیری سازمانی، تورم اطلاعات که گاهی منجر به فراموشی سازمانی می گردد (Organizational Forgetting)، که پدیده ای است در مقابل یادگیری سازمانی.

بنابراین ملاحظه می شود که بدون اینکه تصمیم گیران قصد ورود باورهای خود را در تصمیم گیریهای استراتژیک داشته باشند ناخودآگاه و ناخواسته با آن مواجه هستند، بدون اینکه بدانند چنین مداخله ای شکل گرفته است مداخله صورت می‌پذیرد.

 و خلاصه اینکه می توان ادعا نمود که ژست استفاده از اطلاعات و تکنیک های علمی، بیش از بکارگیری واقعی آن مطرح است و عملاً و نهایتاً حتی با حضور اطلاعات معضل تصمیم گیریهای شهودی عملاً حل نمی گردد.

شواهد نشان می دهد که مدیران سازمانها از مدلهای طرح ریزی و تصمیم گیریهای متکی به  آمار و مخصوصاً پژوهش عملیاتی (OR) کمترین استفاده را می نمایند یا حداقل تجربیات نگارنده در زمان نسبتاً طولانی که در سازمانها بعنوان مشاور در برنامه ریزی های استراتژیک آنها شرکت داشته ام ناظر چنین شرایطی بوده است.

اهم مطلبی که در چارچوب روانشناسی مدیریت استراتژیک مطرح گردید مقوله روانشناسی شناخت است که تأکید آن بر تفاوت های شناختی انسانهاست که ناخودآگاه در انتخاب، تفسیر و قضاوت در مورد اطلاعات تأثیر می گذارد.

اما اینکه چه عواملی در ایجاد شیوه شناخت انسان تأثیرگذار است مورد بحث نگارش قرار نگرفته است زیرا در این زمینه اختلاف نظر بسیار وجود دارد. این پدیده مانند بسیاری از ویژگی های اختلاف فردی از ژن و وراثت آغاز می شود تا خانواده و تعلیم و تربیت، آب و هوا و از همه مهمتر فرهنگ محیط تربیتی که همه این عوامل در نوع شناخت انسان تأثیر می گذارد. زمانی که در مورد فرهنگ های متفاوت، تحت عنوان باورها و شناخت شرقی و غربی گفتگو می شود دامنه این تحلیل به درازا کشیده می شود.

اما یک جمع بندی کلی اینکه نمی توان تصمیم گیریها و حتی اجرا و ارزیابی نتایج تصمیمات استراتژیک را بدون نگرش به شیوه های شناخت روانشناسانه جمعی که در این فرایند مشارکت دارند درنظر گرفت و نمی توان ادعا نمود که همه مدیران با یک اطلاعات ثابت تصمیم مشابه می گیرند. بلکه باید پذیرفت که هرکس از اطلاعات آنچه می خواهد انتخاب می کند و آنچه شناختش اجازه می دهد برداشت می نماید

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠

 



      پرحرفی نشانه اختلال شخصیت است           تردیدی نیست که گفت وگو یکی از اساسی ترین نیازهای انسان برای برقراری ارتباط با دیگران است. اما گاهی می تواند سرمنشاء مشکلاتی هم باشد.
گاهی پرحرفی و زیاده گویی خود تبدیل به معضلی می شود که باید با برخورد علمی و صحیح آن را برطرف کرد. حتما تا به حال پیش آمده که نتوانید از دست یک آدم پرحرف فرار کنید و یا به علت زیاده گویی کسی از خیر احوالپرسی عادی هم بگذرید. واقعیت این است که این مشکل نه فقط در جامعه ما بلکه در دیگر جوامع و نه فقط در بین زنان بلکه در میان مردان هم وجود دارد. برای بررسی این موضوع با دو تن از کارشناسان گفت وگویی انجام داده ایم که در پی می آید.
  چرا پرحرفی     : در برخی تیپ های شخصیتی پرحرفی دیده می شود. به عنوان مثال در تیپ شخصیتی وسواسی، پرحرفی یک ویژگی است. البته منظور ما از وسواس در این جا وسواس تمیزی و نظافت نیست بلکه منظور ما ویژگی هایی است که فرد در رفتار و کلام از خود نشان می دهد. به عنوان مثال همواره می خواهد مطلبی را که به دیگری می گوید با تمام جزئیات ارائه کند و مطمئن شود که طرف مقابل از حرف او اشتباه برداشت نمی کند. بنابراین اتفاقی که می افتد این است که شروع می کند به پرحرفی و توضیح همه چیز و از نظر خودش پرحرفی نمی کند بلکه دارد موضوعی را به تفصیل بیان می کند تا برای طرف مقابل، موضوع کاملا جا بیفتد. از طرف دیگر اغلب این افراد به لحاظ ویژگی های شخصیتی سختگیر و منضبط هستند، تحمل بی نظمی را ندارند، برنامه دارند و همه کار را با تمام جزئیات انجام می دهند. چنان که در گفته های خود نیز تلاش می کنند همه چیز را با تمام جزئیات ذکر کنند.
از سوی دیگر ممکن است فردی دچار اضطراب شدید باشد و برای رهایی از آن به پرحرفی رو بیاورد. در واقع چنین فردی سعی می کند با حرف زدن خود را تخلیه کند. این حالت در خانم ها که اضطراب بیشتری را تجربه می کنند، بیشتر گزارش می شود. یعنی خانم های پرحرف بیشتر افراد مضطربی هستند که تلاش می کنند با حرف زدن اضطراب خود را کم کنند. البته افرادی هستند که پرحرفی در آن ها دوره ای اتفاق می افتد. افرادی که همیشه پرحرف نیستند بلکه در یک دوره یک هفته یا چند هفته پرحرف می شوند و همراه با آن به طور ناگهانی انرژی شان زیاد می شود، پرکار و کم خواب می شوند، احساس خستگی نمی کنند و در مقابل احساس قدرت زیاد می کنند و گاهی پرخاشگر می شوند. سپس در یک دوره دیگر کم حرف ومنزوی می شوند. احساس کسالت دائمی دارند و حال و حوصله زیادی ندارند. در واقع این ویژگی ها علائم اختلالات دوقطبی است که طیف گسترده ای را شامل می شود. این طیف از خفیف گرفته که تا سال ها شناخته نمی شوند را شامل می شود تا مواردی که با علایم بسیار شدید بروز پیدا می کند و در رفتارهای شخص بروز پیدا می کند.
 پرحرفی در کودکان معمولا یکی از علایم بیش فعالی است و در کنار دیگر عوامل مثل صبر نکردن در صف یا پاسخ سوالی را قبل از اتمام آن دادن، به بیش فعالی مربوط است و تحت این عنوان قابل درمان است.
نکته این جاست که گاهی افراد پرحرف که در طیف شدید اختلال قرار دارند و بدون این که متوجه خستگی طرف مقابل شوند به حرف خود ادامه می دهند. در این موارد حرف زدن تحت کنترل فرد نیست و او نمی تواند دست از حرف زدن بکشد.
  چگونگی مواجهه با پرحرف ها     گاهی بی توجهی طرف مقابل به صحبت های فرد پرحرف باعث می شود او تلاش کند به هر نحو ممکن توجه او را جلب کند. در بسیاری از مواقع شنونده لازم است به فرد بفهماند که حرفش را فهمیده است و نیازی به تکرار آن نیست. فراموش نکنید که درباره شخصیت اضطرابی، اظهار به پرحرفی کردن فرد می تواند شرایط را بدتر کند. اما اگر به شیوه صحیحی بیان شود و با وی ابراز همدلی و همراهی صورت بگیرد، او متوجه پرحرفی خود می شود و سعی می کند رفتار خود را اصلاح کند برقراری تماس چشمی، گوش دادن فعالانه و ابراز احساس مثبت می تواند در محیط خانواده به فردی که پرحرف است کمک کند تا بتواند با این مشکل کنار بیاید و آن را حل کند. همچنین مراجعه به روانپزشک در مواردی که اختلال شدید است ضروری است و درباره شخصیت وسواسی یا اضطرابی و یا اختلال دو قطبی روش های دارویی، تکنیک هایی که برای رفع مشکل به کارگرفته می شود می تواند کمک کننده باشد. 
بهتر است در مواجهه با یک آدم پرحرف، تظاهر نکنیم و خود واقعیمان را نشان دهیم. لازم است اگر عجله داریم شفاف بگوییم «الان کار دارم و عجله دارم و نمی توانم به حرف های شما گوش کنم.» فراموش نکنید که کسی که پرحرفی می کند خودش را تخلیه می کند و طرف مقابل باید مقاومت کند و حاضر نشود وقتش را با گوش دادن به حرف های آدم پرحرف هدر بدهد! اغلب مخاطب آدم های پرحرف تظاهر می کنند علاقه مند به شنیدن هستند درحالی که دلشان می خواهد راه فراری پیدا کنند! بنابراین مخاطب می تواند محترمانه خود را کنار بکشد و اجازه ندهد وقتش را یک آدم پرحرف تلف کند، خوب است این شعر را یادآوری کنیم که «دادند دو گوش و یک زبان از آغاز/ یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو»
در فرهنگ ما اشعار و ضرب المثل های بسیاری درباره پرگویی و فایده سکوت آمده که نشان می دهد این مشکل همواره وجود داشته است. بنابراین یک راه دیگر این است که در ذم پرگویی برای آدم پرحرف سخن بگوییم و اجازه ندهیم طولانی صحبت کند. اما معمولا آدم های پرحرف چون مقاومتی در مقابل خود نمی بینند، به رفتار خود ادامه می دهند و هر بار این تکنیک را روی یک نفر پیاده می کنند!
  کم گوی و گزیده گوی     گفت وگو در تعاملات فرد با دیگران از اهمیت زیادی برخوردار است. اما بعضی مواقع پیش می آید که یا خودمان دچار پرگویی می شویم و یا گرفتار فرد پرگویی می شویم که به راحتی نمی توانیم از دستش خلاصی یابیم. دلایل پرگویی افراد به تیپ شخصیتی آنان بستگی دارد طوری که کارشناسان می گویند افراد وسواسی به نظر خودشان برای ذکر تمام جزئیات پرگویی می کنند و یا افرادی که دچار اضطراب هستند سعی می کنند تا با پرگویی از اضطراب خود بکاهند. در برخورد با این افراد باید به آنها کمک کنیم تا مشکل خود را اصلاح کنند

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠

 

این اختلال شخصیت یک وضعیت مؤمن و فرا گیر است که مشخصه‌اش الگوهای تحریف شده فکری، رفتاری و کارکردی است. حدس زده می‌شود که این نوع اختلال شخصیت در سه درصد بالغین وجود داشته باشد. افرادی که دچار اختلال شخصیت اسکیزوفرنی‌گونه هستند بیشتر در معرض افسردگی و اختلالات روان‌پریشی قرار دارند.
عوارض
افرادی که دچار اختلال شخصیت اسکیزوفرنی‌گونه هستند، نوعاً شرایط زیر را دارند:
• افکار، رفتارها و برداشت‌های نامتعارف و غیرعادی
• ادعای خواندن افکار دیگران یا توانایی پیشگویی آینده
• مشکلات عمده در ایجاد ارتباط با دیگران
• اضطراب حاد اجتماعی که با گذشت زمان یا آشنایی برطرف نمی‌شود
• حرف زدن با خود، نادیده گرفتن دیگران یا عکس‌العمل‌های نامناسب
درمان
اختلال شخصیت اسکیزوفرنی‌گونه از طریق روان درمانی بهبود می‌یابد.

رویکردهای درمان متفاوتی شامل درمان‌های روان‌پویشی یا رفتار درمانی قابل استفاده است. اختلالات شخصیتی باعث به وجود آمدن الگوهای مخرب فکری می‌شوند. بنابراین درمان شناختی-رفتاری غالباً درمان بسیار اثربخشی است. این روش به بیمار کمک می‌کند که رفتارهای سازگارانه‌تر و الگوهای فکری دقیق‌تری را شکل دهد.

روان درمانی گاهی همراه با دارو درمانی صورت می‌گیرد. داروهایی که معمولاً در این مورد تجویز می گردند شامل داروهای ضدافسردگی، ضد روان‌پریشی و ضد اضطراب هستند. دارو درمانی به تنهایی برای درمان اختلالات شخصیتی توصیه نمی‌شود و بهتر است همراه با روان درمانی باشد

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠

 

حرف زدن با خود به معنی عدم تعادل روحی نیست
گروهی از پژوهشگران کانادایی در تحقیقات خود نشان دادند که حرف زدن با خود به معنی عدم تعادل روحی نیست بلکه به فرد کمک می کند که خود را کنترل کنند و رفتارهای تنشی را کاهش دهد.

 حتما در مسیر رفتن به اداره زنان و یا مردانی را دیده اید که مشغول حرف زدن با خود هستند. مشاهده این صحنه بی شک شما را به این فکر می اندازد که این افراد از یک مشکل روحی رنج می برند.

این درحالی است که گروهی از محققان دانشگاه تورنتو در بررسیهای خود نشان دادند که حرف زدن با خود برخلاف آنچه که تاکنون تصور می شد به معنی عدم تعادل روحی نیست بلکه می تواند به افزایش خود - کنترلی و کاهش رفتارهای تنشی فرد کمک کرده و فرایند تصمیم گیری را بهبود بخشد.

این محققان با انجام یکسری تست بر روی گروهی از داوطلبان به این نتایج دست یافتند. در برخی از این تمرینات از داوطلبان خواسته شد که با خود حرف بزنند و به طور مرتب یک کلمه را با صدای بلند تکرار کنند.

کسانی که می توانستند با خود حرف بزنند به طور مرتب نتایج بهتری در تستها به دست می آوردند و شرایط کلی بهتری را نسبت به داوطلبانی که از حرف زدن با خود منع شده بودند نشان دادند.

مایکل اینزلیخ سرپرست این تیم تحقیقاتی در این خصوص توضیح داد: "ما شاهد بودیم مردم وقتی مشغول انجام کاری هستند و نمی توانند از ندای درونی استفاده کنند و با خود حرف بزنند اغلب به روش تنشی تری عمل می کنند. از دیرباز همه ما می دانستیم افرادی وجود دارند که یک نوع مکالمه درونی با خود دارند اما تاکنون اهمیت این عملکرد روشن نبود. اکنون ما دریافتیم که با این روش افراد به طور مرتب پیغامهایی را به درون خود ارسال کرده و درباره آنچه که انجام می دهند با درون خود مشورت می کنند."

براساس گزارش ای. مکس هلث، این محقق افزود: "با حرف زدن با خود برای مثال به خودمان می گوییم که باید به دویدن ادامه دهیم حتی اگر خسته باشیم و یا وقتی از رژیم غذایی استفاده می کنیم دست از خوردن برداریم حتی اگر هنوز یک تکه کیک دیگر باقی مانده باشد. تمام این پیغامها تنها در سطح افکار ما وجود دارند و اغلب به صورت ساکت میان ما و درون ما از طریق یک ارتباط فکری مبادله می شوند اما کسانی هم هستند که این مکالمات را با صدای بلند با خودشان انجام می دهند. آزمایشات ما نشان داد که این گفتگوی درونی مفید بوده و بسیار رایج است

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠

 

اصول مدیریت در خانواده

- برنامه ریزی زندگی براساس اهدافی که شرع ، علم، اخلاق و عقل حکم می کند.

- برنامه ها باید جنبه های مختلف اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی را در بر گیرند.

- اجرای اصل فعالیت هر عضو خانواده به اندازه توان و استفاده از هر عضو به اندازه نیاز.

- احترام به بزرگترها و توجه به کوچکترها.

- ایجاد محیط و شرایط مناسب به منظور دستیابی به یک همکاری چند جانبه بین افراد خانواده.

- توزیع عادلانه وظایف بین افراد و آموزش فرزندان برای انجام بهتر کارها به جای انجام آن صرفاً توسط پدر یا مادر.

- توزیع عادلانه منابع مالی خانواده بین اعضاء خانواده به ویژه پدر یا مادر به طوری که زنان خانه دار نیز از درآمد سهم مساوی دارند.

در زندگی شخصی و خانوادگی خود برنامه سیستمی داشته باشید یعنی وقت و امکانات را برای کارکردن، تفریح، مطالعه، عبادت و استراحت تقسیم کنید.

شیوه مدیریت خانواده

در قرون متوالی ، شیوه های متعددی برای اداره خانواده ها شکل گرفته ولی بهترین شیوه اداره خانواده «مدیریت مشارکتی» است که در آن همه اعضاء خانواده در وضع قوانین و اداره خانواده مشارکت دارند و با انگیزه قوی آن را اجرا می نمایند. کودکان و نوجوانان نیز در حکم انسان صاحب عقل و بینش در سرنوشت خود مؤثرند.

20 درصد درآمد خانواده را به صورت سرمایه گذاری پس انداز، 14 درصد آن را صرف هزینه خوراکی و 66 درصد آن را صرف هزینه غیر خوراکی مثل مسکن، آموزش، پوشاک و رفاه عمومی نمایید.

ویژگی های مدیریت خانواده کارآمد و مناسب

تمامی اعضای خانواده از الگوهای مشخص زندگی استفاده می کنند که جنبه علمی و شرعی دارند.

تمامی اعضای خانواده در مسیر توسعه قرار دارند و امکانات بین فرزندان عادلانه توزیع می شود.

یاد گیری و یاد دهی بین اعضای خانواده رایج است و به افکار جدید اهمیت داده می شود.

الگوی مشخص زندگی یک خانواده

-20 درصد درآمد خانواده را به صورت سرمایه گذاری پس انداز، 14 درصد آن را صرف هزینه خوراکی و 66 درصد آن را صرف هزینه غیر خوراکی مثل مسکن، آموزش، پوشاک و رفاه عمومی نمایید.

- بهترین ساعات خواب در شب بین ساعت 10 تا 6 صبح است.

- حداقل 20 دقیقه از وقت خود را روزانه صرف مطالعه یا آموزش نمایید.

- روزانه حداقل 6 ساعت و حداکثر 10 ساعت کار مفید انجام دهید.

- سالیانه حداقل یک بار برای انجام تفریحات سالم به مرخصی 10 روزه بروید.

- در هر شرایط زندگی، از تجزیه و تحلیل موقعیت خانواده خود غافل نباشید.

- در زندگی شخصی و خانوادگی خود برنامه سیستمی داشته باشید یعنی وقت و امکانات را برای کارکردن، تفریح، مطالعه، عبادت و استراحت تقسیم کنید.


   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠

 

طبیعی ترین شکل خانواده ، این است که هیچ عاملی جز مرگ نتواند پیوند زناشویی را بگسلد و میان زن و شوهر جدایی بیفکند . کوشش مصلحان جامعه – مخصوصاً پیامبران خدا – این بوده است که نظام خانواده ، یک نظام مستحکم و پایدار باشد و هیچ عاملی نتواند این کانون سعادت را متلاشی گرداند . به هر حال خانواده ی خوشبخت نشانه هایی دارد که ما دراینجا به چند نمونه ی آن اشاره می کنیم . امید است که خانواده ی شما نیز برخوردار از این نشانه ها باشد.

1 – در بین اعضای خانواده جمله " به من چه یا به تو چه " رد و بدل نمی شود، چرا که اعضا به گفتگو و مشورت منطقی اعتقاد دارند و احساس مسئولیت می کنند.

2 – افراد به یکدیگر اعتماد دارند و از این اعتماد سوء استفاده نمی کنند و اعتماد را یکی از پایدارترین ویژگی ازدواج موفق و خانواده موفق می دانند.

3 – تا جایی که امکان دارد با هم هستند و در مهمانی ها یا کارهای مربوط به خانواده تنها نمی روند. همدلی، همکاری، همفکری، هماهنگی را بقای خانواده خوشبخت می دانند. 4

– با هم اتحاد دارند و در مسائل مختلف ، با گفتگو و مشورت به تفاهم می رسند و سعی می کنند اگر سوء تفاهم به وجود آمد، آن را در درون خود بدون این که کسی بفهمد حل کنند.

5 – به سلیقه ها و عقاید یکدیگر آگاه بوده و به آن احترام گذاشته و عمل می کنند.

6 – نسبت به هم شرم مسموم ندارند یعنی خواسته های طبیعی خودشان را بدون نگرانی یا خشونت ابراز می کنند.

7 – به حریم یکدیگر احترام گذاشته و از حدود مشخص شده خود فراتر نمی روند.

8 – نگران سلامت روحی و جسمی یکدیگر بوده و از هم مراقبت می کنند . اگر چنانچه مشکلی به وجود آید ، سعی وافر در حل مشکل را دارند. 9

– در بیشتر اوقات لحظات خوشی را که با یکدیگر بوده اند مرور می کنند؛ دنبال خاطرات تلخ نیستند، دوست دارند همیشه در خوشی، شادی و نشاط زندگی کنند.

10 – برای فامیل ها و همسایه های خود اهمیت قائل اند و پذیرای فامیل یکدیگر هستند.

11– از امور مالی یکدیگر خبر دارند و چیزی را از یکدیگر پنهان نمی کنند . صرفه جویی و پس انداز کردن جزء برنامه های اقتصادی خانواده های خوشبخت است.

12 – برای رشد یکدیگر تلاش کرده و زمینه پیشرفت خانواده را فراهم می کنند. 13

– افراد به هم افقی نگاه می کنند نه عمودی . یعنی هیچ کس خود را برتر از دیگری و در مقام قدرت نمی بیند. دیکتاتوری ، زور و قدرت طلبی حاکم نیست.

14 – همه اعضا احساس برنده بودن، موفق بودن، امید داشتن می کنند و خودشان را در زندگی برنده می دانند.

15 – در کنار هم احساس امنیت و آرامش می کنند نه ترس و اضطراب یا تنش و درگیری.

16 – علاقه، عشق، محبت، صفا و یکدلی خود را هم در رفتار و هم در گفتار به یکدیگر ابراز می کنند.

17 – از یکدیگر انتظار بیجا و توقع نامناسب ندارند.

18 – اگر مشکلی پیش بیاید به راه حل فکر می کنند و به دنبال مقصر و گناهکار نمی گردند. دست به علت یابی و ریشه یابی آن مشکل می زنند و راه حل منطقی ارائه می دهند.

19 هریک از طرفین پیوسته به فکر خوشحال نمودن و راضی نگه داشتن یکدیگر هستند .

20 – زن و شوهر به خاطر همدیگر زندگی می کنند : اول خود بعد دیگران. زندگی آنها به خاطر بچه ها یا ترس از طلاق و حرف مردم نیست.

21 – زن و مرد می توانند هر روز به دنیای اختصاصی یکدیگر نزدیکتر شوند، کار به مسائل خصوصی و زندگی دیگران ندارند.

22 – با درخواست های یکدیگر برخوردهای مثبت و منطقی دارند.

23 – زن و مرد در کنار یکدیگر هستند نه رو در رو و رقیب یکدیگر، بلکه رفیق هم هستند و واکنش منفی از خود نشان نمی دهند.

24 – خانواده های خوشبخت تلاش دارند که بچه های خوب و خوشبختی نیز به جامعه تحویل دهند

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
← صفحه بعد